ولی من همیشه از نیما خوشم میومد و تو یه جایی تو نوتم نوشتم:
«میل داشتم پیش تو باشم. چه فایده یک شمع افسرده خانهات را روشن نخواهد کرد، بلکه حالت حزنانگیزی به آشیانهی تو خواهد داد. به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم؟ زندگانی یعنی غفلت؛ چه چیز جز مرور زمان، این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد. افسوس، همه جا سیاه است. ولی تو نباید سیاه بپوشی. راضی نیستم در حالت حزن به اینجا بیایی. خوب نیست. خواهی گفت به موهومات معتقدم. بله، بدبختی شخص را اینطور میکند. درد آدم را به خدا میرساند. دیشب تا صبح از وحشت نخوابیدهام. کی مرا دیده بود آنقدر ترسو باشم و مثل بید بلرزم. دیشب دست سیاهی متصل به سینهام فشار میداد. چرا دیوانه را در وسط شب هم آسوده نمیگذاشتند؟ از ترس به مادرم پناه بردم. عجب پناهی. به راه افتادم. پاهایم میلرزید. سایهی یک درخت شمشاد مرا به وحشت میانداخت. پس با من مهربان و وفادار باش. عمر گل کوتاه است.»
ولی سندش نکردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر