۰۶ تیر ۱۴۰۵

بیست و هفتم ژوئن

تقریبا هر بار که مهمون داریم یک سکانسی هست که من دارم از دستش حرص می‌خورم. در نهایت مهمونی‌ها برگزار شدن و بد هم نگذشته. ولی خواسته من هم نشده که وقتی مهمون‌ها می‌رسن، گیلاس‌ها و بشقاب‌ها بیرون اومده و چیده شده باشن.خودم اصلا این رو همین یکی دو سال که دستم اومده اضطراب چه میکنه باهام متوجه شدم، اینکه چه اضطرابی متحمل می‌شم تا لحظه آخر. و اینو دوست ندارم. 

می‌خواستم این‌بار رولت رو از شب قبل خامه بزنم که حسابی جا بیافته. رولت همیشه همین‌طوریه. یک روز که می‌مونه، از نرمی توی دهن آب می‌شه. خامه رو در آوردم و مثل همیشه با همزن هم زدم. اما فرم نگرفت. فکر کردم بخاطر گرمای هواست. این همه ساله من شیرینی خامه‌ای درست می‌کنم، هیچوقت اون چیزی که آدمها میگن که خامه‌م فرم نگرفت پیش نیومده بود تا امشب. با ظرفش گذاشتم تو فریزر ده دقیقه بعد تست کردم باز هم پف نکرد. دیگه نتونستم بیدار بمونم، گفتم بیا یکبار که خواستم شیرینیم از شب قبل آماده باشه، خامه فرم نگرفت.

دلخوری امروز هم بدجوری رفت رو اعصابم. صبح برنامه‌ها رو چک کرده بودیم. گفت تا ساعت نه‌ونیم توالت‌ رو تمیز میکنم و بعد میرم خرید و از اونجا میرم دنبال دوستِ بچه. انقدر تو تخت موند که باز دیر کارش تموم شد و قرار شد خرید رو نره که اون بچه رو به موقع بگیره. وقتی بعد از ناهار خواست پاشه بره خرید، گفتم خودم می‌رم. گفت دوره، گفتم خسته‌م رانندگی برام راحت‌تره تا سروکله زدن با سه تا بچه! توی راه به این فکر می‌کردم که تا همین سه ماه پیش که میخواستم  برای دهمین سالگرد ازدواجمون جشن بزرگ بگیرم و لباس عروسیمو بپوشم و عکس یادگاری و فلان…اگر کسی بهم میگفت دهمین سالگرد ازدواجتون از تلخ ترین روزها وشبهای رابطه تون توی این ده سال می‌شه، باور نمی‌کردم… 


هیچ نظری موجود نیست: