بالاخره روز بسیار طولانی شنبه به پایان رسید. روزی که شبش یکبار ۱:۳۰ بیدار شدم واسه شیر دادن، جگرگوشه هم از ۵ بیدار بود و تازه به خودم امشب یکساعت تخفیف دادم و زودتر از همیشه اومدم تو رختخواب چون خستگی توصیف ناقصی است برای اوضاع من الان. وگرمااااااایی که دوبرابر هرچیزی از ادم انرژی میگیره. بیصبرانه منتظر شروع هفته ام که هوا قراره خنک بشه!
دیروز البته وقتی جگر گوشه خوابید، رفتیم و توی رودخانه ی دم خانه تنی به آب زدیم. ۸ شب ۳۵ درجه باورکردنی نیست!
همه ی این آین آسمون ریسمون ها رو دارم میبافم چون نمیخوام بگم حالم خوب نیست و بحثمون شده با پدر بچه. دارم حول و حوش حواشی جوولان میدم. به قول آیدا ببینیم توی این مدت زمانی که دیگه ته هم نداره چقدر اینجا نوشتن ها مون، خود سانسور کردن یا نکردن و اصلا چجوری کردنش تغییر میکنه. منکه فعلا دارم طفره میرم. البته چیز ریزی هم هست از اونا که اگه هوا به این گرمی نبود و انقده کم خواب نبودم شاید پیش نمیومد. البته نه اینکه تقصیر او نباشه، بلکه اگر حال و حوصله داشتم بعد از ۸ سال زندگی بلد بودم چجوری بگم که داستان نشه. ولی ایندفعه؟ خب اعصابشو نداشتم که ظریف باشم.
گاهی هم آدم گل درشت میشه ، همیشه نمیتونه ظریف باشه.
پ.ن : اول که شروع کردم به نوشتن اصلا هیچ ایده نداشتم که چی میخوام بگم یا جریان سیال ذهنم کجا قراراست منو ببرد ولی نهایتا بدی هم نشد. شبیه یک نیمچه تراپی!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر