یک ) یازده ساله بودم ، قرار بود شام دوست بابا و خانواده اش شام به خانه مان بیایند . مامان از اداره که رسید به سرعت وارد آشپزخانه شد تا سورو سات غذا را آماده کند . مثل همیشه عجله داشت ، مثل همیشه دور و برش می پلکیدم تا اگر کمکی بخواهد حاضر و آماده باشم . سراغ سبد سیب زمینی و پیاز رفت و وقتی دید فقط سه -چهار تا پیاز باقی ست ، دستپاچه شد که بدو به بابات زنگ بزن تا پیازهم بخرد. به سمت راهرو دویدم ، ولی یک دفعه برگشتم و گفتم من میروم . این جوری کمترمعطل می شوی. روی پیرهن صورتی ام کت نازکی پوشیدم و تا خواستم بیرون بروم ، برادر کوچکم آویزانم شد که مرا هم با خود ببر. مامان آن قدر سرگرم کارهایش بود که وقتی سوال کردم فقط گفت : ببرش اما خیلی حواست بهش باشه برو و زود بیا که معطلم . به سمت سبزی فروشی راه افتادیم و همین که از خیابان عبور کردیم، پسر جوانی با دوچرخه اش راهمان را بست و مودبانه گفت: دختر جان ترمز دوچرخه ام پاره شده میتوانی کمک ام کنی ؟ دست کوچک برادرم را محکم تر گرفتم و گفتم نه ما عجله داریم . پسربا دوچرخه دنبالمان آمد و گفت فقط دو دقیقه . تنهایی نمیتوانم درستش کنم .خواهش میکنم کمک ام کن. ایستادم ، گفت بیا کنار دوچرخه بایست و دستگیره ترمز را محکم فشار بده . خودش هم کنار دوچرخه زانو زد و وانمود کرد سعی می کند زنجیرآن را جا بیندازد. چند ثانیه بعد گفت میتوانی پاهایت را از هم بازتر کنی ؟ منظورش را نفهمیدم و پرسیدم چکار باید بکنم که یکی از پاهایم را با دستش به سمت دیگر هل داد و گفت ببین این جوری از هم بازشون کن . ترمز را محکم فشار میدادم و نگران و مضطرب ، حواس ام به برادرم بود که تماس دستش را بین ران های نحیف و لاغرم حس کردم . زبانم بند آمده بود و قادربه هیچ حرکتی نبودم . این وضعیت شاید یک دقیقه ادامه داشت که ناگهان جیغ کشیدم و پا به فرار گذاشتم. چند قدم دورتر نشده بودم که با صدای گریه برادرم در جا میخکوب شدم برگشتم ، دستش را گرفتم و با همه سرعتی که می توانستم به سمت خانه دویدم . آن قدر ترسیده بودم که نفس ام بالا نمی آمد تمام بدن ام می لرزید ، دستم را روی زنگ گذاشتم . در باز شد ، برادرم را بغل کردم واز پله ها با سرعتی باور نکردنی بالا رفتم ، سکندری خوردم هر دو روی پله افتادیم. او از درد و من ازآنچه تجربه کرده بودم ، به گریه افتادیم ... مامان در چارچوب در نمایان شد و تنها سوالش این بود: پیازها کو؟ به زحمت بلند شدم و گفتم مغازه بسته بود و به سرعت به اتاق ام پناه بردم . صدای مامان را می شنیدم که میگفت همه کارهایم همین طوری است ، باری که از دوشش برنمی دارم هیچ کارش را هم زیاد میکنم و ... آن شب تب کردم و آنقدر حالم بد شد که بعد از رفتن مهمان ها مجبور شدیم به درمانگاه نزدیک خانه برویم .انترن خواب آلود ، گلو و گوش ام را معاینه کرد و گفت تب بر بخورد ، چیز مهمی نیست . چیز مهمی نبود ، جز اینکه دختر یازده ساله کوچکی مورد تعرض قرار گرفته بود و هیچ کس نه از ماجرا خبر داشت و نه برایش مهم بود که چرا این قدر به ناگهان بد حال شده است . سال ها بعد که ماجرا را برای تراپیست ام تعریف کردم، فهمیدم در یازده سالگی ترومای جدی را تجربه کرده ام که بسیار روح ام را آزرده و زخمی کرده است.
دو)چهل و یک ساله ام ، با مادر ، خاله ، دخترخاله ها و دخترم دور میز نشسته ایم و از هر دری صحبت می کنیم . یکی از خاله زاده ها از دوستی تعریف میکند که دخترش توسط همسایه شان آزار دیده و قصد دارند از مردک شکایت کنند . هر کسی چیزی می گوید و همه متفق القولیم که این اتفاقات تا چه حد می توانند هولناک باشند . "من هم آزار دیده ام یک بار تو خیابون" ...همه ساکت می شوند. خاله ام می پرسد کی ؟ چطور؟ و من شروع به تعریف کردن میکنم . دخترم که بسیار متاثر شده ، با مهربانی سعی دارد با نوازش آرامم کند . خاله ام به دوردست خیره شده و چیزی نمی گوید . یکی از دختر خاله ها گله میکند که چرا تا امروز در مورد موضوعی چنین دردناک حرفی با او نزده ام ... مادرم از جا بلند می شود و می گوید : بیایید ظرف ها را جمع کنیم ، دیر شده کم کم باید به خانه هامان برگردیم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر