آدم وقتی کسی را دوست دارد کارهایش را توجیه میکند. مدام خودش را قانع میکند که لابد وقت نداشته و شلوغ بوده، لابد از چیزی ناراحت بوده، لابد دعوایش شده و اوضاع کارش بهم ریخته.
وارد کافه میشوم و کروسان گیسوی نوتلا و چای سفارش میدهم. عطر کروسان تازه بیهوشم میکند. این کافهی دنج دم مدرسه را دوست دارم. امروز به اینجا آمدهام تا حسابی دربارهی او خوب فکر کنم. این اواخر خیلی دلخورم کرده و از او ناراحتم اما طبق معمول برایش عذر میتراشم که لابد این و آن...
دختر جوان زیبایی که چایم را میآورد با لبخند دربارهی رنگ چای و اینکه مورد پسندم است یا نه سوال میکند. به او میگویم کمی از سر لیوان را خالی کند و پررنگتر بریزد. دوست دارم به موزیک آرام داخل کافه گوش بدهمو برای این رابطه تصمیم بگیرم. ته دلم میخواهم بهانه بیاورم اما انگار جایی را زخمی کرده ایندفعه که کمی سخت شده برایم.
چای و کروسان را میخورم و در نوت گوشی چیزهایی برایش مینویسم که بعد بفرستم. اما آنقدر مهربان مینویسم که دلم برای خودم میسوزد.
خانم کافهچی که پرحرف و صمیمی ست داخل کافه میشود و به سمت من میآید. همیشه از دیدنش خوشحال میشوم اما امروز نه. میآید کنارم و از مدرسه و شرایط بد فعلی آسمان و ریسمان میبافد. وسط حرفهایش موزیک را عوض میکند و یک آهنگ شش و هشت بلند میگذارد که با حال و اوضاع روحی من اصلا سازگاری ندارد. حضور او و حرفزدنهایش و موزیک مرا بهم میریزد. این روزها تمرکزم کم شده کمتر هم میشود.
تمام نوشتههایم را پاک میکنم و میگویم نباید عجله کنم. باید باز هم به او فرصت بدهم.
چای دوم را سفارش میدهم و سرگرم حرفهای خانم کافهچی میشوم و به این فکر میکنم که لابد اعصابش از جایی خورد بوده که مرا ناراحت کرده لابد سرش شلوغ است. لابد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر