با اینکه همیشه یه آدم نکته بین و درونگرا و منزوی بودم ولی برعکس زندگیم در حد تیترهای خبری پر حاشیه و جنجال بر انگیز بود، اونقدر این دامن تن زندگیم گلدار بود که حاشیه تو متن گم شده بود .من با اینکه کلی زندگی سخت تجربه کردم احساس میکنم هیچی زندگی نکردم و کودک ۸ ساله ی درونم که هرگز بزرگ نمی شه همیشه از من طلبکاره یه زندگی بهتره، هر روز صبح بیدار می شم برای ساختن یه هنردرست کردن یه نون یا یه شیرینی یه غذا یه تغییر دکوراسیون تو خونه با کلی شور و گاهی بدون هیچ اشتیاقی خودمو ملزم به انجام کارها می کنم ولی همیشه با یه خبر با یه تلفن با یه صحبت تمام دنیا رو سرم آوار میشه ، می شینم و حالت منجمد شدگی می کنم انگار تو یخچال بستی میهن می ندازنم بمونم تا بعد ....
ولی بعد از ساعت ها خیره شدن و یخ زده کی خودمو نجات می دم می زارم خودم تو مکرروفر تا ازاین به انجماد در بیام
سرسری کارای واجب رو می کنم می خزم زیر پتوم رو تخت تو پستوی اتاقم گوشی بدست می خونم و نگاه می کنم حتی اون موقع که نت ها قطع بود من یه سایت پیدا کرده بود اسمش وصل بود و اون منو از فروپاشی بدون نت نجات داد تو وصل همه تقریبا همفکر بودیم عرزشی نبود یا کم بود اونجا روبیکا و بله و ایتا نبود کلی آدم که پشت درهای بسته گیر کرده بودن و داشتن همه چیز رو برای هم به اشتراک می ذاشتن امیدوارم دوباره نتها قطع نشه که بعید می دونم نشه برای روز مبادا اونجا و پیدا کنین تا وصل شین به چند تا آدم و خبر
این پست امروز و یه امتحان نوشتن برای روزای بعد ....
یه پیغام بهم بده تو اینستاگرام
پاسخ دادنحذف