▼

۱۶ مهر ۱۴۰۵

کلاه قرمزی

 عکس کلاهم میذارم ببینید خیلیم عالی نیستش که بگی بچه‌ای که اینو میپوشه خیلی خوش‌شانسه. موقتی 


غمباد

 صبحی که از خواب بیدار شدم خیلی امیدوار و بودم که وقت گرفتم و میرم و الان گوشیمو درست میکنن و بهم میدن. 

رفتم نیم ساعت صف وایستادم، فقط یه نفراونجا کار میکرد و یه نفر مراجعه کننده بود. نوبتم که شد خانومه یه چیزای چرتی گفت که گریه کننان به خونه برگشتم با گوشی که روشن نمیشه.

کل روزم کار واقعی کردم: اکسل و ایمیل.

شب میریم شام بیرون با یکی از همکارای قدیم ایو و دوستدخترش. خود همکاره به زنش همیشه خیانت کرده و زنش بارها بخشیده ولی آخرش ولش کرده و این همکاره میگه نمیدونم چرا زن من دیگه منو نمیخواد، داریم دیگه پیر میشیم و بچه هامون سروسامون گرفته ان. دوستدخترش گویا میخواد با این آقا بره سر خونه زندگیش ولی اقاهه میگه من میخوام برگردم به زن خودم. 

یکمم دلدرد دارم. امیدوارم به خاطر لواشک و ناردونی که دیروز بعد از ظهر خوردم نباشه. به خاطر غذای هندی هم نباشه. میکرو کانتراکشن هم نباشه. کلا امیدوارم دردی باشه که از غم آمده و با شارژ شدن گوشیم معجزه وار خودش خوب شه. غمباد. 


از خیال تا واقعیت ۶

 نشسته بودیم با فریبا، رو پله‌های مصلی، جلوی شبستان و هایدا می‌خوردیم. فریبا تندتند حرف می‌زد و من ساندویچ می‌خوردم و به آدم‌های کتاب به‌دست نگاه می‌کردم که از این غرفه به اون غرفه در حرکت بودند. هوای اردیبهشت، دم کرده بود و آدم‌ها با نایلون‌های پر از کتاب تو صف سیب زمینی و همبرگر بودند. 

فریبا گفت راستی الف بهم زنگ زد. لقمه تو دهنم موند. به سختی قورتش دادم و گفتم کِی؟ گفت یکی دو ماه پیش بود. دقیقا یادم نیست. سعی کردم بی اهمیت جلوه بدم و پرسیدم خب؟ چی می‌گفت؟ فریبا گفت هیچی. گفت که کارهاش درست شده و چند روز دیگه پروازشه و خواست خداحافظی کنه. گفت از طرف منم از سایه هم خداحافظی کن. نمی دونم قیافه‌ام چطوری شده بود که فریبا گفت چیزی شده؟ سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گفتم نه خوبم و فریبا شروع کرد دوباره حرف زدن، ولی من دیگه نمی‌شنیدم چی میگه. انگار دیگه اونجا نبودم. باورم نمیشد. از سایه هم خداحافظی کن؟ از سایه هم؟؟  نمی‌تونستم بپذیرم که حتی برای خداحافظی بهم زنگ نزده بودی. ذهنم چرخید و چرخید رفت به آخرین بار. آخرین مهمونی. آخرین دیدار‌. یادته؟

تو اینجا را احتمالاً نمی خونی ولی من یادم هست اون شب آخر دیدارمان رو. در مهمونی خداحافظی و فارغ‌التحصیلی که توأمان گرفته بودی. من نشسته بودم دورترین فاصله از تو، تو وسط مجلس می‌درخشیدی، می‌خندیدی با دوستان دیگرت و با همه دونه دونه عکس می‌گرفتی و بعد گاهی به من نگاه می‌کردی. صبح با هم بحث کرده بودیم و من به اصرار خودت آمده بودم و حالا هر دو دور از هم زمان رو می‌گذروندیم. احساس کردم که نمی تونم جو رو تحمل کنم. لباس پوشیدم و خواستم بروم. حتی مانعم نشدی. یا خانواده‌ات خداحافظی کردم با خواهرت روبوسی کردم ولی با هم حتی دست هم ندادیم. حتی برای آخرین بار سمتم نیومدی که خداحافظی کنیم و روبوسی کنیم. از در که اومدم بیرون گریه‌ام گرفت. به پیاده رو که رسیدم به هق هق افتادم. مهر ماه بود و کمی باد می‌وزید و هوا گرگ و میش غروب بود. زنگ زدم به ت. بهش گفتم بیا من رو جمع کن. اینجور مواقع همه باید کسی رو داشته باشند که بهش پناه ببرند. ایستادم تو پیاده‌رو تا برسه. گریه می‌کردم و عابرین گاهی نگاهم می‌کردند. یاد بحث صبحمون افتادم و بیشتر گریه کردم. اینکه هیچوقت نفهمیدی ناراحتی من به‌خاطر این نبود که تو داری میری آمریکا و من دارم نمی‌روم آمریکا. اینکه برداشت‌های اشتباهت تا آخرین لحظه هم ادامه داشت. ت رسید. می‌دانم چه‌کار سختی ازش می‌خواستم. می‌خواستم به منی پناه دهد که داشتم برای تو می‌مردم. ت آمد و ماند تا آرام شوم. شاید این تنها چیزی بود که از تو می‌خواستم. 

از روز اولی که در راهروهای بیمارستان رسول همو بوسیدیم و تا آخرین روز که از خانه‌ی شلوغ تو بیرون رفتم مثل یک فیلم از جلوی چشمام گذشت. نمی‌دونم اونجا جلوی شبستان مصلا کنار فریبا چرا انتظار بیجا داشتم که لحظه‌ی قبل رفتن بهم زنگ بزنی. همه چیز از همان لحظه که از در خونه‌‌ات بیرون اومدم تموم شده بود. با فریبا رفتیم تو غرفه‌ی کتاب‌های عمومی. روز تازه به نیمه رسیده بود.

از خانه‌ها؛ شماره‌‌ها


من رهسپار خانه‌های زشت بودم.

می‌دانم نمی‌خواهی چیزی از درد و رنج جاری در گوشه‌های شهر بشنوی، ولی من رهسپار خانه‌های زشت بودم.

دیروز خانه‌های شمارهٔ چهارم، پنجم و ششم را دیدم.

خانهٔ شمارهٔ چهار، بد نقشه و بدترکیب و زشت بود.

خانهٔ شمارهٔ پنج، خوش‌نقشه بود؛ اما بدون آسانسور، در قعر کوچه‌ای تاریک. حمام و دستشویی‌اش هم آدم را یاد خوابگاه می‌انداخت.

خانهٔ شمارهٔ شش را در عکس دیدم.
خانه نور ندارد؛ همه‌جا از آشپزخانه نور می‌گیرد.

حالم خراب است. تمرکز کاری ندارم. دو خط درس می‌خوانم، خط سوم دارم در دیوار دنبال خانه می‌گردم.

شاید منطقه را عوض کنم.

خانه برای من مهم نیست قدیمی باشد؛
جان داشته باشد و نور.


- با احترام

۱۲۵/۱۲۶

 ۱۲۵/اینترنت که داغونه ولی دیروز عصر رسمن نت نداشتیم و درنتیجه بعد ده بار سعی کردن در ساعتهای مختلف برای باز کردن اینجا دو تا پوکساید خوردم و بی خیال شدم. و البته تصمیم‌گرفتم‌روتین رو به روز تغییر بدم

۱۲۶/ مکان داروخانه

: ببخشید دو برگ فلوکسیتین ۴۰ لطفن

خانم پشت باجه ؛داروی کیه؟

:خودم

خانم پشت باجه با ابروی بالا انداخته و لحن تمسخر آمیز: شما دوز داروی خودتون رو نمیدونید

من گیج: بله؟

خانم پشت باجه: دوز ده داره و بیست

من که هنوز رد دارو تو بدنمه: ببخشید اشتباه گفتم همون بیست

کسی که تو مغزمه و داره میاد جلو از دهنم حرف بزنه: ک.ن زنیکه. بده اون لامصبو تا پاره ات نکردم

اونی که تو سرمه دوز چهل هم براش کمه ولی خب بستمش با زنجیر یه جوراب هم تو دهنشه

نارنجی/کله‌غازی هستم؛ رسماً معتاد به شنا

همون‌قدر که دیرتر خوابیدم، دیرتر بیدار شدم. بعد از هفته‌ها به نظر اومد که همه‌ی سرماخوردگی‌های پشت سرهمم بالاخره خوب شده. گفتم استخر که دیر شد، برم آزمایش خون بدم. به اتاق کار که رسیدم دیدم نمی‌تونم دل آدمی رو که دیشب بودم و نون‌خرده‌نون ریخته بود بشکنم. مایو رو کشیدم بالا، بطری آب رو پر کردم و زدم بیرون. سر چهارراه که رسیدم، راهنمای راست رو زدم. بعد یادم افتاد دارم می‌رم آزمایشگاه. راهنمای چپ رو زدم.

خیلی سریع خونم رو تو شیشه کردن. وقتی رسیدم استخر، یه ساعت دیرتر از همیشه بود. همه‌چیز فرق داشت؛ ماشین‌ها، آدما، زاویه‌ی نور. انگار اومده بودم یه استخر دیگه. آخرای طول هشتم، یه ذره اون‌جایی که خون گرفته بودن درد گرفت. یه تعلل کردم. بعد یاد کلمه‌ی «تعلل» و کامنت رضا افتادم. فهمیدم در یه موقعیت طلایی دیگه‌ام برای حماسه‌آفرینی و نامینیت شدن برای اسکارطور بعدی: بعد از خون دادن و هنوز ناشتا اومدم شنا.

صد متر آخر رو روی آب خوابیدم و آروم پا زدم. توی مغزم سگ می‌زد و خر می‌رقصید. در مقابلش، آسمون بی‌ابر بود، صاف و آبی.

گرم بخند🍷

 دارم نگاه میکنم و چیزها در من میروید

در این روز ابری ، چه روشنم

همه ی رودهای جهان به من میریزید 

به من که با هیچ پر میشوم

خاک انباشته از زیبایی است

دیگر چشم های من جا ندارد

چشم های ما کوچک نیست 

زیبایی کرانه ندارد🩵

تولد ۴۳ سالگی -۱۵ مهرماه ۱۴۰۵

۱۲۷/۱۶۰

 غم های کوچک‌ پرحرف اند؛ غم های بزرگ لال.

#میشل دومونتنی

…

همین

۱۲۵،۱۲۶/۱۶۰

 نوشته بود:

هر آنچه کاملا پذیرفته شود، به صلح تبدیل می شود، این معجزه تسلیم (رها کردن) است.

قدیم ترها که بهش عمل می کردم کار می کرد اما این روزا رو نمی دونم واقعا… 

داستان نیلی قسمت پنجم

از تیرماه تا ۱۶ آبان که وسایلم رو جمع کنم و به خونه‌ی پدرم برم، چه می‌کردم؟

این‌طور که توی وبلاگم نوشته‌ام، حالم کلاً دیگه با زندگی مشترک خوب نبوده، ولی تمام تلاشم رو هم می‌کردم که اگه بشه مشکل رو حل کنم.

آخرین باری که پیش روان‌شناس رفته بودم و گفته بودم که حل شد، یه کم جا خورد و پرسید: «حالا می‌خوای چکار کنی؟»

گفته بودم همه‌ی زورم رو می‌زنم تا شاید بتونم این زندگی رو سروسامان بدم.

خب، شرایط پیچیده بود. من شدیداً وابسته‌ی اون مرد بودم و بدون اون یه بچه‌ی بی‌پناه بودم. حمایتی از طرف خانواده‌ام نداشتم و از برگشتن به خونه‌ی پدریم وحشت داشتم. ته دلم مرد رو دوست داشتم.

نگذاشته بود که برم سر کار و هویت جداگانه‌ای بسازم و هویت من با اون گره خورده بود.

این مدت قدرت روحی بیشتری پیدا کرده بودم که دیگه با همه‌چیز کنار نیام و شجاعانه بعضی شب‌ها مهمونی‌ها نرم یا نذارم کسی بیاد.

این وسط اتفاق‌های خیلی بدی هم می‌افتاد.

یک بار با جمع دوستانمون روی تخت‌های رستورانی در طرقبه نشسته بودیم. م، دوست صمیمی همسر، بهش می‌گفت: «بیاین با خانواده‌ی ما بریم سفر، نمی‌دونم کجا.» او هم می‌گفت: «نیلی قبول نمی‌کنه.» م، که کنار من و بین من و اکس نشسته بود، ازم پرسید: «چرا نمی‌خوای بیای؟» گفتم: «ببین، الان دوباره ما با خانواده‌ی شما سفر کردیم، دبی و شمال. این دفعه می‌خوام با خانواده‌ام بریم.»

اون هم سریع و بلند، با نیشخند گفت: «آها، آره، بریم سفر و من اونجا دو تا خواهرهای تو رو بکنم!»

یادمه همون لحظه من و دو تا خانم دیگه‌ی جمع، یهو برق از سرمون پرید و سه‌تاییمون مات به هم نگاه کردیم.

من اون شب تا صبح گریه کردم و بیدارش می‌کردم و می‌گفتم: «چطور ممکنه تو چنین حرفی بزنی؟ چطور ممکنه تو بتونی با پررویی جلوی اونهمه آدم چنین توهینی بکنی؟ چرا من باید شاهد چنین صحنه‌ای باشم؟ من سزاوار این‌همه تحقیر نیستم.»

صبح زود منو برد درمونگاه و به دکتر گفت: «یه آرام‌بخش بهش بدین. این زن خیلی زیاد فکر می‌کنه و خودشو اذیت می‌کنه.»

هنوز هم متأسف و متعجبم که چنین چیزی رو در زندگی شاهد بودم. انگار عمداً داشتیم خودمون رو از هم جدا می‌کردیم و برای جدایی آماده می‌شدیم. شب‌های زیادی جر و بحث می‌کردیم و به نتیجه‌ای نمی‌رسیدیم. آخر صحبت گریه و زاری بود و می‌گفت: «من نمی‌تونم تو رو بدم دست خانواده‌ات. اونا اذیتت می‌کنن.» خب، در واقع درست می‌گفت. کل سیستم ضد من بود و به نفع اون. اون هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد.

از ماجرای من و پسرک وبلاگی هم که خبر داشت، بروز نمی‌داد، ولی غیرمستقیم خشمش رو نشون می‌داد. من بعد از اون، یک بار تا وقتی جدا بشم دیگه اون پسر رو ندیدم، ولی مرتب تلفن و چت می‌کردیم. من باید پنهانی می‌بودم، ولی مرد علنی و با پررویی و جسارت؛ چون در سیستمی که مرده می‌تونه هر غلطی دلش می‌خواد بکنه و زن، در صورت رابطه با یه نفر دیگه، خونش حلاله.

من نه سال با اون مرد بزرگ شدم. منو از زندان مادرم کشید بیرون، بهم جسارت داد، تشویقم کرد، فرصت داد چیزهای مختلف رو تجربه کنم. حالا می‌خواست اون بچه رو ول کنه توی اجتماع و دلش نمی‌اومد. می‌گفت: «بیرون پر گرگه و تو رو تیکه‌پاره می‌کنن.»

بعد از کش‌وقوس‌های خیلی زیاد، بالاخره یکی از دوستاش و خواهرش اومدن خونه‌ی ما و گفتن: «تا ما تکلیف شما دوتا رو مشخص نکنیم، از این خونه نمی‌ریم.» و ما شبانه‌روزی داشتیم چند نفری سروکله می‌زدیم.

پستی هم که در مورد اون زمان نوشتم، پر از خشم نسبت به اون آدمه و الان اون‌همه خشم رو نسبت بهش درک نمی‌کنم.

به نظرم بهترین لطف رو در حقم کرد.

نوشته‌شده در هفدهم دی ماه ۸۸

این رسمش نبود، رفیق

آهنگ «عشق من باش» بهنام صفوی داره می‌خونه.

اون جمعه... آخرین روزی که توی خونه‌ام بودم... همش این آهنگ پلی می‌شد.

اون عوضیِ درازِ... باز با خواهرش اونجا بودن. شب قبلش تا سه بیدار بودیم، سه نفری، تا اون دوتا منو راضی کنن که برم.

ظهر بود. مست بودن. خواهره یه گوشه افتاده بود. اون عوضی هم هی این آهنگو می‌ذاشت.

مجبورم می‌کرد توی اون شرایط باهاش برقصم. هی برقصم. مست بود. تا می‌نشستم، داد و بیداد می‌کرد.

اون صدای نکره‌اش تو گوشمه.

اون شوهر سیب‌زمینی یه گوشه افتاده بود، خواهره یه گوشه‌ی دیگه. همش سیگار می‌کشیدن فقط.

بغض داشتم.

هی اون هیکل قناصشو خم می‌کرد روی من، توی گوشم می‌گفت: «قوی باش. گریه نکن. برقص. این زندگی به درد تو نمی‌خوره. تو داری راحت می‌شی. لی‌لی بندانگشتی. دختر کوچولو. عاقل باش.»

عوضی حتی تو چشاش اشک بود.

آره، اشک بود.

وقتی هم چمدونمو با هم می‌بستیم فرداش، بازم اشک بود.

کثافت منو با گریه برد. من گریه نمی‌کردم، اون اشک می‌ریخت.

وقتی چمدونو گذاشت جلو در و داشت می‌رفت، صورتمو بوسید، لپمو کشید، اشک می‌ریخت و با همون صدای نکره‌اش گفت: «خدافظ، لی‌لی جاسوییچی!» عادت داشت اسمم رو Lili تلفظ کنه.

حالا دیگه نیست، بی‌شرف. حالا دیگه رفته. از این شهر رفته.

نمی‌دونم... باید ازش متنفر باشم؟ یا دوستش داشته باشم؟

در حقم بدی نکرد.

باید اتفاق می‌افتاد. کمک کرد که بیفته.

دوستم داشت. آره، داشت. می‌فهمیدم.

وقتی که می‌رقصید، وقتی که در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید...

اما رفیق!

این رسمش نبود...

روز هشتم، صرفا جهت خالی نبودن عریضه

امروز را از خانه کار کردم. در ولقع از خانه کار نکردم. اینقدر دور خودم چرخیدم که یاعت از ۱۲ گدشته و هنوز اسلایدهای ارائه ۹ صبح فردا حاضر نیست.
ببینم کی می‌شود که بخوابم

خود حقیقت نقل حال ماست آن

سرماخوردگی اگر یک فایده داشته باشد این ‌است که آدم را وادار می‌کند وقت بیشتری را در رختخواب بگذراند. روتین قبل خوابم را انجام می‌دهم، غذای گل‌بهار را برایش میگذارم تا نیمه شب بیدارم نکند. چراغ ها را خاموش می‌کنم، زیر پتو می‌خزم، چراغ بالای تخت را روشن می‌کنم و بار هستی کوندرا را که بعد از بیست سال دوباره سراغش آمده‌ام دست می‌گیرم.


چند روز قبل کسی توییتی زده بود: «‏رمان خوندن چه تاثیری در سطح سواد جامعه میزاره؟
‏چون اکثر این کتابایی که مردم میخونن رمانه و فکر
‏میکنن با سواد میشن.» البته که جوابش در خود توییت مستتر بود اما من را پرتاب کرد به بیست و سه سال قبل. آن موقع دانشجوی لیسانس مهندسی بودم ولی دل‌بسته‌ی فلسفه‌ی اسلامی و مشغول خواندن شرح کتاب‌های سهروردی و ملاصدرا. فکر می‌کردم جواب سؤال‌هایم فقط در بین سطور کتب فلسفی هستند. با خودم می‌گفتم مگر یک نویسنده ی ادبیات می‌تواند جواب سؤال‌های اساسی انسان را بفهمد و بازگو کند. یک نقل قول نامعتبر هم شنیده بودم از علامه‌ی طباطبایی که خواندن رمان، نظم منطقی ذهن را بهم می‌ریزد. القصه هیچ میانه‌ای با رمان نداشتم تا اینکه مقاله‌ای خواندم از مصطفی ملکیان در مورد رمان‌های معنا‌گرا. لیستی تهیه کرده بود از حدود ۲۰ رمان که از نظرش عمیق بودند و به سؤال‌های اساسی بشر می‌پرداختند. از بخت‌یاری‌ام لجاجت نکردم و گفتم شانسی به این لیست بدهم. تابستان همان سال در کتابخانه‌ی عمومی شهرستان عضو شدم و شروع کردم از سر لیست کتاب‌ها را گرفتن و خواندن. اول لیست بار هستی بود از کوندرا و چند کتاب دیگرش، بعد چند کتاب از هسه، آندره ژید، تولستوی، هاینریش بل، قدیس آگوستین، بولگاکف، گوگول و …


آن تابستان تقریباً هفته‌ای دو کتاب می‌خواندم و لذتی می‌بردم که اندر کلام می‌ناید. بعد فهمیدم اتفاقاً اگر قرار باشد جایی بتوان جوابی کاربردی درباره‌ی معمای زندگی پیدا کرد، از دکان همین ادبیات است. ادبیات و مخصوصاً رمان، قدرت هم‌دلی را در آدم بالا می‌برد. با پیش رو گذاشتن دنیاهای نزیسته، تجربه ی زیسته‌ی ما را توسعه می‌دهد و مجبورت می‌کند به جای قهرمان داستان انتخاب کنی، بخندی یا اشک بریزی. گوشه‌های تاریکی از خودت، افکارت‌ و زندگی‌ات را پیش چشمت می‌گذارد و بر آن نور می‌تاباند. به قول ملای روم:
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن


به اواخر بار هستی رسیده‌ام. آنجا که توماس باید تصمیم‌های سختی بگیرد. آنجا که کوندرا خودش وارد می‌شود و با مخاطب گفتگو می‌کند. عینکم را برمی‌دارم، کناب را می‌بندم و کنار تخت می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم و توماس را می‌بینم، ایستاده جلوی پنجره و زل زده به دیوار خالی روبرو.

 من زمینه چشمم از تولدم تا حدود نه‌سالگی آبی روشن بودم. نمیدونم دیدید کسی رو این‌شکلی ولی خب همچین چیزی وجود داره.. یادم میاد کلاس اول که بودم یه‌ دختری که هرگز اسمش رو فراموش نمیکنم اومد بهم گفت میدونی مامانم درمورد چشم تو بهم چی گفته؟ گفته بچه‌هایی که مثل تو هستن همه مریضی‌ها رو میگیرن.. نمیدونم مامانش هرگز بهش اینو گفته بود یا خودش خیالپردازی کرده بود؟ اما من هیچوقت نتونستم این حرفش رو فراموش کنم. چندروز پیش داشتم فکر میکردم مثلن چرا نگفت زود میمیرن یا یه چیز رندوم دیگه؟ چرا باید همچین چیزی بگه؟ جواب آزمایشم که اومد اینطوری بودم که بفرما.. یه‌چیزی میدونست مامانش! نمیدونم مامان‌های نسل ما چرا انقد مراقب نبودن برای حرف‌زدن پیش بچه‌هاشون.. 

نمیدونم میخوام یه پروژه دیگه برای کلسترول شروع کنم یا حرف دوستام رو گوش بدم و رهاش کنم؟ چند روز دیگه به خودم وقت میدم تا ببینم تصمیمم درموردش چیه؟باید بذارم جواب آزمایشم یه‌کم ته‌نشین بشه تا بتونم درست ببینم وضعیت رو! این پروژه داشتن رو از اکسم یاد گرفتم.. میگفت ببین همه‌چی پروژه‌س.. انصافا هم با این رویکردش برنامه‌ها رو خوب انجام میداد.سروقت و تمیز.

یادمه مسافرت باهاش واقعن توی یه لیگ دیگه بود..مثلن همزمان که داشتیم راهی فرودگاه میشدیم شام دوشب بعد توی مقصد رو داشت بوک میکرد.. یعنی در این حد برنامه داشت.. واقعن سفر و همراهی باهاش یه تجربه بی‌استرس و بی‌نقص بود. 

هفت اکتبر ۲۰۲۶

یک دور تسبیح

  مامانم یه دور تسبیح دوست و رفیق داره که از زمان راهنمایی و دبیرستان با هم بودن. مثلا سفره عقد مامانم رو همین دوستاش چیده بودن. نه نفر بودن. همشون تو محله امیر آباد بودن. دونه دونه ازدواج میکنن. هرکدوم دو یا سه تا بچه دارن. از سال پنجاه وهفت هم شروع کردن به زایمان تا سال هفتادو سه کوچکترینه. الان نوه های اون نه نفر که بچه های ما هستن باهم دوستن.  

بچه که حدودا دوسالش بود. هنوز چاق بودم. هفته ایی سه روز میرفتم باشگاه انقلاب. از ده صبح بچه رو میذاشتم کیدز کلاب باشگاه تا چهار بعداظهر. معمولا خونه نمیرفتم بعد از کلاسهای خودم پیاده روی یا تو کافه کتاب میخوندم. هفته ای سه روز کلاس زومبا، اسپینینگ و تی آر ایکس. از اون کارا بود که الان باورم نمیشه من انجام دادم. تا پنج سالگی بچه تقریبا همین بود  روتین سه روز در هفته. بعد از چند ماه کم کم روابط و مناسبات اجتماعی باشگاه رو یاد میگرفتم. میدونستم مربی ها چجوری شاگرد جذب میکنن. کدوما واقعا اهمیت میدن به کارشون. کی با کی بده. و این اطلاعات بواسطه دوست های مشترک و کیدز کلاب و سالن ناخون بالای باشگاه بیشتر هم میشد. مدیر کیدز کلاب همیشه میگفت بچه تو حق آب وگل داره اینجا.

 (سه شب پیش نزدیکای غروب، مریم دختر یکی از اون دور تسبیح ، که متولد شصت وپنج  هست.( ه کسره نذاشتم. سلام آیدا. و مدیر یک دبستان دخترونه هم بود. سال چهارصدو یک تو اعتراضات بعلت اینکه اجازه میداده دخترها بدون مقنعه برن مدرسه بر کنار میشه وخودش یه مهدکودک میزنه. زنگ زد چه حالو خبر. گفتم خبری نیست منو بچه تنهاییم. گفت با الناز دخترش میاد پیشمون. مریم یه دختر هیجده ساله و یه پسر سیزده ساله داره. همیشه هم به من میگه تو الگوی النازی . یبار که اینو گفت بهش گفتم بهتره بیشتر حواست به بچه ات باشه. دیرتر اومدن و نشستیم به حرف زدن از اینور اونور. گفت که چند روز قبل با مامانش خونه بیتا بودن،چون شوهر بیتا قرار بود الناز رو عمل کنه برای کارای قبل از عمل رفته بودن.(بیتا،یکی از اون نه نفر) گفتم خوب بود بیتا؟ گفت آره .خودش مونده و دکتر دیگه. دخترش که کانادا بیزینس رو میچرخونه. پسرشم که اینجا کارخونه رو.عروسشم که پاسپورت گرفت برگشت. میگه متنفرم از کانادا. گفتم فهمیدی عروسش با یکی از مربی های من دوست شده؟ گفت مربی؟ کدوم؟ گفتم مربی ورزش، باشگاه انقلاب. همون دختره که رفت کانادا نموند برگشت. گفت آهان یه چیزایی یادمه. عکسم گذاشته بود رفته بودن ویلای بیتا چندتا دختر؟ گفتم آره. واقعا دنیا کوچیکه. فکر کن عروس بیتا از لواسون میکوبه میاد باشگاه انقلاب با مربی من که اونم از کانادا بدش میاد دوست میشن. گفت خیلی زیاد میبینم عکس میذاره با اون چندتا. که چی بشه آخرش این همه میرن و میان؟

اینم بگم که من نمیدونم چرا بیشتر مواقع یادم میره که بدیهیات مغز من، برای خیلی ها تابو حساب میشه همچنان. یا چون شدت تغییرات آدمها انقدر زیاد شده که یک نفر رو چند ماه نمیبینی به نظر میاد خیلی منتالی تغییر کرده. یا جدیدا تو ایران آدمها فقط میدون عقب نمونن. از مد، از ظاهر، از ادعای روشنفکری، طرفدار حقوق زنان بودن، کاری برای ایران انجام دادن. بعد که یکم فوکوس میکنی  میبینی اووه باید تا جای ممکن زوم بک کنی.

سینی چایی رو گذاشتم رو میز. گفتم: واسه این که سکس کنن دیگه. نگاهم به مریم بود. ابروهاش تا جایی که توان داشتن بالا رفت. چشمهاشم دوبرابر شد. فهمیدم که نمیدونسته. الناز گفت: خاله بهتون اشاره زدم ندیدین. مامان نمیفهمه این چیزارو. گفتم: وا این چه طرز صحبته راجع به مامانت. نمیدونست خب. مریم دستشو گذاشت رو لیوان چایی و رو به من گفت: الان من یه سوال دارم. چرا واقعا اینا که این مشکلات رو دارن موقع ازدواج نمیگن به خانواده ها؟ الناز با ابرو به ماماش اشاره کرد روبه من که بفرما تحویل بگیر. گفتم: مشکلی نداره که.چه مشکلی؟ زل زده بود به من. واسه اینکه جو عوض بشه گفتم :چاییتو بردار بریم تراس من یه سیگار بکشم. سه تایی رفتیم رو تراس. با الناز در مورد انتخاب رشته و اینکه دانشگاه ها آنلاین هستن حرف میزدیم. چند دقیقه گذشت ،مریم رو نگاه کردم. زل زده بود به آسمون پوست لبهاشو میکند. زدم بهش گفتم: ببین این که عروس بیتا الان با یکی از اونا سکس میکنه یا کرده، هیچ تاثیری تو زندگی زناشوییش نداره ها. هیچی .خوب وخوش با پسره زندگیشو ادامه میده. اگر میدونستم نمیدونی نمیگفتم اصلا. خودتو جمع کن. اگرهم یک درصد به گوش بیتا برسه مطمعن باش که تورو جر خواهد داد. چون من که انکار میکنم اصلا همچین چیزی رو میدونم یا گفتم. گفت: نه بابا بیتا که عمرا بفهمه بدبخت. من میخوام بدونم اینجور آدما چرا نمیگن از اول که ما اینجورییم. الناز گفت: مامان چون میخواسته یه مدت اینجوری حال کنه. لذت میبره دوست داشته. مریم دوباره با ابروهای تا پس کله رفته رو به الناز گفت: آهاان، الان این ینی طبیعیه؟ گفتم: مریم من واقعا نمیدونستم که نمیدونی. صبح زود باید بچه رو ببرم مدرسه. توام که کله سحر میخوای بری آزمایشگاه، برو تا خونه با خودت فکر کن. النازم امشب بزار بمونه اینجا من تنهام. لیوان چایی رو برداشت.بلند شد. گفت: نه یه شب دیگه بیاد بمونه الناز، امشب کارش دارم. الناز خندید گفت: واای خاله من بیچاره امشب داستان دارم. مریم چشم غره رفت بهش که بلند شو بریم. 

ناآدمیزاد در تهران

هنوز فرصت نکردم نظرات متن قبلی را بخوانم. 

 آن نوشته را توی کانال شخصی ام گذاشتم و از صبح زنگها و پیامهایی گرفتم که دوستانم نگران حال من شده بودند. توضیح این امر که من خوبم و کماکان کیک میپزم و به باغچه کوچکم رسیدگی میکنم و تازگی خیاطی را هم اضافه کرده ام و پنجشنبه ها در یکی از قشنگ ترین خانه های تهران جمع می شویم و فیگورمیکشیم و دست برقضا داستان خواندنم بیشتر از قبل شده و یک جستار نیمه نوشته دارم و یک مقاله پژوهشی را هم شروع کرده ام ,باشگاهم را می روم و آشپزی هم میکنم ،هم خیلی سخت و انرژی سوز بود هم اینکه با هر زنگ و پیام گوشه چشمم اشکی میشد. 

تا حدود ساعت 11 توی تخت ماندم. همانجا سبد بلند بالایی در هایپراستار ثبت کردم به خوشی حضور مهمانهای آخر هفته .بعد خودم را کشاندم توی آشپزخانه  و صبحانه مفصلی تدارک دیدم ،یه کم روغن زیتون و رب گوجه رو تفت دادم بعد سوسیس حلقه شده اضافه کردم  و گوشه اش یه تخم مرغ شکوندم. نون داغ از توستر دراوردم و با یه لیوان قهوه مثلا جشن گرفتم.تصمیم گرفتم امروز را هم هرطور شده ادامه دهم

حوصله نگاه کردن به خودم توی آینه رو نداشتم . موهام رو بی  حوصله بسته بودم پشت سرم و هر شکلکی درمیاوردم قیافه عبوثم باز نمیشد. یک نگاهی به اطراف انداختم و دیدم نه حال خونه تمیز کردن دارم و نه توان جسمی. توی آچاره یک سفارشی ثبت کردم و تا اومدن خانوم ،سفارش هایپر هم رسید و جابجا کردم. خانم تمیزکار اومد و سگرمه های من رو که دید حساب کار دستش اومد که من معاشر خوبی براش نیستم و سرگرم کارش شد. منم یه جایی نشستم که هم توی دیدم باشه و هم بتونم به کار خودم برسم. روی یک صندلی از میز ناهارخوری که  من هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم. یه منظره جدید از خونه کشف کردم و جالب شد. ازش پرسیدم موزیک چی گوش میدی ؟ - راغب .
عبوث تر شدم ولی براش یه آهنگش رو گذاشتم که مثلا انرژِی بگیره. خودمم دست بردم تو قفسه کتابهای تازه خریده شده کتابخونه و ناآدمیزاد از اوسامو دازای رو برداشتم. انگار این اسم برازنده فیگور امروز من بود. 


به اندازه کافی خوب

 برادر یار چندوقته آمپول لاغری (تحت نظر متخصص) شروع کرده و داره وزن کم می‌کنه. هربار ویدیوکال می‌کنه باهاش از حالش می‌پرسه و تشویقش می‌کنه و می‌گه خیلی خوبه. همین صحبتی که با اونا می‌کنه باعث شده من روی وزن خودش حساس‌تر بشم و یادم بیفته که باز وزنش ثابت شده و در حال کم کردن نیست. امروز دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و بهش گفتم نمی‌خوای از متخصص کمک بگیری؟ و همین کافی بود که بحث بالا بگیره. 

پارسال که رابطه‌مون داشت وارد مرحله جدی‌تری می‌شد و خانواده‌‌ها درگیر شدن این نگرانی رو داشتم که من برام تناسب قد و وزنش مهمه. می‌گم تناسب قد و وزن چون احتمالا اگه قدش بلندتر بود، با شاخص‌های ثابت متناسب‌تر به نظر می‌رسید. اما خب قدش فقط یه کوچولو از من بلندتره و همین باعث می‌شه اضافه وزنش به چشم بیاد. تو دوره‌های مشاوره ازدواجی که قبلا رفته بودم، اینکه (عدم)جذابیت ظاهری خیلی تو رابطه مهمه رو گفته بودن. برای همین با تراپیست خودم و زوج‌درمانگری که می‌رفتیم مطرح کردم. تراپیستم جدی نگرفت. تعجب نمی‌کنم البته. تو رابطه‌های قبلی‌ام که تو این هشت سال براش تعریف کردم، هیچ‌وقت در مورد ظاهر پارتنرم باهاش صحبت نکرده بودم. نه اینکه پارتنرهای قبلی‌ام معیارهای جذابیتم رو داشته باشن، ظاهر برام مسأله نبود. من حتی یه دوره‌ای فانتزی این رو داشتم که با یه پسر معلول یا بیمار ازدواج می‌کنم -از این فانتزیای برپایه از خودگذشتگی زیاد- که تراپیستم اون رو هم می‌دونه و در نتیجه می‌فهمم که این رو حل شدنی در نظر گرفته. با زوج‌درمانگرمون هم یواش مطرح کردم، اونم گفت اگر تحریک می‌شی و توی سکس مشکل نداری، بعدا تو یه جلسه‌ای درباره چیزایی که برای هرکدومتون مهمه صحبت می‌کنیم و اونجا بگو. اما خب دیگه باهاش ادامه ندادیم.

حالا فکر می‌کنم اگه در مورد پارتنرهای دیگه‌ام به اینا فکر نمی‌کردم، برای این بود که اونقدر مسأله اساسی داشتیم که پس ذهنم می‌دونستم باهاشون به ازدواج نمی‌رسم. اگه اون مشکلات حل می‌شد و چیزی نداشتم بهش گیر بدم، می‌رفتم سراغ ظاهر. تا همین چندوقت پیش ذهنیتم این بود که رابطه اینطوریه که دونه دونه مشکلات رابطه رو برداریم حلش کنیم بذاریم کنار و بشیم کیس ایده‌آل هم و وقتی کل لیست مسائل خط خورد یه صدای تیکی میاد و اون موقع زادواج می‌کنیم. حالا با اینکه در تئوری می‌دونم اینطوری نیست و در عمل هم خلافش عمل کردم، هنوز پس ذهنم منتظر صدای تیکم.

گاهی حس می‌کنم یه گوله پرفکشنیسمم که دست و پا درآورده. اینکه دوست دارم پارتنرم فیت باشه هیچ اشکالی نداره، اما موضوع اینه تو زندگی روزمره و در حالت عادی چیزی اذیتم نمی‌کنه. اما وقت‌هایی که فکر ازدواج و مراسم عروسی تو ذهنم پررنگ می‌شه، ویژگی‌هایی که قبلا به اندازه کافی خوب (good enough) بودن یهو ناکافی می‌شن. چون این ایده تو ذهنمه که ازدواجم باید پرفکت باشه و طلاق پایان دنیاست و از بچگی هم اونقدر مورد تایید خانواده و اقوام نزدیک و دور بودم که در حالی که می‌گم کون لق حرف مردم، ناخودآگاهم به تأیید اونا هم فکر می‌کنه حتی!

۱۵ مهر ۱۴۰۵

شماره هفت - غروب همیشه واسه من ...

 دیروز از همون اول صبح که به طرف مقصد بیرون زدیم، هدف مون مشخص بود. نه قرار بود شنا کنیم، نه آفتاب بگیریم، ما میخواستیم غروب آفتاب رو ببینیم و بعد برگردیم. برای همین وقتی به آخر اسکله رسیدیم، گستره اقیانوس پیش چشم‌هامون درست همون چیزی بود که از صبح منتظرش بودیم. دریا و آسمون انگار بهم رسیده بودند و توی مرز بین‌شون خورشید داشت غروب می‌کرد. سکوتی که با صدای مرغ‌های دریایی یا پارو زدن قایق‌ها شکسته می‌شد، توی اون زیبایی نفس گیر هر دو ما رو به فکر فرو برده بود. یکهو میم گفت ریحون یادته یکبار اون اواخر توی موسسه چند دقیقه خلوت شدیم، اومدیم توی حیاط پشتی چایی بخوریم و خورشید داشت غروب می‌کرد. اون روز یادمون اومد که ماه‌هاست غروب آفتاب رو ندیدیم. پیک کاری اون دم دمای غروب هیچوقت بهمون این اجازه رو نمی‌داد؛ همیشه یا سرکلاس بودیم یا اونقدر شلوغ که چایی مون سرد بشه یا تماس عزیزی رو‌ ریجکت کنیم. چه برسه به اینکه چند دقیقه رو برای لذت بردن از غروب خلوت کنیم.

بهش گفتم میدونی بعد اون روز کی ما دوباره فروب آفتاب رو دیدیم و ازش لذت بردیم. اگه تا اون روز ما با سرعت دو ایکس زندگی می‌کردیم،  توی چندماه بعد با سرعت چهار ایکس کارمونو تحویل دادیم و زندگی‌مونو ریختم تو دو چمدون و اومدیم. اینجا هم اون اوایل درگیر جا افتادن توی کشور جدید و دلتنگی برای خونه بودیم که بازم دیدن غروب جایی توی روزمرگی‌ مون نداشت. تا اینکه چند ماه بعد یک روز بعد اینکه اومدیم خونه جدید، عصر داشتیم میرفتیم سرکار که خورشید داشت با هنرنمایی تمام غروب میکرد. زیبایی اون صحنه و آسودگی باری که ما به زمین گذاشته بودیم. توی ذهن ما موندگار شد.
اینکه حالا برای دیدنش اینقدر وقت داریم که خودمونو به یک شهر ساحلی برسونیم شاید پاداش صبر دربرابر رنج اون روزها باشه . اما خوب قرار نیست پایان همه رنج‌ها خوب باشه قرار نیست همیشه نور از زخم‌هامون عبور کنه ولی خوب چه میشه کرد ما هم به امید زنده‌ایم.

شهین جان اون ویسکی رو بیار

 امشب خانوم هایده‌ام. چون بس که دنبال زندگی دویدم بریدم که. امشب فکر می‌کنم خانوم هایده‌ام که باید بالاجبار وطنم را ترک کنم. از غم هوم سیک شدن، الکل بخورم غافل از اینکه مستی هم دردی را از من دوا نکنه. 

امشب به شما فکر می‌کنم خانوم هایده، که زمانی مهاجرت کردی که نه ویدئوکالی بود، نه اینترنتی، فقط تماس صوتی آن هم به سختی. کی می‌دونه وقتی می‌خوندی «اما برای من دور ز خونه، بهارها هم مثل خزون می‌مونه» چقدر اشک می‌ریختی. 

شب‌ شما هم به‌خیر که هنوز غم وطن و هم‌وطن دارید و گاهی یادش که میفتید، قطره اشکی چشمتان را تر می‌کند.

*عنوان از فرمایشات خانوم هایده به پشت صحنه وسط کنسرت

یه نارنگی ما را از خفگی نجات داد

 به نظرم سوار شدن اتوبوس و مترو یه آداب و مراسمی داره که هرکسی از پسش بر نمیاد. شایدم یه نوع پوست کلفتی خاصی میطلبه که همه ندارنش. شاید دارم اغراق میکنم ولی نظر من همینه! اتوبوس و مترو جای ضعیفا نیست. اتوبوس بیشتر!

حالا که هوا خوب شده، جهت صرفه جویی و نگرفتن اسنپ برای رفتن به تراپی از اتوبوس استفاده میکنم. اولش انگار که دوباره به تنظیمات کارخونه برگشته باشم، کاملا زیر فشار جمعیت له شدم و پام سه بار لگد شد. بعد چند بار یاد گرفتم، قبل اینکه اتوبوس بیاد کجا وایستم و کمین کنم. چه جوری وارد شم. سوسکی چه جوری از جمعیت رد شم برم ته اتوبوس که کمتر له شم. قبل اینکه لگد بشم جا خالی بدم و اونقدری تیز و بز باشم که صندلی خالی رو بدون دعوا و با حق خودم بدست بیارم.

امروز داشتم بو میکردم ته اتوبوس دقیقا چه بویی میده، چیز خوبی نبود! ترشیدگی یه چیزی، یا انباری قدیمی، یا بوی دریچه آشپزخونه‌های کترینگی، یا بوی کباب مونده که رسیدم به بوی نارنگی. همه‌ی اون بوها از بین رفتن. بقل دستیم داشت نارنگی پوست میکند. نگاهش که کردم، نگاهمون به هم خورد، گفت میخوری؟ گفتم نه نوش جونتون! همین بوش من رو نجات داد! ازین به بعد باید یه نارنگی تو کیفم داشته باشم برای جلوگیری از خفگی ناگهانی.

خانم بقل دستیم بعد از اینکه کامل نارنگیش رو خورد ازم پرسید قیمت گوشت چنده؟ سه میلیون؟ گفتم نمیدونم والا! خندید و گفت خوشبحالت که نمیدونی. تو دلم گفتم اگه قیمت تخم مرغ، آرد، شکر، کره، شکلات، کاکائو رو ازم خواسته بودی. میتونستم به ساعت بازار بهت نرخ رو بگم.

بیست و پنج از سی: نفت می‌بارم

١

توی سرسرا قدم می‌زنیم. همه‌چیز آشناست. انگار قبل‌تر پایم را روی همین پمپ فشرده باشم، یا با حوصله دستورالعمل‌های ایمنی کار با مواد نفتی را خوانده باشم. شیشه‌های نفت خام درون موزه شبیه مربای گردوی ارمنی‌اند، یا سویا سس. خوردن نفت ایده‌ی خوبی نیست. همکارم با دستمال‌سفره‌ای که بسته به سرش غش‌غش می‌خندد که شبیه سفره‌ی صبحانه شدم. چیزهای دست و پاگیر بیخود. پشت پنجره، تهران توی پاییزی کدر و ملال‌زده. گنبد ساختمان همیشه ناتمام بدریخت. توی کوچه، گذر عابرها و بالای سر ما، چهره‌ی آدم‌های مات در قاب‌های آویخته. پرستارها و پزشک‌ها بیش از حد سفید و براق انگلیسی در عکس قدیمی بیمارستان مسجد سلیمان. یادش بخیر، رمان "میم" فدایی‌نیا جایی شبیه این می‌گذشت. چه بچه‌ی کله‌خر و سرتقی بود میم. این بازدید موقت است. آدم‌ها جالبند و قصه‌هایشان شنیدنی. حوصله‌ی بعدش اما نیست. نمی‌دانم چه می‌شود یا چطور پیش خواهد رفت. به همدیگر نگاه می‌کنیم. نگاه‌هایی که تا آن سمت سفره کش می‌آیند. نفت می‌تواند چیز جالبی باشد. مشکلم این روزها این است که حتی نام خودم را درست یادم نیست. گوشم به حرف‌های مهندس‌های قدیمی، تند تند چیزی را روی کاغذ یادداشت می‌کنم. ایده‌ای قدیمی برای داستان که به جایی نمی‌رسد. اردو تمام می‌شود و بر می‌گردیم و روز کاری سختی‌ست، به هر حال. اما چاره‌ای نیست.
۲
"پزشک که چشمم را باز می‌کرد و می‌بست، چیزی انگار به دست‌هایش چسبیده بود که می‌خواست به چشم‌های من هم بچسبد و نمی‌توانست. درگیر نمی‌شد. تند و تند پلک می‌زدم تا نور زرد رنگ کمی کنارتر برود. بعد، چشمم سوخت. انگار چیز تیزی تویش فرو کرده باشند، یا انگار با میل تیزی محکم رویش بکشند-چپ و راست. اشکی نمی‌آمد. خشک. خشک. چند قطره از بالا پریدند پایین و بعد،
جسمی

جسم سفیدی

جسم خارجیِ سفیدی
دم چشمم بود. قطره‌های بیشتر و بعد سوزش به نهایتش رسید. نمی‌دیدم. سوزن تا کمر در چشمم فرو رفته بود و داشت جمجمه را می‌شکافت. حس کردم سوزن از پس سرم بیرون می‌زند.
پزشک سوزن را رها کرد. رفت عقب. چسبید به دیوار. دست به کمر زده نگاهم می‌کرد، انگار معماری که ساخته‌ی خود را. گفت: درد که نداری؟
گفتم: درد... دارم.
گفت: درد فقط مال روز اول است. بعد از امروز دیگر حتی یادت نمی‌آید چشمی داشتی.
پرستار می‌آید داخل اتاق. کمکم می‌کند که بلند شوم. برایم توضیح می‌دهد که تا دو سال نباید پشت فرمان نشست، باید از چشم‌بند ویژه‌ی افراد تک‌چشم استفاده کرد، پزشک زد زیر خنده. گفت: همین الان تمام می‌شود. فقط باید چند دقیقه‌ای «پسر خوبی» باشم و به چیزی فکر نکنم.
از پس سرم روی زمین قطره‌هایی می‌چکیدند.
 آیا با سری که نفت می‌بارد می‌شد دید؟
[ناتمام] 

تعطیلات مورد نیاز است

 چند روزی است سکوت روبا خودم حمل می کنم.

زمان هایی  که ترجیح میدم بیشتر توی لاک خودم باشم تا کسی رو ببینم یا حرف بزنم.
دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم و امروز به واقع کم انرژی بودم.
وقتی رسیدم خونه اصلا قصد نداشتم که کلاس انلاین پاور یوگا ام رو برم چون بدنم خالی بود .
میم داشت می رفت فوتبال.
سپهر هم مشغول بازی انلاین با دوستاش.که امان از این بازی های انلاین.
پس تصمیم گرفتم با چالش روبرو بشم و خودم رو به یکساعت و نیم پاور یوگا دعوت کردم.
بعد از کلاس حال خوبی داشتم.
رفتم‌توی ایوان .باد پاییزی خنکی می یومد .
چشمام رو بستم وبه باد دل سپردم.
ازش گوش کردم.
تصمیمم رو گرفتم .
در شروع یک تغییرم.
امروز با اینکه روز لق هفته بود من زیاد کار داشتم.
خوشحالم که شروع آخر هفته است نیاز دارم دکمه shutdown مغزم رو بزنم.
نیاز دارم به نبودن در محیط کارم.
فکر کنم انرژی زیادی برای هفته ی بعد لازمه.
باید کمی استراحت کنم.

 ر عزیزم سلام

عملیات ذخیره سازی دیگه تقریبا تموم شد. چند سالی هست مهر که می شه حس می کنم مورچه ام. راه میفتم هرچی که برای زمستون لازم دارم می گیرم. اول هفته رفتم ترمینال و برنج رو تحویل گرفتم. روز بعدش محمدرضا گردویی که از بوانات سفارش داده بودم رو آورد. بادوم نگرفتم امسال، چون پارسال توشون تلخ زیاد داشت و از طرفی معمولا بابای ح برام کمی بادوم می فرسته از کرمان هر سال. چقدرم شکستن بادوم ها سخت بود. فقط با گردوشکن اهرمی می شد مغزشون کرد. سیب های سپیدان رو آ گذاشته بود توی ماشین. رب گوجه رو خواهرم قراره برام از شمال بفرسته. امروز هم خرما از برازجون رسید. حالا فقط مونده کنجد سفارش بدم. با اینکه مهر پاداش سالانه رو هم می گیرم اما وسط ماه پولم تموم شد. الان دیدم نسترن پیام داده که آخر هفته نمیای فیشال؟ نمی تونم بهش بگم دیگه تا آخر ماه پول ندارم. بهش گفتم حالا شاید هفته ی دیگه اومدم.

با مهر و ماچ و به امید دیدار

اپیزود صد و هجده

 سفر شروع شده و من هم از طرف بودن ف، هم از جهت جوینت سرم بالای ابرهاست.

وقتی زیاد خوش میگذره بیشتر از وقتی بد می‌گذره دهنم بسته‌س.

خانم دکتر پرپنچیان

 

انتهای هفته ی پیش احساس کردم خیلی بی حس و بدون انرژی هستم ، کمر درد هم داشتم ، با خودم گفتم ، انقدر مثل اسب از خودت کار میکشی که آخر شب تازه متوجه میشی که چه به سر بدن خودت آوردی .

شنبه صبح قرار گذاشته بودیم با دوستان که بعد از رسوندن بچه ها به مدرسه ، صبحانه بریم بیرون . خداروشکر یه کافه نزدیک انتخاب کردیم و قرار شد ساعت نه صبح اونجا باشیم ؛ ولی مگه من میتونستم از خستگی و بدن درد از روی مبل بلند بشم ، به دوستام گفتم شما صبحانه بخورید من یک ساعت دیگه بهتون میرسم؛ رفتم آزمایشگاه نزدیک خونه و یه آزمایش کشت ادرار دادم و بعد راهی کافه شدم ، نفهمیدم چطور اونجا بهم گذشت و فقط انرژی ام رو جمع کردم و بچه ها رو از مدرسه آوردم خونه .

ساعت ۸ شب خاموشی دادم و از درد و خستگی خوابیدم ؛ تب داشتم وکمی زمان ادرار کردن فشار روی مثانه ام حس میکردم. ناخودآگاه چند بار تا صبح بیدار شدم ، مگه صبح می‌شد ، یه بار ساعت ۱۰ بود ، ساعت بعدی که بیدار شدم ۱۲ و ۱ و ۲ و خلاصه اون شب با بدبختی صبح شد.

ساعت ۵ صبح دیدم حالم اصلا خوب نیست ، توی ادرارم خون دیدم و یه افت فشاری داشتم که فقط تا چند دقیقه صدای ویزویز میشنیدم و تاریکی مطلق. دیگه مقاومتم رو شکستم و به همسر زنگ زدم که میتونی خودت رو برسونی تهران ، من حس میکنم نمیتونم اوضاع رو با بچه ها مدیریت کنم.

برای دخترک تاکسی گرفتم و گوشی موبایلش رو همراهش برد و وقتی رسید مدرسه بهم زنگ زد. پسرک رو هم مدرسه نفرستادم ، انرژی بلند شدن و تا سرکوچه رفتن رو اصلا در خودم نمی دیدم.

زنگ زدم سر صبحی به صاد که بیداری ؟ گفت آره ، گفتم میتونی بیای پیش پسرک بمونی من با همسر برم بیمارستان . توی یک مکالمه ی چند ثانیه ای وخامت اوضاع رو بهش گفتم و چند دقیقه ی بعد پیشم بود.

با همسر راهی بیمارستان لاله شدم ، خاطره ی خوبی از این بیمارستان ندارم ، فقط نزدیکی به خونه و فعال بودن اورژانسش باعث میشه برم .

پرستار تریاژ تا شرح حال دادم گفت گزارش اولیه ی ادرار رو داری ؟ گفتم الان میگم لینک برام بفرستن. گفت خیلی خوش شانسی که امروز روز کاری متخصص اورولوژی خانم دکتر ت   هست . 

رفتیم بالا توی کلینیک ؛ بعد از چند تا بیمار ؛ اسمم رو‌منشی صدا کرد ، وارد اتاق که شدم ، خانم دکتر زیبارویی دیدم که در حال مکالمه ی تلفنی بود ، داشت با آقای دکتر همکارش در مورد مراجعی صحبت می‌کرد که می‌خواد دوباره تزریق باسن انجام بده ، گفته ۱۰۰ میل براش تزریق کردید ، ولی من گفتم که یادمه چهار تا تزریق انجام دادی ، دکتر جان از دبی رسیدی تهران به من خبر بده.

همسرم لینک آزمایش اولیه رو‌ به دکتر نشون داد، با تعجب گفت ، وااای چقدر خون توی ادرارت بوده و خودت تا الان متوجه نشده بودی و به خودت نرسیدی و یه سونو کرافی مینویسم انجام بده و جواب کشت رو فردا برای من با سونو بیار مطب م ، زود آدرس مطب رو ، روی برگه ی ویزیت نوشت و توضیح داد که اینجا وسایل معاینه ندارم و بیا مطب که حتما نوار مثانه هم ازت بگیرم ، من خیلی ها رو که مشکل ادراری داشتم و فلان و بلان رو درمان کردم. وسط صحبت هاش همسرم گفت ، عفونت اداری باشه پس حتما آنتی بیوتیک الان لازم داره ، چون تب هم داره ، گفت باشه می نویسم شروع کنه تا فردا توی مطب ببینمش. باز هم دقیق آدرس مطب ش رو که نزدیک بیمارستان دی ( بیمارستانی که باهاش همکاری می‌کرد ) رو برام دقیق نوشت و شماره ی مطب رو و تاکید که ساعت ۲/۵ اونجا باش .

روز دوشنبه با جواب کشت ادرار و سونوگرافی که بیمارستان  لاله انجام داده بودم و یه سنگ ریزه ۲/۵ میل توی یکی از کلیه هام بود ، راهی مطب شدم . دکتری که سونو رو انجام داد ، گفت که ابعاد کلیه و مثانه نرماله و فقط یه شن ریزه توی کلیه ات داری ، خون هم میتونه دلیل عفونت و التهابی باشه که ایجاد شده.

ساعت۳ بعدازظهر مطب خانم دکتر بودیم ، یک منشی آقا داشت و سه تا منشی خانم ، که دستیارش هم بودن، حدود ساعت ۷ عصر نوبتم رسید ، جواب آزمایش و سونو رو‌نگاه کرد و‌ دنبال نوار مثانه بود ، گفتم نگرفتم چون برای عفونت فکر کردم نیاز نیاشه ، چون مشکل بی اختیاری که ندارم ، عصبانی به دستیارش نگاه کرد و گفت ؛ این آزمایش ها هیچ فایده ای ندارم من با نوار مثانه میتونم متوجه بشم مشکل عفونت و خون داخل ادرار چی بوده ؟!

بعد هم شروع کرد توضیح دادن که من این دستگاه رو میلیاردی وارد کردم و هیچ بیمارستانی نداره . کفتم باشه انجام میدم الان.

منشی مطب که در ضمن توی اتاق نوار مثانه و لیزر و اتاق مشاوره هم به نوبت میچرخید گفت که آب بنوش اونم زیاد، گفتم دقیقا چهار ساعته اینجا هستم و کلی آب قبلش نوشیدم ، کارت رو انجام بده عزیزم.

وارد اتاق که شدم ، یه دستگاه شبیه توالت فرنگی بود ، ولی کاسه ش قیفی شکل و به یه دستگاه وصل بود . گفتم کاور بدید بزارم ، با تعجب گفت ، دستمال کاغذی بردار بذار. حالم اصلا خوب نبود که بتونم به اون منشی احمق و دکتر احمق تر از خودش بفهمونم که خریدن یه کاور قیمتی نداره و این حق هر بیماری هست که بهداشت در موردش رعایت بشه . قبلش هم کارت کشیده بودم به مبلغ ده میلیون . 

رفتم توی اتاق دکتر و جواب ها رو منشی جلوش گذاشت ، نگاه کرد و گفت نمودار آدم های معمولی این شکلیه و نمودار تو این شکلی . یعنی ادرار توی مثانه ت میمونه ، برای همینه که مدام عفونت ادراری داری ؛ با تعجب نگاهش کردم و‌گفتم ، من توی ۴۷ سالی که دارم این اولین باره که عفونت اداری گرفتم !!

گفت باید معاینه ات کنم ، حالت از من انکار که بابا معاینه برای چی ، سونو که گرفتم و نوار مثانه ی لعنتی رو هم که گرفتی !

از اتاق اومدم بیرون و به همسرم گفتم میگه معاینه ات کنم ، ولی من نمیخوام . با تعجب گفت چرا ! دکتره خب . گفتم میدونم برم روی تخت معاینه ، اولین حرفی که میزنه اینه که نمیخوای عمل زیبایی انجام بدی ؟ همسرم با تعجب نگاهم کرد و گفت ؛ مثل اینکه حالت خیلی بده. بهش گفتم آره حالم خوب نیست ، ولی میدونم این مدل دکترهای جراح که توی مطبشون اتاق لیزر و زیبایی دارن و هر چند ساعت یکی با جعبه ی شیرینی میاد و منشی میگه از طرف صدف جونه ، از طرف مارال جونه ، یعنی چه خبره.

با اصرار همسر رفتم توی اتاق معاینه ، روی تخت معاینه یه کاور چروک بود و به منشی که دستیار هم بود و قبلا در موردش  گفته بودم گفتم که کاور تخت رو لطفا عوض کنید.

خانم دکتر بعد از چند دقیقه وارد اتاق شد و اولین چیزی که بهم گفت  چی بود؟! نمیخوای لابیا ت   رو عمل کنی ؟ همه ی سعی ام رو‌کردم که مودب باشم ، با صدای محکم گفتم ، نه دوستشون دارم . 

معاینه ش رو انجام داد و گفت مجاری ادرای ات هم تنگه ، مثل مجرای نوزاد میمونه 

از اتاق معاینه بیرون رفت و توی اتاق کناری شروع به صحبت با بیمار بعدی کرد، لباسم رو پوشیدم و وارد اتاق دکتر شدم و تا من رو دید گفت ، ببین این خانم چقدر شجاعه ، هفته ی دیگه می‌خواد بیاد عمل کنه ، میگه خانم دکتر از بالا تا ‌پایینم رو همه رو عمل کن ، بعد تو چقدر لوسی .خانم مورد نظرش که روبروش نشسته بود به من نگاهی کرد و گفت ، وقتی میخوام برم اتاق عمل دیگه یه دفعه درد بکشم ، غبغب و چربی شکم و باسن و ….

تشکر کردم و گفتم خانم دکتر دارویی که نیاز دارم رو لطفا بنویسید که از خستگی دارم غش میکنم، با تمسخر نگاهم کرد و گفت ، من از صبح سرپا هستم و فردا هم چهار تا عمل دارم ، تو خسته ای . داروهات و استفاده کن و هفته ی دیگه بیا تا باز ببینمت . گفتم من بیمارستان میام ، اینجا هم دوره برام و هم جای پارک نداره و خیلی سخته برام . منشی همه کارش نگام کرد و گفت ؛ بیمارستان تخت معاینه و دستگاه نوار مثانه نداره ، خانم دکتر فقط توی مطب میتونه ویزیتتون کنه.

پ. ن: دلیل این چند روزی که نتونستم بیام بخونمتون ، همین بود که بالا نوشتم . ولی در طول زمانی که زندگی کردم و خودم و همسر و بچه هام بیمار شدیم ، این تنها موردی بود که با یه پزشک جراح ، متخصص روبرو شدم که انقدر به دور از ادب و رعایت حق بیمار و پزشک رفتار می‌کرد واقعا چیزی که براش در لحظه  اهمیت داشت ، تنها پول بود. در مقابل این مدل پزشک ها ، کلی پزشک مودب و متعهد و انسان دیدم که واقعا همیشه به دیگرانی که نیاز داشتن معرفی شون کردم ، دو تا پزشک مهربون هم توی قبیله مون داریم که تنشون سلامت باشه و بوس بهشون .

تراپی به مثابه دادگاه

 می‌رم دنبال مامان اینا که یه سری اسباب از این خونه موقت ببرن خونه خودشون. فقط ۵ دقیقه رانندگیه ولی فکر کردم اگه براشون خولیو بذارم خوشحال‌تر می‌شن. مثل قدیما که فقط خولیو داشتیم و الویس و دمیس روسو.

تا می‌شینن تو ماشین اینقدر سر‌و‌صدا می‌کنن که سریع آهنگ رو قطع می‌کنم. که قاطی نکنم یهو داد بزنم ساکت. آیا من همون‌جوری از اونا مراقبت می‌کنم که اونا از من مراقبت می‌کردن؟ از وقتی اومدن جنس رابطمون مثل سیلی هی می‌خوره تو صورتم.  نه که با هم خیلی بد باشیم‌ها. ولی یه فاصله عمدی داریم. مثلا همدیگرو بوس و بغل نمی کنیم. تو این مورد من این مرز رو گذاشتم. نمی‌دونم چرا ولی راحت‌ترم. از اون طرف فکر می‌کنم ظالمم. مامان که از ماشین پیاده می‌شه می‌گه بوس. باهاش چشم‌تو‌چشم نمی‌شم. جلو رو نگاه می‌کنم ولی دستم رو براش تکون می‌دم و می‌گم بوس. به جنی تراپیستم می‌گم خیلی مادر پرکتیکالی بوده مامانم. منم دقیقاً همون‌جور دختریم براش.

 می‌گم می‌ره رو مخم. مثلا اون روز وسط روز زنگ زده. برداشتم گوشی‌رو می‌پرسم چی شده؟ می‌گه: سلام! انگار که می‌خواد ادبم کنه. می‌گم سرکارم. حالا کار خیلی مهمی هم نداشتم والا برنمی‌داشتم. می‌گه هیچی زنگ زده بودم حالت رو بپرسم!!! کارد می‌زدی خونم در نمی‌اوموند. خودم همون وسط موندم چه مرگمه؟ ولی نفهمیدم. فقط با عصای زیر بغل خودم رو به ته مکالمه رسوندم. 

جنی می‌پرسه قبل از این‌که بیان اینجا چی؟ می‌گم نرمال بود هفته‌ای یه بار زنگ می‌زدیم. حس می‌کنم الان که اومدن اینجا بیش‌تر از من و رابطه‌ی من می‌خواد. دوست داره مثل بقیه باشیم ولی من اون حسی که بقیه به مامانشون دارن رو ندارم. در عین حال حس فقدان هم ندارم. می پرسه اون حس چیه؟ من برای اون حس حتی کلمه ندارم. نه تو فارسی نه تو انگلیسی. مجبورم همون وسط براش داستان این وبلاگ رو بگم تا برسم به مربای آلبالو. مثال‌های شما رو استفاده کردم که اون مربای آلبالو و سایر خوراکی‌های مادر‌پز استعاره‌ای حبل متینه و چطور از تاریکی درتون میاره. جنی سریع گفت مادر کامفرتینگ.  

۵۰ دقیقه‌مون تموم شد. ولی جنی من رو یه جوری نگاه کرد که حدس می‌زنم برنامه جلسه بعد اینه که چی شده و چرا نمی‌خوام این دینامیک عوض شه! و من یه ماه وقت دارم که ببینم کجای قضیه واستادم. خودم رو برای دادگاه جنی آماده کنم. 

روز ۱۲۸ _ کلام حافظ

 صدای استاد شجریان تو خونه پیچیده. دارم آب گلدون‌ها رو عوض می‌کنم و کیف می‌کنم با صداش. پنجره بازه و هوای ملایم خنکی به صورتم می‌خوره. تمام تزئین دور گل‌ها رو باز کردم. من گل بی‌تزئین وحشی دوست‌دارم. شجریان همیشه حالم رو خوب می‌کنه. از حافظ بخونه که چه بهتر.

نذر‌کردم گر از این غم به‌در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم

https://www.instagram.com/reel/Dd7E8w4NfaS/?stkn=MTB4eTQ2MjFwZ2hraQ==

دخترک هم داره گوش می‌ده و اعتراضی نداره.از بچگی عادت داره به شنیدن صدای شجریان و خولیو و فیروز.  رفته تو اتاقش سعی می‌کنه لباس بپوشه و خوش‌تیپ کنه. Sisi جونش داره میاد دیدنش. دوست صمیمی ۶ سالگی تا حالا. اولین سالیه که به‌خاطر انتخاب رشته از هم دور افتادن. 

راستش خیلی حوصله ندارم واسه مهمون. اما به‌خاطر اون گفتم باشه. دارن ناهار میان. می‌خوام پیتزا بگیرم. باهاشون راحتم. 

دلم یه سیگار بی‌دغدغه می‌خواد.

هنوز چند دقیقه وقت دارم. از ۴ شنبه تا حالا یه سیگار هم نکشیدم. و این عجیبه برام. 

خرم آن روز کزین منزل ویران برم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم 

ادامه اون روزی که خوب نبود

 گوشیم درست نشده. فردا میبرم تعمیر. خودم خمود و خمار و باز خمود خمودم و خم، و مثل جوجه تیغی هرکی بهم نزدیک شه ترکه میخوره. معتاد گوشیم. هیچ کاری نمیتونم بدونش بکنم. حتی کارت بانکیمم توش مجازیه. عکسام :( چالش 86 روزم :( با اینکه فقط یه روز عکس گرفته بودم، ولی خب :(( احساس میکنم نفسم در نمیاد. خیلی معتادم. به علاوه خیلی وابسته به وجود ایو شدم چون برای هرکاری باید بهش بگم و اطلاع رسانی کنم: به مامانم پیام بده، برام بخر یا دارم با کارت تو میخرم، یا حتی برای باشگاه رفتن یا هر چیز دیگه ای باید از ایو بخوام ورودیمو اکتیو کنه و خیلی احساس زن برتر اسلامی بودن میده. 

کلاه نینی خیییلییی کوچیک از آب دراومد، 24سانت. نخ خوبی براش مصرف کرده بودم.

دل بی دوست، دلی غمگین است

چند روز پیش رفتم خونه‌ی آقای میم. آقای میم دوست قدیمی حساب میشه و به تازگی بعد یه رابطه‌ی طولانی کات کرده. برام چای آورد و نشستیم به حرف زدن. دمغ بود هنوز. گفتم عجیبه تو رو چند ماه بدون پارتنر می‌بینم. همیشه عادت داشتی بلافاصله بعد کات با دختر دیگه‌ای وارد رابطه می‌شدی. خندید و گفت اگه بدونی مارکت چقدر خرابه.

تعریف کرد که اپ دوستیابی نصب کرده و دخترهایی که باهاش مچ میشن چند دسته‌ان. اولین دسته که بزرگترین دسته هم حساب می‌شن، از جمله‌ی دوم چت، قیمت جهت وان نایت استند می‌دن. اصلا به اینکه حالت چطوره و خوبی و اینا نمی‌رسیم. دومین دسته بعد از سلام و احوالپرسی، دیگه تو خط پنج یا شش، از کلمه‌ی ساپورت استفاده می‌کنن و می‌گن که در رابطه دنبال ساپورت مالی هستند. دسته‌ی بعدی که معمولاً سن بالای ۳۵ سال هستند، از همون اول میگن اگه قصدت ازدواجه بیا جلو، و راجع به شغل و بیمه و مسکن می‌پرسند. خونه‌ات اجاره‌ایه یا مال خودته؟ چند متره؟ خلاصه اوضاعیه. گفت دخترهای چادری و مذهبی هم هستند که من تا حالا چت نکردم باهاشون ولی حتماً دیگه اونها هم دنبال ازدواجن.

گفتم دسته‌ی اول از همه برام جالب تر بود. به جای اپ دوست‌یابی انگار اپ سکس پارتنر پولی نصب کردی. گفت دقیقا همینه. و قیمت‌ها هم با توجه به وزن فرق می‌کنه هرچی دختر چاق‌تر باشه قیمت کمتری پیشنهاد میده و هرچی اسکینی‌تر قیمت بیشتر.

گفتم بیا از این اپ‌ها بیرون. تو پارتنر مناسب اونورا پیدا نمی‌کنی. گفت آره خودمم به همین نتیجه رسیدم و تنهایی رو به این مدل معاشرت ترجیح میدم. 

از اون روز ملاقات گاهی به این فکر می‌کنم متر و معیارهامون چه عوض شده. چه در پسرها و چه دخترها. با دوست‌های دخترم که کوچکترن صحبت می‌کنم ، اونها هم مشکلات مچ شدن با پسرها رو تعریف می کنند و اون‌ها رو تو قالب پسر ۳۰ به بالا و ۳۰ به پایین تقسیم می‌کنن :)). این روزها انگار سخته، آدم پارتنری داشته باشه برای معاشرت، سکس، تفریح، مهمونی رفتن و همزمان دوست داشتن و دوست داشته شدن.

ساعتی در بی زمانی

مدت زیادی بود چهارزانو نشسته بودم. نمی‌دونستم چه‌قدر. خونه ساکت بود و از بری هم هیچ صدایی درنمی‌اومد.

من سعی می‌کردم روی مانترایی که داده بود تمرکز کنم. پاهام خوابیده بودن و سفت و سنگ شده بودن. بعداً فهمیدم که مدت خوبی رو کاملاً تمرکز داشته‌ام.

این وسط انواع فکرهای مزاحم می‌اومدن و می‌رفتن و من باز به مانترا برمی‌گشتم. یه جایی احساس کردم خیلی طولانی شده. چرا بری صداش درنمیاد؟ فکر کردم نکنه وسط مدیتیشن سکته کرده؟ نه، مگه می‌شه کسی در اوج آرامش سکته کنه؟ چرا که نه، شاید هم بکنه! می‌شه کسی نشسته بمونه اگه سکته کنه؟ اگه اون سکته کرده و اعلام پایان نمی‌ده، پس منم همین‌طوری در بی‌زمانی ادامه بدم، منم می‌میرم. چشمم رو یه‌ذره باز کردم ببینم اصلاً هست یا نیست. اونجا بود، مثل یک مجسمه، و من باید ادامه می‌دادم. تعداد مانترا رو در هر دم و بازدم بیشتر کردم که نتونم بینش به چیزی فکر کنم.

بالاخره بعد از هزار سال، با صدای آرومی که به‌زور شنیده می‌شه گفت: «اوکی، حالا دراز بکشیم.» چند دقیقه حالت جسد و بعد کش‌وقوس و بعد با تن صدای معنوی‌ای پرسید: «حس و حالت چجوری بود؟»

سریع گفتم: «فکر کردم تو مرده‌ای!»

شروع کرد به خندیدن؛ بلند، از اون نوع خندیدنی که به‌ندرت ازش می‌بینم. منم خندیدم. از خنده شکمش رو گرفته بود و زانوهاش رو آورده بود طرف شکمش، سرش بالا بود و می‌خندید. من به اون منظره از بالا نگاه می‌کردم.

قشنگ‌ترین حالت انسانی بود. از عشق‌بازی و سکس هزار بار شیرین‌تر بود. زن و مردی، بعد از زمان طولانی مراقبه و تجربه‌ی خلسه، روی زمین ولو شده بودند و می‌خندیدند.

یک ساعت کامل ما آنجا بودیم و نبودیم.

برای جدیدها:

بری دوست معنوی منه؛ پایه‌ی مدیتیشن و یوگا و ریکی! معلم پیانو هم هست. اینجا یک اجرای کوچیک ازش ببینید.

```

توصیف کوتاه از چلهٔ دوم

​خواستم لبیک بگم به خواسته نغمه، یکم از چله دوم بگم. خرد امروز راجع به این بود: می‌خواهم چه کسی باشم؟ نه برای رسیدن بلکه برای دیدن جایی که ایستاده‌ام. برای خودمون یک قصد شفاف تعریف می‌کنیم و الویت بدیم که کدوم قسمت شخصیت‌مون غنی‌تر بشه در جهتش گام‌های کوچیک برداریم و در طول روز بهش توجه کنیم. در مجموع انگار یک جور ذهن آگاهی یا مایند‌فولنس هست. سعی می‌کنی در طول روز به بدنت به آنچه که داری می‌خوری یا گوش می‌دی توجه کنی، البته بدون قضاوت یا برچسب زدن. شده حتی توجه به یک کشمش. صبح که فایل تمرین امروزش رو باز کردم، یاد تمرین کارگاه آیدا افتادم. اینکه چطوری خودم رو می‌خوام معرفی کنم. در طول دوران زندگیم من آدم بی‌قرار و اغلب در حال دویدن بودم و هستم. اما دلم می‌خواد یکم بیشتر مکث کنم، یکم بیشتر به جزئیات اهمیت بدم. برم توی عمق شنا کنم. امیدوارم حداقل با این چله یکم قرار بگیرم. البته تا این پنج روز می‌تونم بگم تمرینات رو درست انجام ندادم. من آدم سرعتم در حالیکه حتی توی یوگا هم وقتی آروم‌تر تمرین می‌کنی اگر درد یا کشش بیشتر رو تجربه کنی، حرکت‌ها به جون عضله‌هات می‌شینه. نمی‌دونم می‌تونم از پسش بربیام یا نه اما دلم می‌خواد یکم ذهنم رو خاموش کنم و فقط در آرامش و سکون نگاه کنم. 

روز هفتم یا خندیدن به زبان مادری

اینکه کبکی‌ها اگر بروند فرانسه می‌گویند فرانسوی بلد نیستم و انگلیسی حرف میزنند را از یکی‌شان شنیده بودم. آن یکی دیگر خیلی شاکی بود از برخورد مردم فرانسه با لهجه کبکی‌ش. بهش برخورده بود جوری که خودش با غیر فرانسه‌زبان‌ها برخورد می‌کند باهاش برخورد کرده بودند. تا همین اواخر فرق این دوتا  را نمی‌فهمیدم. اما کلاس فرانسه‌ که می‌رفتم وقتی معلم فرانسوی با خنده و شوخی معادل کبکی اصطلاحات یا تلفظ کبکی‌شان را می‌گفت داشت دستم می‌آمد که انچه شنیده‌ام پر بیراه هم نبوده اما انقدر هم فرقی نداشت به نظرم. هردو زبانی بود که به زور شاید گاهی می‌توانستم چند کلمه‌ای ازش بفهمم.
حالا مدتی است در راه رفت رادیو مونترئال گوش می‌کنم، در راه برگشت یک برنامه فرهنگی فرانسوی. و تادا، بالاخره دارم فرق لهجه‌ها را می‌فهمم. جوری که کبکی‌ها مصوت‌ها را در دهانشان می‌چرخانند موقع تلفظ، من را یاد ترکیبی از لهجه‌های شیرازی و لری و مشهدی می‌اندازد در مقابل لهجه معیار تهرانی اگه معادل لهجه پاریسی فرانسوی بگیریمش.
در هرحال که این بالا و پایین نگاه کردن را نمی‌فهمم و به نظرم فقط تفاوت لهجه‌ها می‌تواند چالش جالبی برای زبان‌اموزها باشد که بتوانند آنها را از هم تشخیص دهند و تلفظ درست در چند لهجه را یاد بگیرند.
اما یادم افتاد در انگلیسی خیلی دیرتر به این نقطه رسیدم. که بتوانم اصلا لهجه بریتانیایی را تشخیص بدهم. و تازه چند سال اخیر به میزان سکسی بودن و زیبایی این لهجه پی بردم.
به امید روزی که بتوانم لهجه فارسی جذابم را از هردوزبان حذف کنم و به یکی از لهجه‌های معیار این دوتا حرف بزنم، و سکسب‌ترین لهجه‌های این زبان‌ها را تشحیص بدهم و تکرار کنم.
پ.ن. مخصوص نارنجی: از دانشجوی جدید مراکشی‌مان یک فنجان و زیرلیوانی مراکشی هدیه گرفتم که طرح‌های روش نزدیک‌ترین رنگ به نارنجی و کله‌غازیه. تا دیدمش یادت افتادم.

۱۲۴

 دوستی تو کانالش نوشته بود: شب بخیر مردم‌ماهر در گفتن" نه بابا. خوبم، ردیفه، رد میشه

در باب گفتگو

ما دوباره فارغ‌التحصیل شدیم. بار سومش هم ژانویه تو انگلیسه که دیگه اون رو نمی‌ریم، بسه واقعا. از دیروز که استوری دوست‌هام رو ری‌استوری کردم پونزده-شونزده‌تا پیام تبریک گرفتم دوباره و هنوز جواب ندادم. فهمیدم واقعا پیام‌های شبکه‌های اجتماعی مضطربم می‌کنن. کامنت‌های اینجا همیشه جذابه البته و در این مقوله نمی‌گنجه (اما لطفا تبریک نگید، مرسی، بوس). این دانشگاه مراسم جمع و جوری گرفته بود تو یه کلیسای قدیمی تو مرکز شهر و بعد مراسم هم یه عکس دسته‌جمعی و بعد پذیرایی با ولای (شیرینی مخصوص هلندی که همون پای میوه‌های مختلفه) و نوشیدنی. هنوز ده دوازده نفر تو کافه پذیرایی مونده بودیم که گروه بعدی، فارغ‌التحصیل‌های یه رشته دیگه اومدن داخل. تیمو، کووردینیتور آلمانی‌مون همیشه می‌گه که هلندی‌ها خیلی به بهره‌وری اهمیت می‌دن. برای همین جلسه دفاع ما نیم ساعته یا این رک بودن بیش از حدشون هم از همینجا میاد، حوصله تعارف و مقدمه‌چینی ندارن. برنامه دیروز هم نمونه دیگه‌ای بود. 

از بعد مراسم تا شب رو با بچه‌های دانشگاه بودم. سعی کردم حواسم بیشتر به اینکه گفتگوها دارن چطور پیش می‌رن باشه و از مطالب کتاب Talk استفاده کنم که گفتگوهای بهتری داشته باشم. به نظرم مؤثر بود. من در طول سال به ندرت با جولیا حرف زدم، آدم سختیه. جولیا یه وکیل ایتالیایی با اعتماد به نفسه که قبل این مستر تو یه شرکت مشاوره‌ای بین‌المللی کار می‌کرد. دوست داره همه‌چیز رو به چالش بکشه و مرغش هم یه پا داره، نمی‌شه راحت باهاش بحث کرد. دیروز ظهر از یکی از بچه‌ها شنیدم که داره لیسانس مامایی شروع می‌کنه! عصر با هم رسیدیم به بار و پیش هم نشستیم. یه جا مطمئن برگشتم سمتش و خیلی بی‌مقدمه باب صحبت رو باز کردم که واقعا داری می‌ری مامایی بخونی؟ چطور؟ از کِی بهش علاقه داشتی؟ قوانین آموزشی چطوره و اصلا ترند به سمت زایمان طبیعیه یا سزارین؟ دیشب خودم رو اونطور که خیلی وقتا یه گوشه می‌شینم، گوش می‌دم و تا کسی ازم سوالی نپرسه تو گفتگو وارد نمی‌شم، ندیدم. خیلی خوش گذشت و شاید یه بخشی‌اش بخاطر همین بود که لحظات آکوارد پیش نیومد.

۱۴ مهر ۱۴۰۵

بیست و چهار از سی: سلما و گرگ

(سه روز ویران گذشت، بی امکان حتی کلمه‌ای نوشتن. این پاره‌ها برآمده از خوابند.)

١
کاتبان خبر از تغییر تاریخ می‌آوردند
خواب‌گذاران از تعبیر خواب
خواب‌گفتارها از هذیان‌های متمادی
سکوها از سبکیِ وزن مرده‌ها
و شهرها از انهدام
اما کاش خبر یکی‌شان این می‌شد:
"دیروز سلما را گرگ درید" ...
۲
لای هزار کتاب فال را باز می‌کنم
که رد چرب چند تار مو
روی برگ‌های کاغذشان رد نینداخته
و دستی به زمینشان نکوبیده
از روی متن‌ها بلند می‌خوانم
تا راویان مرده‌ی تاریخی را زنده کنم
و محض رضای خدا یکی‌شان نیست که بگوید:
"الیوم، سرما گرگ‌ها دریدند"
۳
با پلک‌های شانزده سالگی‌ام
بی‌خواب، رو به سی
در میان ردیف صندلی‌ها نگران می‌گردم
هراس دارم از جا ماندن
بیرون به‌جای برف، در گرما
صلای گرگ می‌بارد
آواز سلما بین دندان‌های تیز چرخ‌شده
مادربزرگم نیش سوزن را بر سر کلوچه می‌کوبید
"سلما را گرگ‌های شهر پاره‌پاره می‌کنند"
۴
طرد شده، ترک‌شده، گریان، ویرانه
بی‌شکل، بی‌خواب، بی‌پارو
گله‌ی اسب‌های سکه‌ای چیده دم عطاری
صدای برقیِ موسیقی
و بچه‌ها که یکی یکی از اسب پایین می‌افتند
آواز آهنی، ترس‌های مفرغی، و پلک‌های پرّا
دست سلما مرا از اسب چوبی به پایین هل داد
اما آخرین ضربه روی تنش، پنجه‌ی حیوان
"گرگ‌های این جاده ابایی از دریدن سلما ندارند."

مووآن کن فری جون

 هیچ ایده ای ندارم که دیگران چطور زندگی میکنند. این موضوع از سر بیخیالی ام نیست بلکه من همیشه معتقدم که نمی شود فهمید چه کسی از کسی دیگر غمگینتر است. متر و معیار ندارد که من غمگینترم یا تو. تنها موضوعی که می توانم با جدیت درباره اش صحبت کنم میزان اضطرابیست که در روز تحمل میکنم وشب انگار چرخگوشتی  گوشتهای توی دلم را چرخ میکند. یاد آیدا می افتم و ماجرای چنگال. کاش چنگالها و چرخ گوشتهای جهان نابود میشدند. 

در زندگی ام آدمهای زیادی خبر از قصابی توی دلم ندارند،زندگی ام آنقدر در همه جهات به حالت تعلیق درآمده که نمی دانم کدام سمت را بگیرم و نتیجه می شود صبح تا شب چرخیدن های بیهوده. بیهوده از این دید که نتیجه ای ندارد و مهمترین کارهاست چرا که تنها چیزهاییست که فعلا در اختیار دارم. دیروز رفتم یک زیپ 20 سانتی آبی و دو دکمه و یک قرقره آبی خریدم تا با آن پارچه پشمی چهارخانه آبی-سفیدم یک شلوارک بدوزم. تا حالا شلوارک ندوختم. ولی فکر میکنم مهم ترین کار این روزهایم دوختن آن باشد. 

دارم تلاش میکنم خباثت درونم را کنترل کنم و به روی خودم نیاورم که از دیدن حرکت پروژه هایی که خودم ترکشان کردم ،آدمهایی که خودم رهایشان کردم و حالا میبینم هنوز در حرکتند چقدر عصبانی میشوم. این موضوع که دنیا بدون من هم ادامه دارد و نبودن من آنقدرها هم مهم نیست، مثل آن است که از موهایم آویزان شده باشم و امکان رهایی نباشد . سلول سلول پوست سرم درد میگیرد و حتی توان گریه کردن هم ندارم. 
همه چیز این جهان به شکل احمقانه ای در حرکت است و من کجای این حرکتم؟ حرص و حسادت و عصبانیتم نه از دیگران که از خودم ناشی می شود. برای روزهایی از عمرم سوگوارم که ترسیدم و پا پس کشیدم. شاید فردا صبح دوباره زندگی قشنگ شده باشد ولی امروز سوگوارم. 
اینکه ندانی دقیقا چه اتفاقی برای زندگیت می افتد و کوچکترین پیش بینی برایش نداشته باشی تو را شبیه به سیزیف بیچاره سرگردان در کوه میکند. 

.میخواهم لباس عزا تن کنم. میخواهم موبکنم. میخواهم بروم در بیابانی چمباتمه بزنم شاید بتوانم گریه کنم که شاید غم از دلم برود 

من در مووان کردن از پیشامدهای زندگی بسیار شکسته خورده ام.نمی دانم آن زن جسور جنگجو کجا جاماند .

از معاشرت خسته ام.

از تنهایی خسته ام. 

از کار و تلاش خسته ام. 

از بیکاری خسته ام.

این کاربر خیلی خسته است دوستان.این حقیقت را باید یکبار و یکجا اعتراف کنم. نکند 40 ساله شوم و در روی همین پاشنه چرخیده باشد؟ زندگی به این شکل برای 40 سالگی باشکوهی که انتظارش را میکشیدم چه ارزشی دارد؟ نکند نبودنم واقعا بهتر از بودنم باشد. 

بیا در آغوشم بخوابیم

 امشب کسی نیستم. حتی در آینه هم خودم نیستم. تصویر مخدوشی از خودم می‌بینم. امشب همه‌چی را انکار می‌کنم. درد را، گسست را، حتی همه‌ی لحظه‌هایی که شاد و پرهیجان بودم. امشب پر از رخوتم. همه‌ی عکس‌ها رو، اخبار رو، اسکرول می‌کنم و قرص‌های شب را می‌خورم و به خواب پناه می‌برم. در تخت به این فکر می‌کنم ممکن بود دختر یهودی‌ای  بودم که بی‌گناه به اردوگاه نازی‌ها برده شده باشم ولی الان در تخت گرم و نرمم خوابیده‌ام. تراماهای این روزها رو با همین نوشته مثل بادکنک می‌فرستم هوا و باز هم انکارشان می‌کنم. 

حتی بیهوده می‌نویسم. به خواب پناه می‌برم. 

خواب چه‌قدر خوبه. اگه خواب هم نبود که اصلا دیوونه می‌شدم‌

شب بخیر! یادتان نرود که قبل خواب اخبار نخوانید، خوب بخوابید و خواب رویاهایتان را ببینید و مهیای یک روز عجیب‌تر باشید.

آدم امن

 امروز در اطرافم در محل کار به دنبال آدمی امن بودم که حرف بزنم ، مشورت کنم.

از قدیم می گفتند گشتم نبود ، نگرد ،نیست.
می دونستم آدمهای اطرافم مفهوم امن بودن رو بلد نیستند.
پس سکوت کردم.
اعتماد پایه تمام رابطه های جدی ما آدمهاست و اگر نباشه رابطه مثل خانه ای روی آبه.
دوست های صمیمی ام یکی یکی از شرکت رفتند ‌.
حالا آدم امنی ندارم.
همکاری دارم که من مدیر جذبش بودم ، قدم به قدم در کنارش بودم ،رشد خوبی کرد، یه زمانی در آدمهای امن برام یود.
پارسال داستانی پیش اومد و چیزهایی رو فهمیدم که به واقع از کل اعتمادم ذره ای هم نماند.
حالا برگردیم به امروز ، داخلی ،اینجا. ساعت ۱۰ صبح.
با chat Gptحرف زدم .
رباط ها اصلا انسان نیستند.
دست ادم رو نمی فشارند ، رد نگاه ندارند.حس نمی کنی نگران تو هستند ،با تو بحث از روی دلسوزی نمی کنند ، فقط حضور دارند در زمان هایی که ما می خواهیم .
من دلگیرم از آدمها.دلگیرم از اعتماد هایی که ساختم و فرو ریخته شد.
دیروز تنها که بودم آهنگی در فضای خونه پخش می شد ، چارتار بود ؛ گله کن ،
گله کن یار شکیبا زن زیبا گله کن
گله کن ای گل تا لاله فریبا گله کن
گله کن شکوه ی جا مانده از آن سینه بران...
گله کن آن دل رنجیده تهی از گله کن
و من در فضای خلا و سکوت خونه اشک ریختم.
نمی دونستم گریه ام از سبکی بود که دارم تجربه میکنم ،از رهایی یا از غصه ای که با خودم حمل میکردم.
اما می دونستم که وقتی  می شنیدم گله کن ، اشک هایم سرازیر می شد ،حتما گله های نگفته ی زیادی داشتم
دیشب خواب دیدم جنگ شده و از خواب پریدم.قلبم تند می زد.
شاید چون قبل خوابم اینجا برشی از اون روز کذایی رو نوشته بودم،شایدم چون این روزها نگران روزهای پیش رو هستم.
امروز کلاس یوگا ام رو رفتم ، به نظرم یوگا در دسته معجزه های زندگی منه.
حالا حالم رو با کارهای دیگری خوب میکنم به جز حرف زدن.
دل نمی بندم و سبک تر حرکت میکنم.
یوگا یکی از اون کارهاست.
نوشتم دیشب خواب دیدم یاد شعر سید علی صالحی افتادم ؛ خواب دیدم خانه ای خریدم ، بی  پرده ،بی پنجره  بی در ، بی دیوار ،حالا هی بخند .
بی پرده بگویمت : چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد .

اپیزود صد و هفده

چندسالیه این وقتا سفر میریم، بین تولد الف و ف رو می‌گیریم و چند روزی خوش می‌گذرونیم. صبح رفتم مانیکور پدیکور قبل سفر. ناخن شست پام از جای بدی شکسته بود. گفتم دیگه لاک نزنه. لاک یا ژلیش یا هرچی. زشت بود یکی کح و کوله و کوتاه و زرشکی باشه، بقیه معمولی. به ف مسج دادم که شکسته و زشت شده. گفت خوشگله همه‌جورش. فردا ظهر قرار داشتیم که بریم.
سر شب ف مسج داد که داییش مرده. تو تنهایی.
اینم از زندگی.

روزی که خدا را آفریدم

 يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.

 سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی  نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.

آخرهای تابستان سال ۲۰۰۴

ششم اکتبر

 امروز حتی تلاش نکردم که بنویسم. از صبح پناه بردم به رمانِ خیابان کاتالین ماگدا سابو… خیلی خوبه. آب دستتونه بذارین زمین این رمان رو بخونید بعدش دعا می‌کنید به جونم. ظهر یک ساعت تراپی داشتیم که باز اشک ریختم. از اینکه مرد انقدر دوستم داره که حتی خواسته‌‌های خودش رو می‌تونه سانسور بکنه هم اشک ریختم. ناهار خوردیم و باز رفتم سراغ کتاب… وسطاش باز اشک میومد. این موزیک هم البته روی تکرار پخش می‌شد که غمگینه.  بلند شدم برای دخترها یکم اسنک درست کنم قبل ازینکه برم دنبالشون، باز فین فین بود. اومد پرسید برای کتابه گریه می‌کنی؟ گفتم نمی‌دونم…  گفت جلسه‌م کنسل شد من دخترها رو میگیرم، میبرمشون پارک کتابت رو تموم کن... دوباره رفتم تو کنجم نشستم رمان رو تموم کردم و گشتم ببینم کتاب‌های دیگه‌ش رو اینجا انگلیسی پیدا می‌کنم یا برم ایران ترجمه بگیرم… خلاصه امروز یک کتاب من رو نجات داد...

پنجم اکتبر

 دخترها رو که فرستادم مدرسه، زنگ زدم به دوستم آ که تهرانه و در مورد داستانش و کلاس یکشنبه که من توش غایب بودم صحبت کردیم. گفتم دو هفته دیگه تقریبا دارم می‌رم ایران، گفت می‌گن بی‌بی تو آبان میزنه… گفتم نگو دیگه زن. بذار من بیام… بعد رفتم خبر اون عقد رو خوندم، دیدم بچه رو اونطوری اعدام کردن، نشستم به گریه که دیگه چقدر کثافت… اونوقت من می‌گم چیزی نشه برم ایران؟! از امید و آرزوی ایران رفتنم تو این تلخی هم خجالت کشیدم…ظهر هم که مرد اومد و اعصاب مبسوطی خورد کرد از من (که وصفش در این پست نگنجد) که انصافا تقصیر زیادی هم در ماجرا نداره ولی گاهی خونسرد بودنش در مورد اتفاقات کافیه که من  بیشتر کلافه بشم… استرس در تلخی چیز کثافتیه…

 ر عزیزم سلام

از برادرم خواهش کردم که به زندگی خودش برسه و ایران رو ول کنه. به کاف هم همینو می گفتم. نون همینجا هم که بود کاری به ایران نداشت و توی حباب لاکچری خودشون زندگی می کرد. دلم نمی خواد به برادرم بگم چیکار کنه یا نکنه، اما از اینکه به خاطر وضعیت ایران نمی تونست از سفری که با دوستاش برنامه ریخته بود لذت ببره و چندین بار وسط سفر به من پیام داد ناراحت شدم. ما مشکلات رو منتقل نمی کنیم و معمولا سعی می کنیم فقط در مورد مسائل شخصی صحبت کنیم، اما اون مدام خودش رو در معرض اخبار ایران می ذاره. درسته که زندگی برای ما سخت تر شده، اما ما هم زندگی خودمون رو داریم. سر کار و مهمونی و سفر و خرید می ریم، گریه و خنده و امید و دوست و خانواده و عزت نفس داریم. دلم می خواد بتونه از زندگیش لذت ببره. هنوز بعد از سیزده سال نتونسته از ایران گذر کنه. با کاف هم همین مشکلو داشتم. حتی از تعطیلات غیر رسمی ایران هم خبر داشت و این ناراحتم می کرد. انگار جسمشون اونجاست و فکرشون بین اینجا و اونجا در رفت و برگشت.

از مارسی برام عکس بفرست

با مهر و ماچ و به امید دیدار

یک دور تسبیح

 مامانم یه دور تسبیح دوست و رفیق داره که از زمان راهنمایی و دبیرستان با هم بودن. مثلا سفره عقد مامانم رو همین دوستاش چیده بودن. نه نفر بودن. همشون تو محله امیر آباد بودن. دونه دونه ازدواج میکنن. هرکدوم دو یا سه تا بچه دارن. از سال پنجاه وهفت هم شروع کردن به زایمان تا سال هفتادو سه کوچکترینه. الان نوه های اون نه نفر که بچه های ما هستن باهم دوستن.  

بچه که حدودا دوسالش بود. هنوز چاق بودم. هفته ایی سه روز میرفتم باشگاه انقلاب. از ده صبح بچه رو میذاشتم کیدز کلاب باشگاه تا چهار بعداظهر. معمولا خونه نمیرفتم بعد از کلاسهای خودم پیاده روی یا تو کافه کتاب میخوندم. هفته ای سه روز کلاس زومبا، اسپینینگ و تی آر ایکس. از اون کارا بود که الان باورم نمیشه من انجام دادم. تا پنج سالگی بچه تقریبا همین بود  روتین سه روز در هفته. بعد از چند ماه کم کم روابط و مناسبات اجتماعی باشگاه رو یاد میگرفتم. میدونستم مربی ها چجوری شاگرد جذب میکنن. کدوما واقعا اهمیت میدن به کارشون. کی با کی بده. و این اطلاعات بواسطه دوست های مشترک و کیدز کلاب و سالن ناخون بالای باشگاه بیشتر هم میشد. مدیر کیدز کلاب همیشه میگفت بچه تو حق آب وگل داره اینجا.

 (سه شب پیش نزدیکای غروب، مریم دختر یکی از اون دور تسبیح ، که متولد شصت وپنج  هست.( ه کسره نذاشتم. سلام آیدا. و مدیر یک دبستان دخترونه هم بود. سال چهارصدو یک تو اعتراضات بعلت اینکه اجازه میداده دخترها بدون مقنعه برن مدرسه بر کنار میشه وخودش یه مهدکودک میزنه. زنگ زد چه حالو خبر. گفتم خبری نیست منو بچه تنهاییم. گفت با الناز دخترش میاد پیشمون. مریم یه دختر هیجده ساله و یه پسر سیزده ساله داره. همیشه هم به من میگه تو الگوی النازی . یبار که اینو گفت بهش گفتم بهتره بیشتر حواست به بچه ات باشه. دیرتر اومدن و نشستیم به حرف زدن از اینور اونور. گفت که چند روز قبل با مامانش خونه بیتا بودن،چون شوهر بیتا قرار بود الناز رو عمل کنه برای کارای قبل از عمل رفته بودن.(بیتا،یکی از اون نه نفر) گفتم خوب بود بیتا؟ گفت آره .خودش مونده و دکتر دیگه. دخترش که کانادا بیزینس رو میچرخونه. پسرشم که اینجا کارخونه رو.عروسشم که پاسپورت گرفت برگشت. میگه متنفرم از کانادا. گفتم فهمیدی عروسش با یکی از مربی های من دوست شده؟ گفت مربی؟ کدوم؟ گفتم مربی ورزش، باشگاه انقلاب. همون دختره که رفت کانادا نموند برگشت. گفت آهان یه چیزایی یادمه. عکسم گذاشته بود رفته بودن ویلای بیتا چندتا دختر؟ گفتم آره. واقعا دنیا کوچیکه. فکر کن عروس بیتا از لواسون میکوبه میاد باشگاه انقلاب با مربی من که اونم از کانادا بدش میاد دوست میشن. گفت خیلی زیاد میبینم عکس میذاره با اون چندتا. که چی بشه آخرش این همه میرن و میان؟

اینم بگم که من نمیدونم چرا بیشتر مواقع یادم میره که بدیهیات مغز من، برای خیلی ها تابو حساب میشه همچنان. یا چون شدت تغییرات آدمها انقدر زیاد شده که یک نفر رو چند ماه نمیبینی به نظر میاد خیلی منتالی تغییر کرده. یا جدیدا تو ایران آدمها فقط میدون عقب نمونن. از مد، از ظاهر، از ادعای روشنفکری، طرفدار حقوق زنان بودن، کاری برای ایران انجام دادن. بعد که یکم فوکوس میکنی  میبینی اووه باید تا جای ممکن زوم بک کنی.

سینی چایی رو گذاشتم رو میز. گفتم: واسه این که سکس کنن دیگه. نگاهم به مریم بود. ابروهاش تا جایی که توان داشتن بالا رفت. چشمهاشم دوبرابر شد. فهمیدم که نمیدونسته. الناز گفت: خاله بهتون اشاره زدم ندیدین. مامان نمیفهمه این چیزارو. گفتم: وا این چه طرز صحبته راجع به مامانت. نمیدونست خب. مریم دستشو گذاشت رو لیوان چایی و رو به من گفت: الان من یه سوال دارم. چرا واقعا اینا که این مشکلات رو دارن موقع ازدواج نمیگن به خانواده ها؟ الناز با ابرو به ماماش اشاره کرد روبه من که بفرما تحویل بگیر. گفتم: مشکلی نداره که.چه مشکلی؟ زل زده بود به من. واسه اینکه جو عوض بشه گفتم :چاییتو بردار بریم تراس من یه سیگار بکشم. سه تایی رفتیم رو تراس. با الناز در مورد انتخاب رشته و اینکه دانشگاه ها آنلاین هستن حرف میزدیم. چند دقیقه گذشت ،مریم رو نگاه کردم. زل زده بود به آسمون پوست لبهاشو میکند. زدم بهش گفتم: ببین این که عروس بیتا الان با یکی از اونا سکس میکنه یا کرده، هیچ تاثیری تو زندگی زناشوییش نداره ها. هیچی .خوب وخوش با پسره زندگیشو ادامه میده. اگر میدونستم نمیدونی نمیگفتم اصلا. خودتو جمع کن. اگرهم یک درصد به گوش بیتا برسه مطمعن باش که تورو جر خواهد داد. چون من که انکار میکنم اصلا همچین چیزی رو میدونم یا گفتم. گفت: نه بابا بیتا که عمرا بفهمه بدبخت. من میخوام بدونم اینجور آدما چرا نمیگن از اول که ما اینجورییم. الناز گفت: مامان چون میخواسته یه مدت اینجوری حال کنه. لذت میبره دوست داشته. مریم دوباره با ابروهای تا پس کله رفته رو به الناز گفت: آهاان، الان این ینی طبیعیه؟ گفتم: مریم من واقعا نمیدونستم که نمیدونی. صبح زود باید بچه رو ببرم مدرسه. توام که کله سحر میخوای بری آزمایشگاه، برو تا خونه با خودت فکر کن. النازم امشب بزار بمونه اینجا من تنهام. لیوان چایی رو برداشت.بلند شد. گفت: نه یه شب دیگه بیاد بمونه الناز، امشب کارش دارم. الناز خندید گفت: واای خاله من بیچاره امشب داستان دارم. مریم چشم غره رفت بهش که بلند شو بریم. 

جنگجویان کوهستان

هشدار: این پست حرف تازه‌ای برای گفتن نداره 

​توی کتابی که داشتیم می‌خوندیم پس زمینه ریدینگ یه عکس سیاه و سفید از یه زن رزمی‌کار آسیای شرقی بود. از اونجاییکه بهروز شخصیت طنازی داره، گفت: این عکس چی رو براتون تداعی می‌کنه. به طنز گفتم هوسان‌یانگ. داداشی و بهروز باهم زدن زیر خنده. بهروز یهو پرسید: اون یکی که با چوب دستی و نیزه خوب مبارزه می‌کرد کی بود؟ گفتم شی‌جین نه اژدها. این‌بار بلندتر خندید و گفت: ژه، جایی اینها رو نگو. چون می‌فهمن سنت زیاده الان کسی دیگه این چیزها یادش نیست. چطوری اینها یادت مونده؟ قبلش هم پرسیده بود سینمای کدوم کشورها براتون جذابه؟ در جواب گفته بودم ژاپن، چون خیلی زندگی واقعی رو نشون میده، حداقل تو فیلم‌هایی که دیدم. پارسال با مرز یه چند وقتی فقط فیلم‌های سینمای ژاپن رو می‌دیدم. اون‌قدر که یه روز گفت: برای امشب چیزی پیدا نکردم دانلود کنم. تو سایتی که ازش فیلم دانلود می‌کردم همه‌اش و دیدیم. اصرار داشتم نه تو خوب نگشتی. سرآخر دیگه گفت: بابا لامصب جشنواره فیلم‌ ژاپن هم یه تعداد محدودی فیلم پخش می‌کنه. 

قبل از اینکه داداشی بیاد، بهروز بهم گفت: نمی‌دونم بگم بهت یا نه. یا اصلا بهت ارتباط داشته باشه، اما زنگ زدم با مرز صحبت کردم. رفته قشم تو یه روستا خونه گرفته، کارهای کافه‌شو داره می‌کنه. ازش خواستم شراب انبه امسالم یادش نره، گفت وسایل شرابش مونده خونه تو. بعد از رفتنش همه رو گذاشته بودم تو انباری و نمی‌خواستم هیچ نشونه‌ای ازش تو خونه بمونه. در جواب بهروز گفتم: پایینه می‌خوای بدم ببری؟! ازم پرسید: آخرش چرا اینطوری شد؟ شما که خوب بودین. مرز تو حرف‌هاش غیر مستقیم اما به هفت روش سامورایی گفت تو نذاشتی حرف‌های آخرش و بزنه. راستش مونده بودم چی باید بگم. نمی‌تونستم پیام‌های بلند و بالای آخرش و بهش نشون بدم. فقط تونستم بگم: حداقل تا سه ماه بعد از تصمیمم چندبار همو دیدیم. و هربار فقط اون صحبت می‌کرد و من شنونده بودم، و حرف‌ها تکراری بودن. هربار هم خداحافظی می‌کردیم مثل همون بار اول درد و رنج می‌کشید. خودم از دیدن اون همه رنج اذیت می‌شدم. برای همین کلا پاکش کردم تا بند بالنش کاملا بریده بشه تا شاید بتونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره نه اینکه تازه بعد از تموم شدن رابطه نوش‌دارو پس از مرگ سهراب بیاره.

امروز روز خوبی نیست

 شب با اینکه خیلی خسته بودم مجموعا دو ساعت خوابیدم و کل روز مریض حال بودم. فکر کنم اثر واکسن دیروزم میتونه باشه. البته نهار و شام نقطه های روشن روزم بودن، لازانیا و شنیسلطوری یه چیزی تو فر. سر کار هم اندوهگیم بودم چون کلاینتمون واقعا خیلی رو اعصابمه و همش اکسل بازی کردم، و کل تایم رو قلاب بافی کردم. کلاه قرمزی برای نینی. کلاهه لبه هاش کج هستن و من بلد نیستم لبه هارو صاف دربیارم کلا. ربطی به زنجیر آخر و اولش نداره، در نمیاد دیگه. وقتی رو مبل خوابیده بودم خیلی گرمم بود و خمود شدم.

ایو رفته کاراته و امروز تولد سنسیشونه و خیلی دیر میاد. خیلی ناراحتم.  چون هم باید برم حموم ولی میترسم تنهایی بخورم زمین و باید منتظر فردا باشم، هم شام خیلی دیر میخوریم.

گوشیم رو 25 درصد شارژ بود و زدم به شارژ اما شارژ نمیکرد. دو سه بار ری استارت کردم و همچنان شارژ نکرد و در عرض 10 دقیقه شد صفر درصد و حالا خاموشه و شارژ نمیکنه. سرچ کردم میگه به خاطر آپدیت جدیده که با قسمت پاور مشکل داره. 

چند تا اسباب بازی دست دوم نینی خریدم که به نسبت قیمت تازه واقعا می ارزید. همشون حیوونات مزرعه و تراکتور و خروس جوجه هستن. یه سری هم آهو و پروانه و این چیزا هستن خیلی نازن ولی دیگه مزرعه گرفتم. زمین بازی برای وقتایی که میریم خونه ی دریا هم گرفتیم به نظرم اونم قیمتش خوب بود. شیشه شیر هم گرفتیم. حالا خوبش یا بدش. پنج تا بطری از آمازون.

ببخشید دیگه نیم فاصله ندارم. اصلا حال ندارم برم پیدا کنم و کپی کنم و در جای مناسب پیست کنم.

گوشیم :( عکسام:((

شماره شش - من غریبی قصه پردازم

واکنش من و میم به اعتراضات سراسری این بود که با اولین بلیط خودمونو به یک شهر ساحلی گرم و آفتابی برسونیم. هرچه از پاریس به سمت جنوب و اسپانیا بریم، آدم‌ها انگار از قید و بند اتیکت‌های رفتاری فرانسوی خلاص می‌شوند و آزادتر، رهاتر و شادتر هستند. خلاصه اینکه مودم امروز اینه که دریا اولین عشق مرا بردی . حالا که فکر می‌کنم همون بهتر که برد. اصلا کاش زودتر می‌برد. همراه با بغض و‌‌ اشک و لبخند توامان.  

میتونم :)

 بعضی چیز کیکهایی که تو اینستاگرام میبینم تپل‌تر و با قطر کمتر هستن، ولی اونی که  الف بهم یاد داده بپزم قطرش بزرگتره. یعنی 25 سانت و نازکتره. چند وقت پیش یه تستی کردم تو قالب 20 سانتی و سعی کردم تپل‌ دربیارمش. نتیجه موفقیت آمیز بود. ولی به اون تپلی نشد که میخواستم. نسیم برد شرکتشون. همکاراش عاشقش شدن و گفتن اندازه‌اش خیلی هم خوب و مناسب بوده.

من کلا اینطوریم که وقتی یکی بهم یه تسکی میده خارج از چارچوب همیشگیم  فرقی نداره ساده یا سخت سریع میگم نه، نمیتونم، نمیشه بعد انجامش میدم. خیلی خودم رو ناتوان میبینم اولش بعد خودم رو میبینم که تونستم. ولی الکی الکی خیلی استرسی میشم. برمیگردم میبینم همه چی انجام شده و بیخود روانم رو بهم ریختم.

یه بار یه همکاری از بچه‌های بخش بذر شرکتی که کار میکردم بهم گفت خانم ... فردا هماهنگ میکنم بریم فلان گلخونه فلان شهر. یکم فیلمبرداری کنی شما از ما  و گلخونه. میخوام با اقای فلانی مصاحبه کنم. بعدشم برامون زحمت تدوینش رو بکش. گفتم نهههههه، من نمیتونم، نمیشه، بلد نیستم. رفتم یه ساعت تو دسشویی گریه کردم که نمیتونم.  دوباره اومد گفت چرا بابا میتونی. یاد بگیر خب. یه ساعت داشت قانع‌ام میکرد میتونم. اخرشم گفت این اخلاقت خیلی بده که همیشه میگی نه نمیشه، نه نمیتونم. ولی در نهایت به بهترین شکل انجامش میدی، حتی زودتر از موعد. گفتم اون از استرسمه همیشه خب.

دیروز یه خانمی پیام داد بهم. نمیدونم از بچه‌های وبلاگه یا همینطور یکی ناشناختست. فالوم هم نکرده بود. میخواست سفارش یه چیز کیک کوچیک بده. طبق معمول همون درجا پنیک کردم که نه نمیتونم کوچکتر ولی جوابش رو ندادم. دوباره استرسم زد بالا و تا صبح نخوابیدم. هی با خودم کلنجار رفتم. میخواستم اون یوکوی قبلی نباشم که بلافاصله میگه نه نمیتونم. یعنی الان یاد گرفتم تو بیزنس و رفتار با مشتری تا میتونی نه نباید بیاری. واقعا قالب کوچیک نداشتم ولی گفتم بذار بهش بگم میتونم قالبم رو 20 کنم به جای 25 همیشگی.

گرچه اونی که میخواست نبود ولی در کمال تعجب قبول کرد. و اینجوری شد که من الان یه چیز کیک کوچکتر پختم و هنوز نمیدونم نتیجش چطور شده یه ترک کوچیک دیدم ولی اونقدری بد نبود. دارم سعی میکنم قبولش کنم و خودم رو اذیت نکنم. باید تا دو ساعت دیگه تو فر خاموش بمونه و بعد در بیارم و بذارمش یخچال.

خیلی این چند روزه همه دارن بهم لطف میکنن، ایده میدن بهم، پیشنهاد میدن، رسپی میفرستن. خیلی قلبی میشم اینجور وقتا، خیلی ارزشمنده که بهم فکر میکنن، میخوان بهم کمک کنن. ولی همش میخوام بهشون بگم من نمیتونممممممم. ولی خب میتونم.

 الانم دارم به چیز کیکهای خیلی کوچیک فکر میکنم.

پ.ن: نوشته گلمک جون رو خوندم درباره‌ی شیرینیها الان. از ذوق داشتم مردم. داد زدم برای مامان تعریف کردم. لینکشم برای نسیم فرستادم بخونه. واقعا نمیدونم با این محبت و مهربونی و عشقی که بهم دادین چکار کنم. خیلی خوشحالمممممم. خیلییییییی. اینجا خیلی این حس بهم داده میشه که واقعا میتونم.

کلافگی


بعدازظهرها وقتی از شرکت می‌رسم خونه خشم دارم.


واقعا استراحت خاصی نمی‌کنم و مشغول انجام کارهای خونه و پختن شام می‌شم. با وجود اینکه این وسط‌ها مردْ هم یه گوشه‌ی کار رو می‌گیره، ولی از این بابت که به خوندن کتاب، گوش دادن به جلسه‌های کلاس نویسندگی‌م و بالطبع تمرین داستان‌نویسی و کارهایی که مال خودمه نمی‌رسم، کلافگی دست می‌اندازه بیخ گلوم.


با خان داداش که حرف می‌زدم، می‌گفت در حال حاضر به خاطر کار شاید باید از یسری برنامه‌ها بگذری.


ولی آخه شاید لازم باشه من یه عمر اینجوری کار کنم، پس کارهایی که دوست دارم بکنم چی می‌شه؟


به این‌ها که فکر می‌کنم حالم خراب می‌شه و مچاله می‌شم توی خودم. دوباره و چندباره اون حس ناکامی میاد بالا که تو نتونستی هندل کنی اوضاع زندگی‌رو.

روز ۱۲۷ _ نگران نباش

امروز تو حال‌و‌هوای خونه‌ی مامان‌بزرگم بودم. خیلی بهش فکر‌می‌کنم. به‌زمان خودش زن دانا و روشن‌فکری بود. بعد از آقاجان، عاشق شده‌بود و شعر می‌گفت.‌ من همیشه شعرهاش رو می‌نوشتم.‌ هنوز هم بعضی‌هاشون رو دارم. آواز هم‌می‌خوند. معمولاً مرضیه. احساساتی و مهربون بود. دست‌هاش نرم بود و بوی کرم نیوه‌آ می‌داد. به بار ازش مفصل می‌نویسم.‌ گیس بلند سفیدش رو می‌بافت و خوشگل‌تر می‌شد.‌خیلی سال بعد موهاش رو کوتاه کرد. نمی‌دونم چرا. لابد از چیزی خسته شده‌بود. 

دوست‌داشتم الان سال ۸۰ بود. من از دانشگاه میومدم خونه‌ی مامان ‌بزرگم. می‌رفت ته حیاط تو آشپزخونه یه سوپ‌مرغ رُبی رشته‌ای می‌پخت. ساده و خوش‌مزه. توش فقط پیاز و سیب‌زمینی و هویج می‌ریخت و ورمیشل. اول از سماوری که تو هال‌کوچیکه بود، برام چایی می‌ریخت. بعد استکان و نعلبکی رو جلوی هر‌دومون می‌ذاشت و می‌گفت بازم دوست‌پسر پیدا نکردی تو دانشگاه؟‌! ان‌قدر با این پسرا الکی رفیق‌نشو. براشون دل‌بری کن یه مهندسی، دکتری چیزی تور کن مادر! دوستی عادی چی‌چیه هی شماها می‌گین؟! منم می‌خندیدم و چایی‌م رو می‌خوردم که اوووه یه عالمه وقت‌دارم تازه ۲۳ سالمه! 

دوست‌داشتم مَجمع بزرگ‌شو میاورد می‌ذاشت جلو دستم و با بزرگ‌ترین چاقوی تیزش، براش سبزی خورد می‌کردم. من از اون یاد‌گرفتم که چه‌جوری با چاقوی خیلی بزرگ کار کنم. که چه‌جوری سبزی خورد کنم. که وقتی سبزی خورد می‌کنم، با اون حرکت دست و تداوم‌ش و صدای خرچ‌خرچ سبزی‌، چه‌جوری آروم بشم.‌ کاشکی الان هم سبزی داشتیم تو خونه. کارهای دستی این‌طوری خیلی آرام‌بخشه. می‌دونستین؟!

از این‌که مامان‌بزرگ دخترکم و یکی از عمه‌ها شام نمیان خوشحالم. امشب حوصله‌ی آشپزی واسه مهمون ندارم.‌ برای فررند دل‌بندم کباب‌چنجه می‌خوام درست‌کنم.  خوابوندمش تو ماست و پیاز که ترد بشه.‌ امروز واقعاً بی‌انرژی و بی‌حوصله‌ام. با هر کسی حرف می‌زنم بغض می‌کنم. سلام‌ پی‌ام‌اس لعنتی و اتفاق‌های اخیر! نشستم‌ یه کم کتاب خوندم و بعد‌از چند روز قهوه خوردم. حالم‌جا اومد و بهتر شدم. یه کم تو اینستا چرخیدم. یه چیز قشنگ‌پیدا‌کردم‌ باز.


تو ژاپنی یه اصطلاحی هست به اسم Kinishinaide. 

بعنی:

«نگرانش نباش»

«بهش فکر نکن»

«به دلت نگیر»
اما معنی عمیق‌ترش می‌تونه این باشه که یه موضوعی رو بیش‌تر از این تو دل و ذهنت حمل نکن. نه این‌که اتفاقی که افتاده مهم نیست؛ بلکه یعنی لازم نیست اجازه بدی یه اتفاق، تمام آرامشت رو با خودش ببره.
گاهی کسی اشتباهی می‌کنه و مدام خودش رو سرزنش می‌کنه. اون‌‌وقت این جمله یعنی اشکالی نداره... رهاش کن. لازم نیست این‌قدر خودت رو اذیت کنی. همه‌چیز ارزش موندن تو ذهن تو رو نداره.
بعضی اتفاق‌ها فقط باید از کنارت عبور کنن. نه این‌که انکارشون کنی، نه این‌که فراموش‌شون کنی؛ فقط دیگه حمل‌شون نکنی.
بذار بگذره. همه‌چیز قرار نیست در تو بمونه...

باید به‌ حرف‌ش گوش‌کنم.