▼

۱۴ مهر ۱۴۰۵

یک دور تسبیح

 مامانم یه دور تسبیح دوست و رفیق داره که از زمان راهنمایی و دبیرستان با هم بودن. مثلا سفره عقد مامانم رو همین دوستاش چیده بودن. نه نفر بودن. همشون تو محله امیر آباد بودن. دونه دونه ازدواج میکنن. هرکدوم دو یا سه تا بچه دارن. از سال پنجاه وهفت هم شروع کردن به زایمان تا سال هفتادو سه کوچکترینه. الان نوه های اون نه نفر که بچه های ما هستن باهم دوستن.  

بچه که حدودا دوسالش بود. هنوز چاق بودم. هفته ایی سه روز میرفتم باشگاه انقلاب. از ده صبح بچه رو میذاشتم کیدز کلاب باشگاه تا چهار بعداظهر. معمولا خونه نمیرفتم بعد از کلاسهای خودم پیاده روی یا تو کافه کتاب میخوندم. هفته ای سه روز کلاس زومبا، اسپینینگ و تی آر ایکس. از اون کارا بود که الان باورم نمیشه من انجام دادم. تا پنج سالگی بچه تقریبا همین بود  روتین سه روز در هفته. بعد از چند ماه کم کم روابط و مناسبات اجتماعی باشگاه رو یاد میگرفتم. میدونستم مربی ها چجوری شاگرد جذب میکنن. کدوما واقعا اهمیت میدن به کارشون. کی با کی بده. و این اطلاعات بواسطه دوست های مشترک و کیدز کلاب و سالن ناخون بالای باشگاه بیشتر هم میشد. مدیر کیدز کلاب همیشه میگفت بچه تو حق آب وگل داره اینجا.

 (سه شب پیش نزدیکای غروب، مریم دختر یکی از اون دور تسبیح ، که متولد شصت وپنج  هست.( ه کسره نذاشتم. سلام آیدا. و مدیر یک دبستان دخترونه هم بود. سال چهارصدو یک تو اعتراضات بعلت اینکه اجازه میداده دخترها بدون مقنعه برن مدرسه بر کنار میشه وخودش یه مهدکودک میزنه. زنگ زد چه حالو خبر. گفتم خبری نیست منو بچه تنهاییم. گفت با الناز دخترش میاد پیشمون. مریم یه دختر هیجده ساله و یه پسر سیزده ساله داره. همیشه هم به من میگه تو الگوی النازی . یبار که اینو گفت بهش گفتم بهتره بیشتر حواست به بچه ات باشه. دیرتر اومدن و نشستیم به حرف زدن از اینور اونور. گفت که چند روز قبل با مامانش خونه بیتا بودن،چون شوهر بیتا قرار بود الناز رو عمل کنه برای کارای قبل از عمل رفته بودن.(بیتا،یکی از اون نه نفر) گفتم خوب بود بیتا؟ گفت آره .خودش مونده و دکتر دیگه. دخترش که کانادا بیزینس رو میچرخونه. پسرشم که اینجا کارخونه رو.عروسشم که پاسپورت گرفت برگشت. میگه متنفرم از کانادا. گفتم فهمیدی عروسش با یکی از مربی های من دوست شده؟ گفت مربی؟ کدوم؟ گفتم مربی ورزش، باشگاه انقلاب. همون دختره که رفت کانادا نموند برگشت. گفت آهان یه چیزایی یادمه. عکسم گذاشته بود رفته بودن ویلای بیتا چندتا دختر؟ گفتم آره. واقعا دنیا کوچیکه. فکر کن عروس بیتا از لواسون میکوبه میاد باشگاه انقلاب با مربی من که اونم از کانادا بدش میاد دوست میشن. گفت خیلی زیاد میبینم عکس میذاره با اون چندتا. که چی بشه آخرش این همه میرن و میان؟

اینم بگم که من نمیدونم چرا بیشتر مواقع یادم میره که بدیهیات مغز من، برای خیلی ها تابو حساب میشه همچنان. یا چون شدت تغییرات آدمها انقدر زیاد شده که یک نفر رو چند ماه نمیبینی به نظر میاد خیلی منتالی تغییر کرده. یا جدیدا تو ایران آدمها فقط میدون عقب نمونن. از مد، از ظاهر، از ادعای روشنفکری، طرفدار حقوق زنان بودن، کاری برای ایران انجام دادن. بعد که یکم فوکوس میکنی  میبینی اووه باید تا جای ممکن زوم بک کنی.

سینی چایی رو گذاشتم رو میز. گفتم: واسه این که سکس کنن دیگه. نگاهم به مریم بود. ابروهاش تا جایی که توان داشتن بالا رفت. چشمهاشم دوبرابر شد. فهمیدم که نمیدونسته. الناز گفت: خاله بهتون اشاره زدم ندیدین. مامان نمیفهمه این چیزارو. گفتم: وا این چه طرز صحبته راجع به مامانت. نمیدونست خب. مریم دستشو گذاشت رو لیوان چایی و رو به من گفت: الان من یه سوال دارم. چرا واقعا اینا که این مشکلات رو دارن موقع ازدواج نمیگن به خانواده ها؟ الناز با ابرو به ماماش اشاره کرد روبه من که بفرما تحویل بگیر. گفتم: مشکلی نداره که.چه مشکلی؟ زل زده بود به من. واسه اینکه جو عوض بشه گفتم :چاییتو بردار بریم تراس من یه سیگار بکشم. سه تایی رفتیم رو تراس. با الناز در مورد انتخاب رشته و اینکه دانشگاه ها آنلاین هستن حرف میزدیم. چند دقیقه گذشت ،مریم رو نگاه کردم. زل زده بود به آسمون پوست لبهاشو میکند. زدم بهش گفتم: ببین این که عروس بیتا الان با یکی از اونا سکس میکنه یا کرده، هیچ تاثیری تو زندگی زناشوییش نداره ها. هیچی .خوب وخوش با پسره زندگیشو ادامه میده. اگر میدونستم نمیدونی نمیگفتم اصلا. خودتو جمع کن. اگرهم یک درصد به گوش بیتا برسه مطمعن باش که تورو جر خواهد داد. چون من که انکار میکنم اصلا همچین چیزی رو میدونم یا گفتم. گفت: نه بابا بیتا که عمرا بفهمه بدبخت. من میخوام بدونم اینجور آدما چرا نمیگن از اول که ما اینجورییم. الناز گفت: مامان چون میخواسته یه مدت اینجوری حال کنه. لذت میبره دوست داشته. مریم دوباره با ابروهای تا پس کله رفته رو به الناز گفت: آهاان، الان این ینی طبیعیه؟ گفتم: مریم من واقعا نمیدونستم که نمیدونی. صبح زود باید بچه رو ببرم مدرسه. توام که کله سحر میخوای بری آزمایشگاه، برو تا خونه با خودت فکر کن. النازم امشب بزار بمونه اینجا من تنهام. لیوان چایی رو برداشت.بلند شد. گفت: نه یه شب دیگه بیاد بمونه الناز، امشب کارش دارم. الناز خندید گفت: واای خاله من بیچاره امشب داستان دارم. مریم چشم غره رفت بهش که بلند شو بریم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر