▼

۱۶ مهر ۱۴۰۵

خود حقیقت نقل حال ماست آن

سرماخوردگی اگر یک فایده داشته باشد این ‌است که آدم را وادار می‌کند وقت بیشتری را در رختخواب بگذراند. روتین قبل خوابم را انجام می‌دهم، غذای گل‌بهار را برایش میگذارم تا نیمه شب بیدارم نکند. چراغ ها را خاموش می‌کنم، زیر پتو می‌خزم، چراغ بالای تخت را روشن می‌کنم و بار هستی کوندرا را که بعد از بیست سال دوباره سراغش آمده‌ام دست می‌گیرم.


چند روز قبل کسی توییتی زده بود: «‏رمان خوندن چه تاثیری در سطح سواد جامعه میزاره؟
‏چون اکثر این کتابایی که مردم میخونن رمانه و فکر
‏میکنن با سواد میشن.» البته که جوابش در خود توییت مستتر بود اما من را پرتاب کرد به بیست و سه سال قبل. آن موقع دانشجوی لیسانس مهندسی بودم ولی دل‌بسته‌ی فلسفه‌ی اسلامی و مشغول خواندن شرح کتاب‌های سهروردی و ملاصدرا. فکر می‌کردم جواب سؤال‌هایم فقط در بین سطور کتب فلسفی هستند. با خودم می‌گفتم مگر یک نویسنده ی ادبیات می‌تواند جواب سؤال‌های اساسی انسان را بفهمد و بازگو کند. یک نقل قول نامعتبر هم شنیده بودم از علامه‌ی طباطبایی که خواندن رمان، نظم منطقی ذهن را بهم می‌ریزد. القصه هیچ میانه‌ای با رمان نداشتم تا اینکه مقاله‌ای خواندم از مصطفی ملکیان در مورد رمان‌های معنا‌گرا. لیستی تهیه کرده بود از حدود ۲۰ رمان که از نظرش عمیق بودند و به سؤال‌های اساسی بشر می‌پرداختند. از بخت‌یاری‌ام لجاجت نکردم و گفتم شانسی به این لیست بدهم. تابستان همان سال در کتابخانه‌ی عمومی شهرستان عضو شدم و شروع کردم از سر لیست کتاب‌ها را گرفتن و خواندن. اول لیست بار هستی بود از کوندرا و چند کتاب دیگرش، بعد چند کتاب از هسه، آندره ژید، تولستوی، هاینریش بل، قدیس آگوستین، بولگاکف، گوگول و …


آن تابستان تقریباً هفته‌ای دو کتاب می‌خواندم و لذتی می‌بردم که اندر کلام می‌ناید. بعد فهمیدم اتفاقاً اگر قرار باشد جایی بتوان جوابی کاربردی درباره‌ی معمای زندگی پیدا کرد، از دکان همین ادبیات است. ادبیات و مخصوصاً رمان، قدرت هم‌دلی را در آدم بالا می‌برد. با پیش رو گذاشتن دنیاهای نزیسته، تجربه ی زیسته‌ی ما را توسعه می‌دهد و مجبورت می‌کند به جای قهرمان داستان انتخاب کنی، بخندی یا اشک بریزی. گوشه‌های تاریکی از خودت، افکارت‌ و زندگی‌ات را پیش چشمت می‌گذارد و بر آن نور می‌تاباند. به قول ملای روم:
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن


به اواخر بار هستی رسیده‌ام. آنجا که توماس باید تصمیم‌های سختی بگیرد. آنجا که کوندرا خودش وارد می‌شود و با مخاطب گفتگو می‌کند. عینکم را برمی‌دارم، کناب را می‌بندم و کنار تخت می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم و توماس را می‌بینم، ایستاده جلوی پنجره و زل زده به دیوار خالی روبرو.

۴ نظر:

  1. یوسا توی کتاب چرا ادبیات میگه : ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی که به آنچه دارند خرسند نیستند.

    پاسخ دادنحذف
  2. کتاب بار هستی یکی از عمیق‌ترین رمان‌هاییه که خوندم. انگار که جهان‌بینی آدمو کلا عوض می‌کنه

    پاسخ دادنحذف
  3. چه پست قشنگ‌ و خوبی بود عادل. منم روزگاری از سهروردی می‌خوندم و عشق و زندگی...
    دوست‌دارم دوباره از کوندرا بخونم. همین بار هستی رو دوباره بخونم و از اون لیست ۲۰ تایی تو 🌱

    پاسخ دادنحذف
  4. خوندن رمان ناخودآگاه منو تغییر داده همیشه. چیزی که در حالت عادی بهش دسترسی ندارم.

    پاسخ دادنحذف