۱۴ تیر ۱۴۰۵

روز سی و دوم _ weeping meadow

حالم خوبه و آرومم اما هنوز هم اندوهگینم. وقت‌هایی که به جواب نمیرسم اینطوری میشم. باید یه چیزی یا مسئله‌ای کامل برام مسجل بشه. آدم ابهام نیستم. ابهام خیلی بده. خیلی واسم اذیت کننده‌ست.
 
حالم خوبه و آرومم. بعد از ناهار می‌پیچونم و میام تنهایی لب برکه. برکه که نه آبکیر کوچیک ته ده بالای بالای کوه. میشینم و مثل دیروز چند تا عکس میگیرم و فیلم که همه رو میبرم فولدر یواشکیم. 
صدای پرنده و کلاغ میاد. من عاشق کلاغم. صدای باد میپیچه تو سپیدارهای بلند و دوباره قطع میشه. عاشق این یه گُله جا شدم . از دیروز تا حالا سر و ته منو زدن  بار اومدم اینجا.  پناه میبرم به طبیعت. چه‌قدر رویای من کوچیک و ساده اما دست نیافتنیه. حیف...
اینجا لب برکه می‌تونست" اتاقی از آنِ خود من باشه" مطمئنم ساعت‌ها میتونستم با آرامش توش بنویسم، بشینم، مشاهده کنم و کیف کنم. 
حالم خوبه و آرومم اما اندوهگینم. با خودم فکر می‌کنم کدوم گروه درست میگه. اونهایی که هنوز با خدا حرف می‌زنن ، یا اونهایی که با همین طبیعت و درخت و برکه و آسمون حرف می‌زنن، یا اونهایی که با کائناتن و فلان و بیسار. من نمی‌دونم با کدومشون حرف بزنم جوابم رو میده. کاش مثل قدیمها بود هنوز. 
حالم خوبه و آرومم . خانم النی کارایندروی عزیز دلم داره پخش میشه و دشت گریان رو می‌نوازه و من کیف می‌کنم و پناه می‌برم‌به طبیعت. باید امشب برگردم تهران. این اولین باریه که دوست ندارم برگردم. 
اینجا یخ کردم، آفتاب هست، ابر هست، کوه و برکه هست، دماوند از اینجا محشره، اتاقی از آن خودم هست، درخت هست و یه عالم حشره و پروانه و کلاغ. یه عالم خاک و علف و کوه. همه‌ی چیزهایی که برای زنده بودن و حال خوب و آروم احتیاج دارم جمعن. چه‌جوری بذارم برم. چرا باید برم آخه.
حالم خوبه و آرومم و الان با وجود دشت گریان توی دلم و خانم النی عزیزم، دوست دارم اینجا بمونم چون حس می‌کنم اینجا جواب می‌گیرم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر