حالم خوبه و آرومم. بعد از ناهار میپیچونم و میام تنهایی لب برکه. برکه که نه آبکیر کوچیک ته ده بالای بالای کوه. میشینم و مثل دیروز چند تا عکس میگیرم و فیلم که همه رو میبرم فولدر یواشکیم.
صدای پرنده و کلاغ میاد. من عاشق کلاغم. صدای باد میپیچه تو سپیدارهای بلند و دوباره قطع میشه. عاشق این یه گُله جا شدم . از دیروز تا حالا سر و ته منو زدن بار اومدم اینجا. پناه میبرم به طبیعت. چهقدر رویای من کوچیک و ساده اما دست نیافتنیه. حیف...
اینجا لب برکه میتونست" اتاقی از آنِ خود من باشه" مطمئنم ساعتها میتونستم با آرامش توش بنویسم، بشینم، مشاهده کنم و کیف کنم.
حالم خوبه و آرومم اما اندوهگینم. با خودم فکر میکنم کدوم گروه درست میگه. اونهایی که هنوز با خدا حرف میزنن ، یا اونهایی که با همین طبیعت و درخت و برکه و آسمون حرف میزنن، یا اونهایی که با کائناتن و فلان و بیسار. من نمیدونم با کدومشون حرف بزنم جوابم رو میده. کاش مثل قدیمها بود هنوز.
حالم خوبه و آرومم . خانم النی کارایندروی عزیز دلم داره پخش میشه و دشت گریان رو مینوازه و من کیف میکنم و پناه میبرمبه طبیعت. باید امشب برگردم تهران. این اولین باریه که دوست ندارم برگردم.
اینجا یخ کردم، آفتاب هست، ابر هست، کوه و برکه هست، دماوند از اینجا محشره، اتاقی از آن خودم هست، درخت هست و یه عالم حشره و پروانه و کلاغ. یه عالم خاک و علف و کوه. همهی چیزهایی که برای زنده بودن و حال خوب و آروم احتیاج دارم جمعن. چهجوری بذارم برم. چرا باید برم آخه.
حالم خوبه و آرومم و الان با وجود دشت گریان توی دلم و خانم النی عزیزم، دوست دارم اینجا بمونم چون حس میکنم اینجا جواب میگیرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر