اومدم من هم اینجا گیلاسم را به سلامتی ببرم بالا که صدای جگرگوشه از اون اتاق اومد. اثرات واکسن است چون معمولا این ساعت از شب پادشاه ۴،۵ را خواب میبیند. رفتم پستونکی بهش بدم که بخوابه، داستان escalate شد و کار به شیر دادن کشید. در اون تاریکی که در اتاقش نشسته بودم و شیر میدادم و جگرگوشه گردنبندم را میکشید، داشتم فکر میکردم که جلسه ی اول اتاقی از آن خود برگزار شده. ابتدا یک FOMO اساسی. من؟ منی که مادرزادی با یک دست چندتا هندوانه برمیدارم، حتی اگه نتونم هم باز میگم میتونم و کارو در میارم. اما این یک قلم رو دیدم نمیرسم. شایدم سنم رفته بالا و نسبت به هندوانه ها واقع بین تر شدم. به هرحال هرچقدر هم منطقی ولی چیزی از حس میسینگ اوتش کم نمیکنه. بعد دوباره فکر کردم احتمالا دوستانی که این دوره رو شرکت کردن الان یه حال دیگه ای دارن وقتی اینجا بچه ها رو میخونن. همکلاسی هاشونو در اتاقی از آن خود میشناسن، از اون آدما بیشتر میدونن و دیگه براشون فقط تصور نیستن. چه باحال! More FOMO!
آروم گذاشتمش سرجاش ، یه غر ریزی زد و زود خوابش برد. اومدم خزیدم تو جام. و بالاخره رسیدم بگم “سلامتی” دوستان چهل روزه ی ناشناس من. و آیدا!
سلااامتی سارا جون :) اینکه همینجا هنوز هستیم و ادامه میدیم یه کیف دیکه داره >:*<
پاسخ دادنحذفسلامتی سارا جون
پاسخ دادنحذفسلامتی ;-)
پاسخ دادنحذف