۲۴ تیر ۱۴۰۵

چند قطره آرامش

 خالی تر از اون بودم که توی جلسه ۴ ساعته بشینم.

ولی مجبور بودم.صبح تا ظهر رو کاملا به سختی، تاکید میکنم به سختی در جلسه موندم.
ظهر  برای خوشحالی خودم پاستا سفارش دادم البته پاستا رژیمی.پاستایی که پاستا نبود .
چند تا کار مهم رو تموم کردم .
زنگ زدم‌ و از میم خواستم زودتر بیاد دنبالم.
قرار بود با سپهر بیان و بریم باشگاه.
هوا گرم است زیادی
و من به خاطر اینکه امروز آخرین روز هفته است از جوون خالی ام .
و به خاطر شدت گرفتن ج.ن.گ در جنوب ایران حالم اصلا خوب نیست.
همه چی بهم ریخته است.
شیرازه ی همه چی دراومده و ایران ورق ورق شده و آشفته است.
سپهر که رفت والیبال
ما کمی راه رفتیم و گپ زدیم.
بعد در کافه نشستیم.
کافه اش رو دوست دارم.
سقفش کرکره ای است و توی تابستون بازش میکنند
تمام اطراف شبشه است و پنجره ها یکی در میون بازند
کولر هم روشن بود و خنکی دلپذیری داشت.
همه اینها اون نیم ساعتی که توی کافه بودیم رو برای من به آروم ترین دقایق روزم تبدیل کرد.
سرم رو تکیه دادم به پشت صندلی و بالا رو نگاه کردم
باد می اومد بادی که انگار از روی تنور نون درمیاد ، داغ
درختان صنوبر بلند رو تکون می داد.
چه تصویر زیبایی است.
گوشی ام رو دست نزدم و فقط سعی کردم توی اون لحظه از ارامش اون دقایق لذت ببرم.
با اینکه ساعت از ۶ عصر گذشته بود و بر خلاف عادتم قهوه خورم البته لاته ، آیس لاته که مثلا شب فوتبال نیمه نهایی جام جهانی رو بیسنم.گرچه حوصله اش درم نیست ولی میخوام به خوشی های کوچکی خودمو سنجاق کنم. سنجاق میکنم خودمو به هر چی که منو به زندگی عادی کمی وصل کنه به دور از هیاهو های این یکساله که سوهان روح همه ی ایرانه.






۱ نظر:

  1. ولی میخوام به خوشی های کوچکی خودمو سنجاق کنم. سنجاق میکنم خودمو به هر چی که منو به زندگی عادی کمی وصل کنه به دور از هیاهو های این یکساله که سوهان روح همه ی ایرانه. ...واقعا

    پاسخ دادنحذف