نور خانه کم بود و هیأت مرد را نمیشد دید. میشد از پشت شعلهی شمع تصورش کرد اما چشمهاش را و رد نگاهش را نمیشد دید. دراز کشیده بودم به موازات دیواری که رویش داشت فیلم پخش میشد. مرد، نشسته بود آن ته، در دورترین نقطه به من. نمیدانستم دارد دیوار را تماشا میکند یا من را. نور خانه کم بود و فیلمی داشت روی دیوار پخش میشد. غلت کوچکی زدم و کش آمدم. مرد پاهایم را گرفت گذاشت توی بغلش. ادامهی کشآمدن منتفی بود. نمیدانستم تمام وزن پاهایم را بگذارم به عهدهی بغل مرد، یا نوک انگشتی چیزی را برسانم به دستهی مبل و نصف وزن را از بغل مرد کسر کنم. پایم به دستهی مبل نرسید. کسر نصف وزن منتفی بود. هیأت مرد، تمام فضای منتهاالیه مبل را اشغال کرده بود و پاهایم -کشآمده- توی بغلش بود. سعی کردم چشمتوچشم نشویم با هم. از فیلم چشم برنداشتم. دفعهی ششمی بود که داشتم این فیلم را توی چندماه اخیر میدیدم. ولی آنقدر با دقت خیره شده بودم به دیوار که انگار همین حالا از تنور آمده بیرون. از پشت شعلهی شمع، دست مرد را میدیدم که دارد روی ساق پایم خطهای یواش و کمرنگ میکشد. نور خانه کم بود و رد نگاه مرد را نمیشد دید. اما حدس میزدم با دقت به دیوار چشم دوخته و پاهام را -انگار که بدیهیترین چیز دنیا باشد- توی بغلش گرفته و ساق پای چپم را نوازش میکند. اینجور وقتها آدم نمیتواند تکان بخورد. یا اصولاً نمیداند تکان بخورد یا نخورد. مرد، برای اینکه پاهایم توی بغلش باشد کمی غریبه بود. اولین بار بود که می نشست روی مبل این خانه و نمیدانستم تا کی قرار بود نشسته بماند. از پشت شعلهی شمع از دستهاش خوشم میآمد. از دستهای باطمأنینه و مصمم و بیعجلهاش خوشم میآمد و از اینکه هنوز دو ساعت از فیلم مانده هم خوشم میآمد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر