۰۱ مرداد ۱۴۰۵

هشتم از چله دوم (خداحافظی)

 همینجوری اشک می ریزم و می نویسم

الف صبح رفت…

پناه آوردم به وبلاگ، دیروز از شدت اضطراب و فکر و خیال تو مغزم حتی نمی تونستم یک کلمه بنویسم نمی دونستم اگه بخوام بنویسم از کجاش باید بنویسم، اما اومدم بنویسم دیدم نمی شه یهو حس کردم عاااخ تنها نقطه امید این روزهام هم حالش خوب نیست، گفتم شاید خسته شده از بس توش غر نوشتم، برام بهتر بود اینجوری فکر کنم که خسته شده و خستگیش که در بره دوباره در و باز می کنه و من و تو بغلش جا می ده…

مرسی که حالت خوب شد:***

الف صبح رفت… 

دیروز صبح که داشت من و می رسوند خونه گفت امروز تا قبل ۱۲ می زنم بیرون، با خنده گفت حواریون و جمع کردم که کاراشون و بگم تا روزی که نیستم و دیگه بزنم بیرون، گفتم چشمم آب نمی خوره! قرار بود ظهر به بعد با هم باشیم و چمدوناش و ببنده و چند تا خرید آخر، ساعت شد ۱۲:۳۰ خبری نشد زنگ زدم بهش گفت ۱ ساعت دیگه تمومم و میام، شد ۱:۳۰، شد ۲ خبری نشد، زنگ زدم بهش گفتم دو ساعت از برنامه عقبی، خندید گفت می دونم چیکار کنم گیر افتادم میام،ساعت شد ۳ من همینجوری عصبانی و کلافه تر، بهش مسیج دادم همینجوری داری عصبانی ترم می کنی! می خوای منم همون ساعت ۲:۳۰ که الف میاد برسونتت فرودگاه بیام ببینیم همو؟ اصلا یه ذره به منم فکر میکنی؟ همون و جواب داد: به خودم چی!…

براش نوشتم خودت که خودتی، اتفاقا که فقط داری به خودت فکر می کنی و چت همین جا تموم شد، بهتر ورگرنه جنگ می شد.. و ساعت ۴:۳۰ زنگ زد و کفت دارم میام بعلت کنم، بوست کنم، نازت کنم که خوب شی!یعنی من با همین چند کلمه خر می شم… ۵ رسید به من …

همه تلاشم و کردم که نپرم بهش، فقط بهش گفتم نیم ساعت مجبوری بشینی غرهای من و گوش بدی و هیچی نگی اونم اینقدر کارش و خوب بلده که جمع کرد قضیه رو 

اصلا دلم نمی خواست شب آخر دعوامون بشه

شب که کارامون تموم شد زدیم از خونه بیرون و رفتیم یه کافه، شبیه آدمایی که فقط می خوان کارایی رو بکنن که حالشون و خوب می کنه، کنار هم نشستیم اون سیگار کشید من نگاهش کردم و هر از گاهی هر دو به هم، و یه مدتی فقط تو سکوت اما از اون سکوت ها که توش پر از حرفه، موبایلش و برداشت و از خودمون عکس کرفت و گفت بماند به یادگار …برگشتیم خونه و رو مبل و اخبار، خودم و هل دادم تو بغلش، دست راستش و انداخت دورم بهش گفتم دستهات و دوست دارم، دستهاش قوی ان حس این و بهم می دن که محافظتم می کنن، همینجوری که دستش و می کشید رو پوستم و نازم می کرد گفت خوابت نمیاد؟ گفتم نه، انگار دلم می خواست همه ثانیه های آخر و بیدار باشم، همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و همون و رفتیم تو تخت و همینجوری که می بوسیدیم و نوازش می کردیم و سکس، بهش گفتم قرار نبود من اینقدر دوستت داشته باشم و اون نگاهم می کرد، بهش گفتم دلم برات تنگ می شه، جات خیلی خالی می شه… گفت منم دوستت دارم دل منم برات تنگ می شه، زود برمی گردم، و من تو مغزم باور نمی کردم…یعنی وقتی دوست پسر قبلیت اس هول ترین آدمی باشه که می شناختی دیگه باور کردن و اعتماد کردن به بعدی و رو هم و تو مغزت می گ…

گفتم برام آسون نیست داری می ری، این جنگه و اوضاع بهم ریخته ایران و ترومای من از جنگ و پرواز و مرگ، رفتنت و سخت تر هم می کنه برام، گفتم پر از حس ضد و نقیضم، نمی خوام بری اما خوشحالم که داری می ری و و رو می بینی، هم به اونا حسودیم می شه که تو رو می بینن، هم خوشحالم سفر می کنی، هم عصبانیم که چرا با هم نیستیم هم به میلیون حس ضد و نقیض که خب وقتی انتخاب های عجیب غریب می کنی کتی خانوم اینا هم باهاش میاد…، گفت زود برمی گردم و همینجوری که روش نشسته بودم بغلم کرد، مگه اینکه مرزها رو ببندن اونوقت خب … انگار دیگه دلم نمی خواست بقیه اش و بشنوم…

گفتم این دفعه که داری یه ماهه می ری دفعه بعد و چیکار کنم، انگار ترسم بیشتر برای دفعه بعدیه

چرا مغز آدم اینجوریه:(((

الف صبح رفت…

رسیدیم فرودگاه، تو صف تحویل چمدون و کارت پرواز ک که ما رو رسونده بود گفت کتی ۴ دیگه بریم من ۷ باید شرکت باشم، من کفتم یکم بیشتر بمونیم و الف و نگاه کردم، ک گفت ۴ با ۴:۳۰ و ۵ فرقی نداره که اون داره می ره، من فقط اشک نمی ریختم و خودم و تکیه داده بودم به الف، همینجوری که گرمای تنش بهم می خورد حس می کردم زنده ام

 کارت پروازش و گرفت، ساعت ۴ شده بود… دلم می خواست بمونم تا لحظه آخر اما نمی شد، رسیدیم دم در خروج، بغلم کرد، خودم بالا کشیدم و همدیگرو بوسیدیم و دوباره من و محکم کشید تو بغلش بالا و بوسید و رفت… من هنوز نرمی و گرمی لبهاش و حس می کنم…

از در که اومدم بیرون ترکیدم، ک می گفت گریه نکن زود میاد اگه جنگ هم بشه زمینی برمی گرده، نشستیم تو ماشین و من زار می زدم ک گفت کتی اینجوری نکن عزیزم، زود میاد بهش گفتم غصه نخور من یکم اشک می ریزم خوب می شم، نصف راه با گریه من و بقیه راه با سکوت و صدای موزیک و بوی سیگار گذشت…

رسیدم خونه بهم زنگ زد،  پاسپورت چک و رد کرده بود، ۶:۱۱ برام زد من پریدم، یک ساعت خوابم برد و بعد همش اضطراب و گریه … ۱۰:۳۰ برام زد رسیده، استانبول و یک ساعت پیش که ویدئو کال کردیم و من اشک … گفت فکر کن رفتم مأموریت زود میام … اما مغز بیمار من مگه به این راحتی ها زیر بار می ره، بدترین سناریوهای ممکن و می سازه:/

از صبح هزار بار تصمیم گرفتم برم یه کافه بشینم اما نتونستم، انگار جون تو تنم نیست، بی خوابی و اضطراب قدرت تصمیم کیری رو گرفته ازم

تو خونه موندم، یه نون کربن سیااااه گرفته بودم تو فر گرمش کردم و این دفعه مربا به مامان و ریختم روش، جات خالی آیدا، بادوم ها رو پوست کندم و به او سی دیم توجه نکردم انگار دیگه فشار بیشتر نمی کشیدم و بادوم ها رو گذاشتم روی لقمه هام و آروم آروم خوردم

تصمیم گرفتم از امروز هر روز از بشقاب صبحانه ام عکس بگیرم، مثل قدیما، انگار همین قدم های کوچک من رو وصل نگه می داره به زندگی…

خسته ام خیلی

از اضطراب

از ترس

از جنگ

از جدایی

از تنهایی

از رفتن

از برنگشتن

از مهاجرت

از خستگی

از تکرارهای تموم نشدنی

از خیلی چیزا

الف صبح رفت …

  



 


۳ نظر:

  1. هی واای کتی از اطرافیانت کمک بگیر. یکماه خودت رو بذار روی استن‌د بای. گریه بد نیس غم هم بد نیس پلی خیلی زیادش اثرات دائمی میذاره. این طوری که معلومه هر دوتون خیلی بهم وابسته این و همو دوست دارین. یک ماه چیزی نیست زودی برمیگرده. میخوای من بهت زنگ بزنم؟ منم تجربه چنین حسی رو دارم و الان داره گریم میگیره برات 3>

    پاسخ دادنحذف
  2. غم عالم نشست رو دلم:(

    پاسخ دادنحذف
  3. آخ کتی الهی بگردم برات اشکم داره میاد همینطوری . از صبح تو فکرت بودم که وای پنج شنبه‌س و الف میره :(
    منم این روزها رو گذروندم. امیدوارم حال دلت رو به راه بشه .لطفا لطفا هرکاری بهترت می‌کنه بکن و خودت رو شماتت نکن. کتی من تهرانم و میخوام بگم منم کنارتم اگه کمکی ازم ساخته بود رو من هم میتونی حساب کنی عزیز من بوس و بغل محکم 🫂

    پاسخ دادنحذف