با بوق دوم تلفن را جواب میدهد. هیچوقت الو نمیگوید. تلفن را که جواب میدهد اسمم را با یک جان میگوید و بعد سلام میکند. لرزش صدایش سن و سالش را فاش میکند.
میگویم عمه جان، حالا که امشب دور همیم من بساط آبدوغ خیار را راه میاندازم. هوا گرم است، میچسبد. مخالفت میکند و میگوید نه خودم همه چیز را آماده میکنم، نعنای تازه هم دارم برای آبدوغ خیار.
به خانهاش که میرسیم، ماتیک قرمز همیشگیاش را زده و پیراهن آبی کمرنگی پوشیده که گلهای درشت سبزآبی رویش دارد. اوایل چندباری میخواستم اسم و شماره ماتیکش را بپرسم اما خجالت میکشیدم. تا این که یکبار ازم خواست ماتیکش را آنلاین سفارش بدهم. آنجا دستم آمد که اسم و شمارهاش چیست.
تا رسیدیم، گفت بنشینید سر میز. لازم نیست منتظر دال بمانیم. دال همسر سابقش است که هیچ دل خوشی ازش ندارد و من بارها خاطرات تکراریشان را از زبان خودش شنیدهام. دورهمیهای این شکلی به خاطر بچههاشان دال هم میآید که کنار هم باشند.
خورش بادمجان پخته با پلوی زعفرانی که به گفته خودش تهدیگش خوب از آب درنیامده. آخرین باری که خورش بادمجان خورده بودم یادم نیست. حتی راستش یادم رفته بود که چنین غذایی هم وجود دارد. میگوید توی خورش کلی غوره ریخته، و گوجه گیلاسیهایش از مزرعه مارک آمده. روی صندلی مینشنید و نگاهم میکند: بکش، تعارف نکن. پرملال درست کردم.
به الف نگاه میکنم. لبخند را روی صورت الف میبینم. اولین بار این کلمه را دو سال پیش شنیدم. وقتی که برایمان عدسپلو پخته بود. میگفت پرملال درست کردم، عدس و کشمش و گردویش زیاد است. پر ملال از میان لبهای سرخ ماتیک زدهاش بیرون میآمد و مینشست توی وجودم.
از آن به بعد هروقت میخواهم با دست و دلبازی آشپزی کنم، و غذای پر ملاتی بپزم، دائم توی ذهنم صدایش میپیچد که پرملال است. بعد یخ قلبم آب میشود.
چه خوشمزه:) من *پر ملاط * شنیده بودم
پاسخ دادنحذف