۲۴ خرداد ۱۴۰۵

انگوری

 هرچند دردناک ولی خیلی عادیه که بار بالا رفتن سن، مامان و بابا مون رو تو خودمون پیدا کنیم. من هنوز با اون درد کنار نیومده، خانوم «انگوری»، همسایه طبقه اول مون رو هم خودم پیدا کردم. خانوم انگوری هزار یک خصیصه خوب داره، مهربونه، شیرینی پنجره‌ای هاش تکه، دست پختش عالیه ولی دوتا کار می‌کرد که مغز من سوت می‌کشید. در خونَش زمستون و تابستون باز بود، خودش هم همیشه تو آشپزخونه بود. عین برج مراقبت ساختمون رو می‌پایید. خیلی هم بی رودربایستی و علنی سین‌جین می‌کرد که مثلاً امروز از مدرسه دیر اومدی‌ها. یا خوراکی چی بردی؟ یه بار گفتم بیسکوییت دمار از روزگارم در آورد که از این اشغال ‌تر نمی‌‌شد. این سین‌جین مربوط به ساکنان یه واحد نبود، هر جنبنده‌ای که رد می‌شد باید جواب پس می‌داد. مثلا بعد از یه مدت فهمیدم که هر بار دوستم میومده سربزنه، سر راه خفتش می‌کرده و دفترچه بیمه خودش و خانواده رو می‌دادن که اون بده باباش برای دارو بنویسه. کار دومش این بود که پای مرغ می‌گرفت، می‌پخت و عصاره‌اش رو می‌خورد و هی به ما هم پیشنهاد می‌داد. با تصورش می‌خواستم بالا بیارم. ولی اون هی می‌گفت دوای زانو درده‌‌.

حالا از یک سال و چند روز اندی پیش که اومدیم این خونه، من کم‌کم خانوم انگوری رو شروع کردم تو خودم دیدن: حواسم به چهارتا واحد دیگه و رفت و آمدشون بود؛ با تمرکز ویژه به گل‌رخ اینا که روبرومون هستن و سامی که خونه دیوار به دیواره. نه که در حد خانوم انگوری ولی حواسم هست که چی به چیه. ولی از همه بدتر، این بود که چند ماه پیش که هوا سرد شد، یه یک‌شنبه رفتم سوپر مارکت خرید هفتگی و به بسته پای مرغ هم خریدم. چنان نرمال که خودم جا خوردم. بعد هم زنگ زدم به «سین» و گفتم من این کار رو کردم. دادم خونه لازم نیست تو باز کردن کیسه خرید ها کمک کنی. 

الان سه ماه شده که هر دو هفته، دو کیلو پای مرغ می‌گیرم. با آب، نمک، سرکه سیب، کمی پیاز و گاها سیر می‌ریزم تو زودپز. یاد گرفتم که بعد از یه ساعت اگه درش رو باز کنم و سیب زمینی پوره من، فشارشون بدم، خیلی بهتر وا می‌ره. طوری‌که بعد از یه ساعت دیگه هیشکی نمیتونه حدس بزنه تو اون دیگ چی جوشیده. صافش می‌کنم می‌ریزم تو شیشه. نصفش رو تو یخچال می‌ذارم نصفش رو تو فریزر برای هفته بعد. سه شنبه‌ ها معمولا سوپش می‌کنم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر