۲۴ خرداد ۱۴۰۵

 در را بست و گفت برو همون قبرستوني كه تا حالا بودي و صداي پاهايي كه دور مي شدند 

قبرستاني  كه تا يازده و نيم شب آنجا بودم ،  همان خيابان هايي بودند كه در آنها قدم ميزدم تا فكر ام را آزاد كنم ، نه خودم را از فكرهايم ازاد كنم و اين موقع شب ديگر مطمئن نبودم ميتوانم آنجا   احساس امنيت داشته باشم ! اينكه من را به خانه  خودم راه ندهند هم موضوعي بود كه أصلا نمي فهميدم. و هر بار كه ديرتر برمي گشتم همان آش بود و همان كاسه. وقتي خيلي كلافه بودم درك ام از زمان را از دست ميدادم و اين مطلبي بود كه مادرم هيچ دركي برايش نداشت. در نگاه او بايد نهايتا تا هشت شب خانه مي بودم و بعد از آن به خانه برگشتن جرمي بود كه بخششي برايش  وجود نداشت.مادرم بر اين باور بود كه تمام مشكلات من از همين دير به خانه آمدن هايم سرچشمه مي گيرند و ميگفت حتا اگر جانش را هم در اين راه فدا كند باكي اش نيست يا من را ادم ميكند يا ديگر نيست تا شاهد به هدر رفتن ام باشد.اينكه چرا كليد همراهم نمي بردم هم داستان ديگري بود كه هيچ كس از آن سر در نمي آورد اما براي خودم يك دليل داشت آن هم اينكه ميخواستم تا جايي كه امكان داشت سبك باشم وقتي در خيابان ها به قول مادرم پرسه مي زدم هيچ چيزي همراهم نبود من  بودم و افكارم و خيابان هايي  كه بي انتها بودند روي پله نشستم و سرم را به ديوار تكيه دادم و دنبال راهي ميگشتم تا به خانه وارد شوم. موبايل هم همراهم نبود تا به فرشته زنگ بزنم  تا باز هم بيايد و من را به خانه خودشان ببرد بايد امشب را همين جا سر كنم از فردا هم كليد را با نخ به گردنم آويزان ميكنم و خلاص.تكليف مامان را هم روشن ميكنم اين بار خيلي زياده روي كرده فردا به او خواهم گفت بايد به  خانه پسرش برگردد و تمام.در همين كش و قوس ها بودم كه جراغ راهرو روشن شد لابد همسايه طبقه بالايي ست.خيلي آبروريزي ميشد اگر مرا در آن وضعيت ميديد از جا بلند شدم صداي پا نزديك تر شد …خودش بود از يك فرسخي بوي ادوكلون اش به مشام ميرسيد . سرش را بالا گرفت و سلام كرد با لبخند بي حالي جواب دادم و خودم را كنار كشيدم.  پرسيد پست در مانديد؟گفتم نه منتظر دوستم هستم . شب بخيري گفت و وارد آپارتمانش شد . مرد  موقري ست ابتداي ده شصت ، بسيار خوش لباس و مودب تنها زندگي ميكند سرايدارمان تعريف خانه اش را ميكرد كه چقدر با سليقه و تميز است… چراغ راهرو خاموش شد و من دوباره روي پله نشستم و مشغول برنامه ريزي براي فردا شدم اين بار رحمي به مادرم نخواهم كرد بايد راحتم بگذارد حداقل مجبور نيستم مدت ها خواهش كنم در را باز كند يا مزاحم فرشته شوم يا نميدانم مثل امشب در راه پله بيتوته كنم …چشم هايم از خستگي سنگين شده بود و كمرم درد گرفته بود . ساعت حالا از يك بامداد هم گذشته باشد…در آپارتمان طبقه بالا باز شد و صداي پايي  آمد از جا پريدم . همسايه با يك پتو و يك زير انداز ، در حالي كه يك ماگ هم دستش بود بالاي سرم ظاهر شد با مهرباني گفت سرما ميخوري اينجوري كه ، با اينها يك كم راحت تري !  نميگم بيا بالا ولي اگر بخواهي ميتونيم همين جا گپ بزنيم شايد هم خوابت ببرد …نميدانستم چه بايد بگويم ، بغض ام را قورت دادم و گفتم خيلي ممنونم ،چطور فهميديد اينجا مانده ام؟لبخند تلخي زد و گفت فكرش را نكن يك كم از اين دمنوش آرامش بخش بخور تركيب اش معجزه است 

هیچ نظری موجود نیست: