۲۷ تیر ۱۴۰۵

هرمز جادویی

 مدام اخبار رو چک میکنم. این زندگی موازی با جنگ خیلی چیز عجیبیه. استوری دال رو میبینم که از دریا عکس گذاشته. براش مینویسم مواظب خودت باش. میگه بابا پاشو بیا اینجا. الان بهترین موقعست. معلوم نیس داره واقعی میگه یا شوخی میکنه. دال چند سال پیش همه زندگیشو ول کرد رف هرمز. همش از غروب افتاب، دریا، خودش، ماهیگیری، زندگیش تو جزیره و بومیها عکس میذاشت. یه رهایی وجودش داره که جادوش من رو همیشه میگیره. با هم صمیمی نبودیم ولی یه بار بهش پیام دادم: دال خوش بحالت، خیلی قشنگ زندگی میکنی. بت حسودی میکنم. پیام داد حسودی نکن، پاشو بیا اینجا. هیچ کاری نداره یه بلیط بگیر و بیا. اون موقع میخواستم برم ارومیه دیگه مرخصی برام نمیموند. نمیشد. ولی برنامه گذاشتم زمستون برم. سفرهای دیگه پیش اومد. هر عکسی میذاشتم از سفرام ریپلای میزد همه جا میری ولی هرمز نمیای. کارم رو عوض کردم و جنگ شد و بعدش بیکار شدم و نشد.

از اوضاع و احوال ازش پرسیدم. گفت هرمز نسبت به بقیه جاها کمتر درگیره چون دورتره به تنگه. منم مثل شما که اون موقع ها میموندید تو خونه میمونم. ولی  الان بهترین موقعست که بیکینی بپوشی اینجا و افتاب بگیری. 

 جنگ قابلیت تصور اینده رو کم کم داره ازم میگیره ولی با این حال سعی میکنم همچنان داشته باشمش. پارسال یه کارت پستال خریدم از یه نقاشی از غروب. نمیدونم نقاشش کیه ولی تا دیدمش یاد دال و عکسای غروب فوق العاده اش افتادم، خریدم تا هر وقت رفتم هرمز بهش بدم. حالا با اینکه نمیدونم دیگه کی میشه ولی دوست دارم روزی برسه که اون کارت پستال رو ببرم براش هرمز. هرمز جادویی که امیدوارم حداقل تا قبل اینکه بمیرم یه بار هم که شده ببینمش.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر