۲۰ تیر ۱۴۰۵

نانوشتن ۱۲

 [جِی] ده دقیقه دیگه میرسه. امشب برنامه شب‌نشینی و الواتی هست. احتمالا تا شب‌نشینی‌مون تموم شه ساعت از دوازده گذشته و من به نوشتن پست امروز نمیرسم. 

کی بود آخرین باری که [جِی] را دیدم؟ ماه فوریه از دور در یک مهمانی شلوغ و قبل از آن دونفری  تابستان سال پیش. 

[جِی] جز قبیله قبل از جدایی بود. دومین نفری بود که وقتی خبر جدایی من و [اف] رو شنید بهم زنگ زد. «باورم نمیشه! چرا آخه؟ مطمئنی؟ یعنی هیچ راهی نداره برات ازش بگذری؟» ... و بعد «ببین من ترجیح میدم این رو بهت بگم که نه تو و نه [اف] رو قضاوت نمیکنم و بی‌طرف میمونم» ... و بعد؟ و بعد هم را کمتر و کمتر و کمتر دیدیم و در همان دیدارهای کمتر حرف [اف] را یه جوری در صحبت سُر میداد. هرگز نفهمیدم چرا. حدس می‌زنم چون از رسیدن زندگی خودش با [ام] به همین نقطه زندگی قبلی من با [اف] ، میترسه. 

اِنی‌وِی! الان پیام داد که رسیده به فلان ایستگاه مترو و فلان قدر دیگه میرسه و چقدر گرمه. رسما از اون ور شهر داره میاد اینور شهر چون تا حالا خونه جدیدم رو ندیده. صبح بهش گفتم ببین امروز گرما سوزانه! اگر اذیت میشی نکوب بیا تا اینجا، میریم وسط راه یه جا در تراس یه بار میشینیم. خونه من هم گرمه. «پس از خونه‌ات عکس بگیر بیار برام» ای‌بابا! کنجکاوی چه‌ها که نمیکنه با آدم. بعید میدونم اصلا دلش برای دیدن من تنگ شده باشه! 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر