۲۳ تیر ۱۴۰۵

۴۰ از ۴۰ [به سلامتیِ نوشتن؛ همین و تمام]

من عاشق وبلاگ نوشتن و عاشق وبلاگ خوندنم، چون لحظه‌های کوچیک قشنگی دارن که طعم داره، طعم واقعی. امروز اینا رو که خوندم همون حسو داشتم:

بلند می‌شم برای خودم شراب می‌ریزم. دو شبه وقتی می‌خوام وبلاگ بنویسم، دوست دارم یه لیوان شراب کنار دستم باشه. خوشم میاد. حس آسودگی بهم می‌ده. حس این‌که دارم بدوبدو و برای تیک‌خوردن نمی‌نویسم. می‌نویسم برای نوشتن، چون انتخابمه که تو این لحظه بشینم و وبلاگ بنویسم. یه خورده هم فکر می‌کنم شبیه آیدا می‌شم.

.

این روزا خوبیش اینه که تمرین می‌کنم حواسم باشه که همه‌ی زندگی این نیست. اون بخش‌های نزیسته رو بیشتر مراقبم. مثل همین‌جا نوشتن ، مثل جلسه‌های هفتگی‌مون که امروز راجع به آلیس بود و ادبیات کودک، مثل این‌که الان می‌خوام برم توت‌فرنگی‌های شسته‌شده رو بذارم روی گاز که شروع کنه نرم شدن برای مربا شدن.

.

احساس می‌کنم الان وظیفه دارم بیام با چاقو  بزنم به گیلاس شامپاین و تُست بگم: امروز شد چهل روز که داریم هر روز وبلاگ می‌نویسیم.

امروز که داشتم وبلاگ می‌خوندم می‌رفتم پایین، یه جاهایی -خیلی جاها- قبل از رسیدن به اسم نویسنده دیگه می‌دونستم کی نوشته اون پست رو. حتی یه جا سر یه پستی، وسطاش پست رو ول کردم اومدم پایین ببینم کی نوشته، که دیدم رضاست. تعجب کردم که ا، چه این یکی با بقیه‌ی پستاش فرق داشت. 

حالا دیگه هر بار کتی یا عاطفه پست می‌ذارن، تو دلم بهشون افتخار می‌کنم(شما از پی‌گیری‌های پشت صحنه و مجبور کردن این دو نفر به نوشتن خبر ندارین:|). حالا پست تک‌تک‌تون رو که می‌خونم، عین یه سریال دارم هم روال نوشتن و هم روال زندگی‌تون رو دنبال می‌کنم. انگار واقعاً داریم تو یه محله زندگی می‌گنیم. تو یه ده کوچیک. 

و به این فکر کن هر کدوم از ما که ممکن بود به سادگی این رو هم مثل هزار چیز دیگه رها کنیم -حالا نه که رها، ولی بپیچونیم- واقعاً چهل روز هر روز پشت سر هم نوشتیم. یه وقتایی نمی‌رسیدم هر روز بنویسم یا ساعتی که پست می‌کردم با تایم‌زون تهران فرق داشت، اما قبل یا بعدش دو تا پست می‌نوشتم که جبران کرده باشم. فقط برای این‌که به خودم ثابت کنم اگه بخوام، می‌تونم. راستش همین باعث شد دو هفته پیش یه چلنج چهل‌روزه‌ی دیگه رو هم شروع کنم. اونو تنهایی شروع کردم، ولی اتفاقا دارم دنبال یه راه ساده می‌گردم با هاتون شر کنم‌ش. ازین هلثی لایف‌استایل‌هاست، که در عین حال می‌تونیم تا یه حد خوبی مجرم باشیم توش. در واقع هلثی لایف‌استایل یکیه که عاشق کافه و باره، فقط برای این‌که بازم به خودم ثابت کنم می‌تونم، می‌شه. 

لذا بیاین گیلاس‌هامونو به سلامتی خودمون و هم‌دیگه بالا ببریم. -معین تو هم یه شات دیگه بزن- که چهل روز گذشت و ما هنوز این‌جاییم. که یعنی اگه اراده بکنیم، می‌تونیم. می‌شه.

به سلامتی 🍶🍷🍸🍹🍺 


پی‌نوشت: طبق آرای واصله تو در پست رأی‌گیری، نظر جمع بر اینه که وبلاگ رو پرایوت نکنیم و خودمون رو در معرض تماشا قرار بدیم و ببینیم آیا می‌تونیم بدون ترس از نگاه مخاطب، بدون ترس از قضاوت مخاطب بنویسیم؟

البته که این خودش قرار نیست بار قضاوت‌گونه داشته باشه‌ها. من خودم تا سال‌ها -تا وقتی طلاق گرفتم و خیالم راحت شد دیگه کسی به جز من حقی در مورد من نداره- با اسم مستعار می‌نوشتم که بتونم رها بنویسم و تو زندگی واقعی برام دردسر نشه. ولی در عین حال به عنوان زنی که در خاورمیانه و در ایران به دنیا اومده و از بدو تولد مدام در معرض سرکوب و سانسور بوده و همه به خودشون اجازه داده‌ن برای خودش و برای بدنش و برای طرز زندگی‌ش و حتی برای طرز فکرش مدام تعیین تکلیف کنن، این‌که خود-آگاه هم بخوام تن به سانسور بدم دیگه خیلی اضافه‌کاریه. از روزی که تونستم، علیه خانواده و همسر و دوست و آشنا و همه ایستادم، بسیاری از طرد شدن‌ها رو به جون خریدم ولی دیگه حاضر نشدم اجازه بدم کسی جز خودم برام تصمیم بگیره. برای همینه که هر چیز کوچیکی که نشان کم‌رنگی از انقیاد داشته باشه، این‌قدر بهش واکنش حاد نشون می‌دم. همین الان که اینو هم دارم می‌نویسم ملتهبم. هنوز برام عادی نشده این‌که کسی دیگه حق نداره بهم بگه چی‌کار بکنم یا نکنم. واقعی.

لذا؟ لذا وبلاگ رو پرایوت نمی‌کنیم و همین‌جوری باز نگه می‌داریم. ولی خب طبعاً این آپشن هم همیشه براتون هست که با هر ایمیل و آی‌دی ناشناس جدید بیاین و وارد شین. فقط من ایمیل‌ها رو می‌بینم و راستش رو بخواین به خاطر همین مقوله‌ی پرایوسی حتی سعی می‌کنم یادم بره کی کدوم ای‌میل و آی‌دی بوده، مگر این‌که خودتون بهم پیغام داده باشین یا مگر به خاطر مسائل فنی. این از این.

لذاتر این‌که از فردا، یه چهل روز دیگه رو هم امتحان می‌کنیم. نوشتن؛ همین و تمام: دوره‌ی دوم، چله‌ی دوم. (از اسم چله خوشم اومده، بیاین تا شب جله ادامه‌ش بدیم.)

بیاین برای شروع دوره یه بازی جدید بکنیم. 

اغلب یه پستی داریم که درباره‌ی کس دیگه، یا در مکالمه با کس دیگه‌ای نوشته شده. یکی از طولانی‌ترین پست‌های این شکلی‌ت رو انتخاب کن. همون رو به جای این‌که از زبان خودت بنویسی، از زبان مخاطب‌ت بنویس. تصور کن اگه اون می‌خواست همین پست رو بنویسه، چی می‌نوشت از زاویه دید خودش؟

۱۰ نظر:

  1. عااالی شد‌ :) مرسی آیدا 3>

    پاسخ دادنحذف
  2. به به...مرسی آیدا...به سلامتی خودت و هممون 🥂

    پاسخ دادنحذف
  3. مرسی آیدا 🍷♥️🍷

    پاسخ دادنحذف
  4. هنوز هنگ‌اورم از دیشب آیداجون:))

    پاسخ دادنحذف
  5. رفته بودم سنندج، کلمه‌‌ای که استفاده میکردن اون جمع، "سلامتیتان، شادیتان" بود. با یه لحن قشنگی، شات میزدن و شادیتان میگفتن.
    پس شادیتان. سلامتیتان.

    پاسخ دادنحذف
  6. بوس ، بغل ، تشکر :))) (چشمان وی برق میزند!)

    پاسخ دادنحذف