یه زمانی بود که فکر میکردم برانچ وعدهی غذایی مورد علاقهمه. اون دوران یه کاسه جو دوسر پرک و چیا و توتفرنگی و موز و ماست و کرهی دانهها با دارچین میخوردم. بعد از چند وقت دیدم به شکمم نمیسازه؛ این گرانولاهایی که با جو ساخته شدن هم بهم نمیسازن.
بعدتر نوتلا میخوردم با نون. نصف بطری نوتلا با یه برش نون با دارچین. اون دورهی عظیمیم بود که غذای فردای دوستامم میخوردم. همینطور شش تا بستنی رو تو یه نشست میخوردم. روزهای خوبی که خیلی خوشحالم که پشت سرمن.
کلاً آدم صبحونهای نبودم، برخلاف تمایلم. چون خیلی حال میکنم شبا به امید صبحونه بخوابم.
یه مدت زده بودم تو کار پنکیک یا داچبیبی پنکیک با دارچین. اون دورانم خوب بود. اولین تلاشام برای آشپزی و پخت و پز. تو خونهی مامانم وافلساز هم داشتم. اونو هر وقت حال داشتم استفاده میکردم؛ یعنی یک بار در کل عمرم. یادمه خوشمزه شد. بعد نمیدونم چی شد دیگه.
دوران مدرسه بابام برام شیرموز با دارچین درست میکرد و من خیلی زیادی سریع، با شکم خالی، میخوردم و دلدرد میشدم.
صبحونه شاهی حلیم با دارچین و کلهپاچه و املتم میخوردم. حلیم نه خیلی. الان فکر میکنم کاش هر روز حلیم داشتم. ولی کلهپاچه و املت رو خیلی دوست داشتم. وای، اینقدر دلم میخواد. با سنگک.
وقتی رانندگی یاد گرفتم، قبل از اولین کلاس، دوستامو برمیداشتم و میرفتیم بازار جیگر میخوردیم و احساس بزرگی میکردیم. وای، خیلی خنگ بودیم. خیلی خوش میگذشت. مخصوصاً وقتی یه پسر میدیدیم :)))) گفتم که، خنگ بودیم.
بعدتر با برانچ آشنا شدم. مامانم میگفت خب این همون باقیموندههای بقیهی غذاهاست دیگه. والا ما چه میدونستیم برانچ چیه. گفتن عدسی یا خوراک لوبیا با نیمرو با دارچین و ماست میوهای. اولین مواجههی من با برانچ اینطوری بود!
بعد از اون میگفتم برانچ وعدهی غذایی مورد علاقهمه. آره حتماً، چون میتونستم تا یازده بخوابم و مامانم واسم نیمرو و خوراک لوبیا با اسموتی کیوی و سیب با دارچین میآورد تو تخت.
یه بار بابام سوسیس بندری آورد. منم پیاماس بودم. اینقدر سرش داد زدم که «این سوسیس بو میده، نیارش تو اتاق من»، که دیگه هیچوقت نیاورد. ولی هر هفته برام زبان یا بناگوش میگرفت.
خیلی دلم تنگ شده.
دورهای که Swarm خیلی مد شده بود و کمتر از یه سال بود مهاجرت کرده بودم، یه بار از یه آفیس کوورکینگ پست گذاشتم که دلم برای مبل داشتن تنگ شده. خونهی دانشجویی داشتم که تو اتاقم تخت بود و تو آشپزخونه صندلی. یکی از دوستای دوستام، که نمیدونم اصلاً چطوری میشناختمش، پیام گذاشت که: «وا، مردم دلتنگ چیا نمیشن.»
شاید دو سال اینا هیچوقت رو مبل ننشستم. بعد از اونم دیگه به کسی نگفتم که دلم واسه مبل تنگ شده.
حالا هم که صبونه سلطنتی بریوشه با کاپوچینو با دارچین. خانوم دکتر تغذیه گفت هفته ای یبار میتونم دسر یا شیرنی بخورم. تصمیم گرفتم که یه روز در هفته صبونه رو به بریوش اختصاص بدم. تا دیشب، که یه بستنی فروشی دیدم و مزههاشو خیلی دوست داشتم. این هفته صبونه ماست، و عصرونه بستنی. دلم برای ایامی که میشد هرچی بخوام بخورم و نگران بالا رفتن قند نباشم هم تنگ شده. انگار مال یه زندگی دیگن.
الان دارم از روی مبل مینویسم. یکم از اعتراف کردن به دلتنگ شدن احساس خجالت میکنم.
حتی اگه برگردم ایرانم، دیگه اون حلیمفروشی نیست. خبرشو دیدم که توقیفش کردن. اون آقای باحالیم که جیگرخورشتی درست میکرد گرفتن و گویا بخش جیگرفروشی بازارو محدود کردن. نمیدونم تا کی مامان بابا هستن. احساس میکنم نوبت منه براشون تو تخت سوسیس بندری ببرم ولی خیلی دورن.
اون کسی که اون کامنت رو گذاشته خیلی بی ذوق و بی ادب بوده. دلتنگی برای مبل خیلی هم واقعی و اصیله. اصلنم خجالت نکش
پاسخ دادنحذف