۱۵ تیر ۱۴۰۵

مربای آلبالوی مامان

 یک یا دو نفر از هم‌وبلاگی ها اینجا از معجزه مربای آلبالوی مامان در یخچال حرف زده بودند. آیدا هم در یکی از استوری هاش در فضیلت مربای آلبالوی مامان نوشته بود. 

میدونم فضیلت این مربای آلبالو چیه. با وجودی که مادر من مربای آلبالو پز نبود. خاله‌ام مرباهای آلبالوی معروفی داره که برای من و دخترش میپخت و تا ایران بود به هر دومون میداد با خودمون بیاریم اینجا. خاله‌ام فضیلت و نجات‌بخشی مربای آلبالو رو بلد بود. ما رو خیلی از ته چاه آورد بیرون.  

مامان من آدم اهل آشپزی ای نبود. محبت و مادرنگی‌اش از غذای خونگی منتقل نمی شد. دستپخت‌اش خوب بود ولی تو رودرواسی قوانین اجتماعی. مامان من زن خونه و خونه داری نبود. اهل کار بود وعاشق دانشجوهاش و عاشق شنا و درو همی با دوستاش. غذا درست کردن برای ما براش عذاب علیم بود! بابا به غذاهاش میکفت برکتی. یک پاتیل خورشت درست می کرد برای یک هفته، تموم هم نمیشد! بابا به شوخی می‌گفت برکت داره تموم نمی‌شه. آخر هم خسته می‌شدیم و بابا خودش دست به کار می‌شد و برامون غذای جدید درست می کرد. من که رسیدم به سوم دبیرستان مامان دیگه آشپزی نکرد. گفت دیگه بزرگ شدید خودتون از پس خودتون بر میآید و گشنه نمی‌مونید. 

من که از ایران رفتم و دید چه جوری مربای آلبالوی خاله‌ام یعنی خواهر جون‌جونی‌اش من رو از چاه میاره بیرون، کلی تلاش کرد مربای البالو درست کنه. حیوونی یه شیشه کوچیک مربای آلبالو‌طور سیاه سوخته شب قبل از برگشتن میداد دستم به اسم مربای آلبالو. همون هم چقدر نجات‌ام داد.  

مربای آلبالوی مامان من، مربای آلبالو نبود. مربای آلبالوی مامان صداش بود. صدای مامان بود که یک جایی درونی شد برام. بارها و در شرایط مختلف، از همون بچگی، از همون اولین باری که از دوچرخه افتادم و زانوم آش و لاش شد تا هزار شب پر از تردید زندگی‌ام که باهاش حرف زدم، وقتی تا آخر گوش می‌داد و بعد فقط می‌گفت «نترس!» 

اون صدای خونسرد و آروم مامان که می‌گفت «نترس!» اون مربای آلبالوی منه که خیلی جاها نباید فراموش‌اش کنم که متاسفانه فراموش می‌کنم و می‌ترسم.   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر