۲۷ تیر ۱۴۰۵

هجده جولای

 نوشتن اینجا شده تکلیف شیرین شبانه من. قبل تر هم می‌نوشتم اما مراقب فاصله و نیم فاصله و اینکه جمله‌هام تمیز باشن، نبودم خیلی. همین شیرینش کرده :) بعد یک ناراحتی هم دارم که میخوام کامنت‌بذارم و کامنت‌هام رو جواب بدم اما توی روز وبلاگ رو از گوشیم میخونم و اونجا وصل نیستم به اکانت… من بیشعور نیستم،‌ یک‌روز میشینم همه کامنت‌ها رو جواب میدم و کلی کامنت‌هایی که تو ذهنم براتون نوشتم رو واقعی می‌نویستم. خلاصه داشتم می‌گفتم، دیشب رفتیم مهمونی و باز ننوشتم یعنی بهتره بگم انقدر شراب تو خونم بود که وقتی برگشتیم سریع خوابم برد بدون تلاشی برای نوشتن…

بچه کوچیکه برای اولین بار امروز تنهایی رفت تولد دوستش. چند هفته‌ست که خودش مرور می‌کنه برای تولد چهار سالگی‌ کدوم دوست‌هاش رو می‌خواد دعوت کنه. تا قبل از خواب هم از ذوق ده‌بار تعریف کرد که چه کردن اونجا. کاش می‌شد همه این لحظه‌ها رو یک جا ضبط کنم و نگهشون دارم. همه مامان باباها دلشون آب میشه انقدر یا من غیرعادی‌ام؟ حالا غیرعادی هم باشه،‌ همینه دیگه… کاری نمیخوام براش بکنم :)‌ به نظرم باید در لحظه لذتش رو ببرم فقط! 

دو روز دیگه تولد دوستمه، که چه عزیزه… امروز کلاس داشتیم. اونها همه تهران و من آنلاین… چند روز بود تو فکرم بود، هی بالا پایین می‌کردم. بگم؟ نگم؟ به کی بگم برای هماهنگی؟ خلاصه به مسئول برگزاری کلاسها گفتم و تو یک ساعت، یک تولد داشتیم… گاهی احساس ‌می‌کنم نزدیکم،‌ همونجام… من امروز اونجا بودم کنار همه لبخندها و کیک بی‌بی و آهنگ تولد اندی. یک وقت‌هایی مثل امروز عصر این پنج هزار و دویست کیلومتر فاصله، یک جور عجیبی بی‌معنی میشه. واقعا زندگی اگه گرمی دل‌های به هم پیوسته نیست،‌ پس چیه؟


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر