از اول این چالش این سوال ها رو از خودم پرسیدم و هی تو ذهنم درفت کردم. حالا که جواب ایمیل شماره صفر رو دادم دیدم کی بهتر از حالا :)
نوشتن برام چه حسی داره؟ نوشتن برام یعنی لایهلایه پوست کندنِ خودم، حتی اگر با اشک همراه باشه. وقتی به آن کُر، به هستهی اصلی، میرسم میبینم چیزی آن وسط نیست؛ همهچیز همین لایههایی بوده که داشتم پوست میکندم.
چیش سخته؟ این مواجههی لخت با احساساتم. گاهی چند ساعت یا چند روز بعد از نوشتن هم توش گیر میکنم.
چیش خوبه؟ در نهایت ذهنم خالی میشه و جا برای چیزهای تازه باز میشود. گاها حس کردم نوشتن من رو به اتاق کنترل زندگیام برمیگردونده.
چرا قبلاً نمینوشتی و حالا در وبلاگ گروهی مینویسی؟ چون ساختن روتین برایم سخته و به «بادی دابلینگ» نیاز داشتم و هنوز هم دارم؛ چیزی که همیشه برای انجامدادن کارها به آن چنگ میانداختم، بیآنکه تا دو ماه پیش حتی اسمش رو بدونم. کمکم میکنه بدونم بیست-سی نفر دیگر هم همون موقع نشستهان و مینویسن.
اما مهمتر از همه، کلماتم شنیده میشن. دیگر اینجوری نیست برم ته چاه بنشینم و برای خودم زمزمه کنم؛ یا گاهی هوار بکشم.
پ.ن جواب اون ایمیل کیلومترها بود. این هم یکی از فرقهای نوشتن برای خودم و نوشتن برای بقیه است.
هنوز هم خوندن اون چند کیلومتر رو تموم نکردهم:))
پاسخ دادنحذف