۰۲ مرداد ۱۴۰۵

روز مبادا

 بعداظهر بعد از این همه وقت راه افتادم برم یکم پیلدهروی ویه قهوه بخورمو ببینم تو کوچه خیابون چه خبره. تودفترم یکی دوتا کتاب نوشته بودم که بخرم،بنظرم کتابفروشی روشنان خیلی بهتر از شهرکتابه رفتم اون سمتی. یکی از مرضهایی که دارم مرض نوت بوک خریدنه اونم دوتا یه مدل چرا چون مرض از هرچی دوتا داشتن هم دارم که دومی خیلی شدیدتره پس دیوانه وار نوت بوک میخرم دوتا دوتا چون اکه توی یکیش نوشتم یکی نو داشته باشم. نمیدونم چیه اسم بیماریش، اتفاقا یبارم گفتم به تراپیستم یادم نیست چی گفت واسه همینه خب نشدم ویه کمد نوت بوک نو دارم. کتابارو خریدم دوتا نوت بوکم خریدم. اومدم پای صندوق حساب کنم دیدم اون جلو یه عالمه استیکر بامزه هست از اونا که واسه زمان پهلویه فکر کنم تبلیغات تو مجله ها بوده که .استیکرشون کردن. یدونه اش عکس یه زنه اس که یه مردو بغل کرده رودستاش خیلی خوشحال وخندان دارن بهم نگاه میکنن بالای صفحه بزرگ نوشته اینجور مردها را روی دست میبرند. کنار سمت راست نوشته تحصیلکرده، مودب، اجتماعی، خوشتیپ،ثروتمند ،مدبر سمت چپ پایین صفحه نوشته و مردی راکه حساب تشکیل سرمایه بانک عمران داشته باشد. 

ینی عالیه استیکره :)) یاد ماچوی ساپورتیو ایدا افتادم دقیقا همونه باورکن پس سه تا خریدم یکی خودم یکی ایدا یکی روز  مبادا. اخرم نفهمیدم روز مبادا دقیقا کیه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر