۲۶ تیر ۱۴۰۵

به ساعتِ نوشتن، همین و تمام

صفر- ساعت: یازده و نبم شب به وقت اروپای مرکزی. ساعت؟ اون ساعتی که بدن‌‌ام و ذهن‌ام من رو می‌آرن مینشونن روی مبل زرد و میگن بنویس. 

یک- بین ۱۳ تا ۲۲ جولای زندگی قرار بود اینطوری پیش بره: بستن کار قبل از تعطیلات، دیدارهای دوستانه قبل از اینکه همه برن اینور اونور سفر، جشن گرفتن تولد [آی] خونه دوست‌پسرش، تولد بازی برای خودم، استفاده از تنهایی‌ام قبل از سه هفته از صبح تا شب با [آی] همسفر بودن و سپس پرواز به توکیو. طبیعتا اوضاع مطابق برنامه پیش نرفت ... 

دو- دیروز از [آی] مسیج گرفتم که «دوست‌پسرم بهم خیانت کرد. پنجشنبه شب میرسم پایتخت. میتونم تا پرواز به توکیو پیش تو باشم؟ » 

سه- حقیقتا فکر نمیکردم دوست‌پسره اینقدر چلفت باشه که بذاره دو روز قبل از رسیدن [آی] به پایتخت و چهار روز مونده به تولدش اینجوری دل [آی] رو بشکنه. هیچ قضاوتی روی رابطه‌های موازی و خیانت ندارم. صلاح خویش خسروان دانند. خودم از این گندها زدم و کارما هم از خجالت‌ام در اومده و برابرش به خودم هم تقدیم شده که دندم نرم. ولی آخه پسر جان الان؟ این زن داره میکوبه برای جشن گرفتن تولدش با تو از مادرید میاد! دو روز صبر می‌کردی میمردی؟  

چهار- منتظرم [آی] برسه. میدونم چقدر دل‌اش شکسته و براش خیلی دلم گرفته ‌است،خیلی. معاشرتهام رو کنسل کردم که خونه براش در آرامش باشه. فردا هم میرم سایت کار کنم که تمام روز استراحت کنه، میگفت دو شبه نخوابیده و من چقدر این اینسامنیا رو میشناسم.  

پنج- میترسم. از دیدن‌اش با این اندازه دل شکسته میترسم. میترسم شونه‌هام اونقدر که فکر میکنم برای غم‌اش بزرگ نباشن. میترسم دیدن دل شکسته‌اش سر زخمهایی که فکر میکردم خوب شدن رو باز کنن. هیچ راه دیگه‌ای هم غیر از مواجه شدن با ترسهام ندارم. اون سال که دل من شکسته که چه عرض کنم، پودر شده بود، [آی] اومد پیشم، تو اون خونه که برای من تنهایی خیلی بزرگ بود و با من همخونگی کرد، تلخی اون خونه رو شست، دل به دل شکسته‌ام داد تا من کم‌کم سرپا شدم. هیچ راه دیگه ‌ای جز بودن براش و مواجه شدن با ترسم ندارم. 

۲ نظر:

  1. چقدر خوبه می‌نویسی منم از این کارا کردم. روایت واقعی و دسته‌اول.

    پاسخ دادنحذف
  2. چقدر سخت و چه کار مهمی داری براش میکنی:(🤞🏼

    پاسخ دادنحذف