خسته ام و پر از اشک و پر از ترس
از صبح همش خواستم بیام اینجا و بنویسم، اما همه کاری کردم جز نوشتن
همش با خودم فکر کردم هر چی بنویسم دارم غر می زنم و خب شماها چه گناهی کردین که باید بخونین
صبحانه خوردم اما مثل یه وظیفه انجامش دادم
اومدم تو تخت، انگار امن ترین و مهربون ترین جای خونه اس و بی هیچ چشمداشتی بغلم می کنه و اجازه می ده خودم باشم، بغض میاد تا پشت پلکام و چند تا قطره می شه و همین… دیدی یه موقع هایی حتی جون نداری اشک بریزی اما هر از گاهی خودش سرریز می شه جا باز بشه، الان از اون موقع هاس
گوشیم و برمی دارم، وی پی ان و وصل می کنم می رم تو واتس اپ، تو تلگرام، تو اینستاگرام و خبر می خونم، قیمت یورو و طلا چک می کنم و میام بیرون، شبیه دیوونه ها
بعد با بازی گوشیم بازی می کنم تا جونام تموم شه
هر از گاهی از تو تخت پا می شم و می رم جیش می کنم و آب می خورم و دوباره برمی گردم به پناهگاهم
و ریپیت ا گین:/ نمی دونم از صبح که برگشتم خونه خودم چند بار این تکرار شده
هزار بار با خودم فکر کردم که بزنم بیرون از خونه و برم یکی از این کافه هایی که دوست دارم بشینم شاید یه هوایی بهم بخوره و نمی دونم شاید بنویسم، شاید به یکی زنگ بزنم، یه خوراکی خوشمزه بخورم که یادم بره اون بیرون و این تو چقدر بدمزه و تلخه:((( اما نتونستم که نتونستم
هر از کاهی به خودم اومدم دیدم اینقدر شونه هام و گردنم و سفت کردم که گرفته و درد می کنه و سنگین شده عین کوه
از دیروز که دوباره این اخبار جنگ و این به هم ریختگیه بیشتر و جدی تر شده من رسما افتادم تو تخت
خسته ام و پر از اشک و پر از ترس
یعنی ساده ترین تصمیم ها رو نمی تونم بگیرم، انگار حتی حوصله پذیرش مسئولیتش و هم ندارم که مثلا برم کافه، اگه ترافیک باشه، گرم باشه،… هی می خوام تو مغزم به خودم غر بزنم پس هیچ تصمیمی نمی گیرم
دلم گیلاس و آلبالو می خواد اما ندارم تو بخچال
دلم یه لگن بستنی می خواد
از اون موقع هاس که می تونم بزنم زیر میز و تمام
هر چی به پنجشنبه نزدیک می شیم و موقع رفتن الف، من تو دلم خالی و خالی و خالی تر می شه، بعد با خودم فکر می کنم که این دفعه که اگه همه چی خوب پیش بره و جنگ نشه و پروازا رو کنسل نکنن یه ماه می ره و برمی گرده، دفعه بعد و می خوای چیکار کنی که دیگه می ره که بره
بعد با خودم فکر می کنم برک اپ بهترین کاره، اما آیا می تونم؟
بعد همش هم باید جلوی اون حواسم باشه که اشک نریزم و غصه نخورم که ناراحت نشه
یه عصبانیتی از خودم دارم که چه جوری با این مهارت رابطه های بی فرجام انتخاب می کنم و اینجوری توش گیر میفتم
خسته ام و پر از اشک و پر از ترس
پر از احساس های متناقضم، بعضی هاش حتی شرم آور هم هست
کتی جانم روزهای سختی رو میگذرونی. خودت رو سرزنش نکن تمامش طبیعیه و حق داری دلتنگ و خشمگین باشی و بترسی. و اینکه بیا اینجا حرف بزن ما دوست داریم گوش بدیم بهت...به هم....بغل
پاسخ دادنحذفنوشتن مال همین وقتاست اتفاقا
پاسخ دادنحذف