باید اعتراف کنم که سه شنبه اصلا ننوشتم، سفر بودیم و شبش بیهوش شدم. دیشب اومدم بنویسم دیدم هنوز ارور میده. بازم چیزی ننوشتم و بجاش رفتم سراغ کتابی که بالاخره بعد از یک سال برش داشتم و آوردم که تعطیلاتم رو زیباتر کنم. کتاب خوبیه. صبح زود رفتم کنار رودخونه دویدم، دیشب از صابخونه آمار پارک رو گرفتم که با ماشین برم تا اونجا. همون اولِ دویدن افتادم تو مسیر کنار رودخونه و دیگه پارک رو بیخیال شدم. بعد اومدم خونه و با دخترها رفتیم تو اتاق کادوهایی که دیروز برای تولد باباشون گرفتیم رو کادو کردیم. میزبان کیک درست کرد و خیالم از کیک راحت شد دخترها رو با کتابم برداشتم بردم پارک نزدیک خونه. اونها هم طبق معمول بجای بازی با وسایل شروع کردن با سنگریزهها بازی کردن. با سنگریزهها هم پاستا و پیتزا درست میکنن هم جواهرات. با کتاب خوشحال بودم. فرصت داشتم فکر هم بکنم، به اینکه بیام یک پست بدون سانسورِ خودم بنویسم. وقتی بعد از دو ساعت برگشتیم و گفتم چه خوش گذشت، مرد گفت معلومه کتاب خوبیه وگرنه دو ساعت نمیموندین. یادگار اون دو ساعت عکسی شد که بچه ازم گرفت در حالیکه رو نیمکتِ کنار زمین بازی دراز کشیدم کتاب میخونم.
بعدش هم به حمام کردن بچهها و خودم و تولد بازی گذشت. همهی روز فقط به صفحهی اول خبر بسنده کردم و بیشتر نخوندهم. بجاش هی اومدم سراغ وبلاگ و دونه دونه پستها رو خوندم… اومدم تعطیلات و دارم از تعطیلات لذت هم میبرم اما دلم پر از غمه. هی میخوام بهش فکر نکنم، اما وقتی که تو ویدیو کال تولد بودیم و خوندم که سفارت انگلیس و فرانسه نیروهاشون رو خارج کردن، رفتم تو اتاق چند تا نفس عمیق کشیدم که اشکام نیاد پایین جلو دخترها. دلم پر از غمه، و هیچ چیز مطلقا هیچ چیز حتی زیبایی زندگی هم این غم رو کم نمیکنه.
:(
پاسخ دادنحذفکاش آدمها زورشون به دنیا میرسید.
پاسخ دادنحذف