چشمهای آیریس زل زده بود توی چشمهام. از پشت میلههای کلاهخود میدیدم اون چشمهای قهوهای و گرد به خونم تشنهان. من هم چشمهام رو مثل میخ توی چشمهاش فرو کردم. اون فریاد زد.[۱] من بلندتر فریاد زدم. آیریس با شمشیرش محکم زد روی شمشیرم. اینقدر دستهی شمشیر رو سفت گرفته بودم که شمشیرم مثل فنر برگشت. با پای راستم نیمقدم اومدم جلو و محکم کوبیدم زمین تا ازش عکسالعمل بگیرم؛ بلکه دستش باز بشه یا یه طرف سرش رو خالی بذاره. فقط یه قدم رفت عقب و فاصلهاش رو تنظیم کرد. دوباره شمشیرم رو فشار دادم روی شمشیرش و بلافاصله پریدم جلو که به سرش برسم. سریع بلاک کرد.
شمشیرهامون موازی بدنهامون، درست بین دوتامون گیر کرده بودن. دستها و کُتِههامون[۲] با هم تماس داشتن.[۳] فشار رو روی دستهاش نگه داشتم و حتی یه ذره هولش دادم که تعادلش به هم بخوره. ولی خیلی حواسش جمع بود. بدنش چرخید، شمشیرش رو برد طرف سرش و دفاع کرد. دوباره ریست کردیم و برگشتیم به همون نقطهی اول. پنجشش دقیقه، با ترتیبهای مختلف، همین وضعیت تکرار شد: من فشار میآوردم، آیریس فاصلهاش رو تنظیم میکرد و دفاع میکرد.
بعد بهم گفت: «بالاتنهات که کلاً خیلی قویه. امروز دیگه بالاتنهات کاملاً غالب بود. اینقدر فشار روم بود که تمام مدت توی لاک دفاعی بودم. این نه برای تو خوبه، نه برای من. تو حملهات رو بیاثر میکنی و من هم بیهوده دفاع میکنم. هیچکس امتیاز نمیگیره. همینجوری یه سر و گردن از همهی دخترا بلندتری و همه ازت میترسن. اینطوری که فشار میاری فقط زندگی رو برای خودت سختتر میکنی. باید به حریف فضا بدی که تکون بخوره و اشتباه کنه، بعد از اشتباهش به نفع خودت استفاده کنی.» مدتهاست، بسته به سطح حریف، فیدبکهایی شبیه همین میگیرم: درسته که باید انرژیت بالا باشه، ولی لازم نیست نشونش بدی. بالاتنهات رو ریلکس کن. به برد و باخت فکر نکن. یه ذره از تمرین لذت ببر. یه کم صبر داشته باش و بذار حریف هم یه کاری بکنه. به حریف و شرایط فکر کن، نه فقط به کاری که خودت میخوای بکنی. دیروز خیلی خوشحال بودم که خستهام. کتف و شونههام از شنای صبح و برنامهی بالاتنهی جیمِ شب قبل خسته بودن. با خودم گفته بودم امروز دیگه همون روزیه که میتونم با بالاتنهی ریلکس تمرین کنم. ولی کور خونده بودم. آیریس باز هم دقیقاً همون فیدبک همیشگی رو بهم داد. مگه داریم؟!
حوصله نداشتم فرضیهام رو براش توضیح بدم. فرضیهام اینه که جلوی هرکی میایستم، کمکم میشم خودِ اون. اگه تند حرکت کنه، من هم تند میشم. اگه شل باشه، من هم شل میشم. معمولاً تصمیم نمیگیرم خودم میخوام چیکار کنم؛ فقط به کاری که حریف میکنه ریاکت میکنم. شاید دلیل اینکه جلوی آیریس اینهمه اگرسیو میشم اینه که خودش هم خیلی اگرسیوه. سرم رو چرخوندم و دیدم کِلی تازه تمرینش رو با یکی دیگه تموم کرده و کسی هم توی صفش نیست. بدوبدو رفتم پیشش و گفتم: «میخوام تمرین کنم که بالاتنهام ریلکس باشه، ولی نمیدونم باید چیکار کنم.» گفت: «به دستهات فکر نکن. اونا کار خودشون رو بلدن. فقط یه کار کن: اصلاً با دستهات عکسالعمل نشون نده. مثلاً با شمشیرت شمشیر من رو دنبال نکن. به پاهات فکر کن. ضربه رو با پاهات شروع کن. بعد از ضربه هم بیشتر بدو و از من دور شو.» تئوریهای همیشگی.
روبهروی کِلی ایستادم. کِلی روبهروش رو نگاه میکرد، ولی انگار من جلویش نبودم. انگار داشت ورای من رو میدید؛ انگار پنجاه متر اونطرفتر چیزی بود که میخواست ببینتش و چشمهاش رو ریز کرده بود تا بهتر ببینتش. من اصلاً وجود نداشتم، چه برسه به اینکه تهدیدش کنم. دستهاش خیلی نرم و ریلکس حرکت میکردن. یه فریاد کشید که اصلاً تحریکم نکرد. من هم ریلکس موندم. هیچ کاری نمیکرد که وادارم کنه عکسالعمل نشون بدم. نرم روبهروی هم حرکت میکردیم. اصلاً نفهمیدم کِی اینقدر بهم نزدیک شد. فقط پَممممم! شمشیرش خورد توی سرم. تمرین رو زود بست. کِلی تازه بیستساله شده و از وقتی یادش میآد کندو کار کرده؛ ولی اینقدر بیهیاهو و توداره که همیشه خیال میکنم اصلاً تبِ کندو نداره.
برگشتم پیش آیریس. فقط یه نفر دیگه توی صفش بود. وقتی کار اون یه نفر تموم شد، بهش گفتم: «میتونم بیام؟ یه فرصت دیگه بهم میدی؟» نُه قدم دورتر از هم ایستادیم و تعظیم کردیم. هر کدوم سه قدم به سمت هم اومدیم و شمشیرهامون رو کشیدیم. نوک شمشیرهامون به گلوی هم اشاره میکرد. وزنمون رو انداختیم روی پنجههامون، مثل بالرینها. با پشت صاف از زانو خم شدیم و به سونکیو[۴] نشستیم. بعد یهو زانوهامون مثل فنر باز شد و ایستادیم. آیریس با همون تیزیِ قبل نگاهم کرد. توی دلم به خودم گفتم: «من کِلیام.» نرم نگاهش کردم، ولی توی دلم محشر بود.
محکم زد روی شمشیرم. چون دستم شل بود، مرکزم باز شد و نوک شمشیرم دیگه گلوش رو نشونه نمیرفت. آیریس جا خورد. همون لحظه پای راستم رو روی زمین سُر دادم جلو، پای چپم رو مثل فنر باز کردم و نوک شمشیرم رو نشوندم روی سرش. ضربه دقیق نشست. فک آیریس افتاد. پرسید: «عمداً این کار رو کردی یا از دستت در رفت؟ اصلاً شبیه خودِ همیشگیت نبودی! امیدوارم عمدی بوده باشه و بتونی دوباره همین کار رو بکنی.» زبونم رو براش درآوردم و گفتم: «سعی کردم کِلی باشم، نه خودم.»
برای اولین بار یه راهی از توی این بنبست پیدا کرده بودم. هنوز نمیدونستم چطوری باید یادم بره که دست دارم و فقط روی پاهام تمرکز کنم، یا چطوری فشار رو از روی شونههام بردارم. ولی اگه کِلی میشدم، حداقل یه کاری از دستم برمیاومد.
تازگیها توی یه روز حداقل ده بار آدمهای دیگه میشم. سر کار، مخصوصاً وقتی با بچهها کار میکنم، «فیل» میشم: نکتهها رو یادداشت میکنم، یادم میمونه سایمون قراره با دوستدخترش ازدواج کنه و دنبال خونهان، دفعهی بعد هم ازش میپرسم خونه پیدا کردن یا نه. شبها، وقتی برای دو دقیقه زودتر رسیدن به بالش دارم مسواکزدن رو میپیچونم، «سین» میشم؛ خوشاخلاق میرم جلوی آینه، آواز میخونم و مسواک میزنم، انگار نه انگار که دو دقیقه پیش آماده بودم با همون دندونهای نشسته بخوابم.
این بازی وقتهایی که گیر میکنم و نمیدونم باید چیکار کنم، خیلی خوب جواب میده. سریع یکی رو که به نظرم اون کار رو خوب بلده میارم جلوی چشمم و میشم اون. خیلی مسخرهست که خودم بلد نیستم، ولی وقتی ادای یکی دیگه رو درمیآرم یهو از پسش برمیآم. نمیدونم پشتش چیه؛ لجبازیه؟ خنگیه؟ یا مغزم فقط باید فکر کنه داره ادای یکی دیگه رو درمیآره تا راه بیفته؟ هرچی هست، فعلاً جواب میده. فقط امیدوارم آخرش راه رفتن خودم یادم نره.
[۱] کیای (Kiai): فریاد بلند کندوکار برای جمعکردن تمرکز و انرژی و نشوندادن قصد حمله.
[۲] کُتِه (Kote): دستکشهای ضخیم کندو که از دست و مچ محافظت میکنن.
[۳] تسوبازریآی (Tsubazeriai): موقعیتی که دو مبارز خیلی به هم نزدیکن و محافظ شمشیرهاشون به هم چسبیده.
[۴] سونکیو (Sonkyo): حالت نشستن روی پنجهها که دو مبارز قبل از شروع مبارزه انجام میدن.
----
است: پست قبلی آپدیت نمیشه؟ میشه!
بازی جالبیه وقتی خودم نمیتونم باشم, یکی دیگه بشم. باید تمرینش کنم
پاسخ دادنحذف