از وقتی که نوشتههای رضا و سارا رو خوندم، به داستانِ خودم فکر کردم. این که دویدن چطور اومد تو زندگیم. اولین دویدنهای جدی رو یادمه سال اول یا دوم دکترا شروع کردم هم برای کم شدن اضافه وزنِ سال اول مهاجرت و کمی بعدتر برای حال خوبش و اینکه یک استراحت فکری بود برام…. همون موقعها یاد گرفتم هر موقع با استادم دعوام شد و حالم بد بود، لباس بپوشم و بزنم بیرون بدوم. البته وقتی میگم دویدن در حد همون پنج -شش کیلومتر بود. برای من اینطوریه که وقتی ورزش میکنم، رابطهم با خوردن هم بهتر و کنترل شده میشه. اضافه وزن کمکم رفت. بعد از دکترا ازدواج کردم و رفتم امریکا پیش یار. پاییز بود، منم کار نمیکردم و با دویدن بروکلین زیبا و پارکهاش رو کشف میکردم و با ساعت هوشمندم هر هفته رکورد مسافت خودم رو میزدم. دیگه راحت ۱۲-۱۳ کیلومتر میدویدم. همون سال ترامپ شد رییس جمهور و تراول بن و ماجراها. زمستون رو با دویدن دووم آوردم و اولین نیمه ماراتن عمرم رو ثبت نام کردم که بخاطر بارش برف کنسل شد! بهار فهمیدیم که باید امریکا رو ترک کنیم… تو همهی اون روزها که خودمم حتی نمیتونستم درک کنم چه بر سرمون داره میاد و زندگی ما رو داره کجا میبره، دویدن پناه بود. وقتی که از فکر کردن داشتم خل میشدم یا گاهی از استرس احساس میکردم نفس کشیدن هم سخت میشه، دویدن پناه بود. بعد از چند ماهِ سخت انتظار برگشتیم اروپا و هنوز میدویدم. خواستم بالاخره نیمه ماراتن ثبت نام کنم که فکر کردم دیگه نیمه ماراتن چالش بزرگی نیست، برم سراغ ماراتن. هنوز اولین ماراتنی که دویدم از بهترین روزهای عمرمه. چون تا شش ماه قبلش خودم هم فکر نمیکردم که هرگز بتونم چهل و دو کیلومتر بدوم… بعدش بارداری و بچه و کار و همهی اینها بوده و من به دویدن چنگ زدم با همهی سختیهاش. دوباره برگشتم به زمانی که بیشتر از سه کیلومتر نمیتونستم بدوم. یادمه اولین بیست کیلومتری که یک سال و نیم بعد از زایمان دومم دویدم و دهنم سرویس شد. اما میخوام بگم که فهمیدم که دویدن پناهمنه… الان تو دهه چهل، یکی از آرزوهام اینه که بدنم تو شصت- هفتاد سالگی انقدر سرحال باشه که بتونم بدوم و سرحال و سرپا باشم. هرگز فکر نکنی که شروع تمرینها همیشه راحتهها. همین سه چهار ماه گذشته روزهایی بوده که من فقط برای لباس پوشیدن دو ساعت وقت هدر دادم… حتی لباس پوشیدم و دم در نشستهم موبایل به دست که حالا چی گوش بدم… اما در نهایت زدم بیرون، چون هیچکس اندازه خودم نمیدونست که چقدر بهش نیاز دارم. بهترین آرزویی که برای هر کسی میتوانم داشته باشم اینه که: «امیدوارم تو هم دویدنِ خودت رو پیدا کنی.»
خیلی دوست داشتم انگار من نوشته باشمش
پاسخ دادنحذفجدا بهترین آرزو رو کردی.
من خودم فکر میکنم کاشکی دویدنم خودم رو زودتر پیدا کرده بودم.
چه خوب :)
حذفمن قبل از بچه ها یک نیمه ماراتن دویدم و همون موقع تصمیم گرفتم حتما هر سال همین کار رو تکرار می کنم. بعد بچه ها اومدن. حالا حدود پانزده سال گذشته و من هنوز فکر می کنم دورخیز می کنم برای سال بعد. تازه خستگی من از بچه دار شدن بیشتر شبیه خستگی تماشاچیِ ماراتن یا آیرون من بوده در برابر خستگیِ خود دونده که هر مادری تجربه کرده.
پاسخ دادنحذفموافقم که شروع همیشه سخته… ولی امان امان از وقتی که دوباره آدرنالین و دوپامین بعد از دویدن رو تجربه کنی… میفهمی چی میگم دیگه؟ :)) همون
حذفچه آرزوی جالبی! امیدوارم منم پیدا کنم
پاسخ دادنحذفمنم امیدوارم. اینطوری نگاه کن که یک گمشده داری که منتظره پیداش کنی :))
پاسخ دادنحذف