از صبح نه، از دیشب در سگ ترین حالت خودم بودم. یه سر رفتم تجریش. گرم بود، شعبه جهنم. حس کافه رفتنم نبود. یه شیرینی گرفتم اومدم خونه برای هر سه امون قهوه درست کردم زنگ زدیم به پسره. شمع گذاشتم فوت کردم و تولد گرفتیم.
باقی روز در معمولی ترین حالت ممکن گذشت. شام همبراشون پیتزا پختم.
قرار بو. امروز رو کلن از تخت پایین نیام ولی زهی خیال باطل.
هرچی به شب نزدیکتر شدیم حالم بهتر شد.
۵۳ سالگی از مزخرفترین سالهای زندگیم بود. این یکی که با حال بد شروع شد رو خدا به خیر کنه...
روز تولد اصلا یجوریه. جدیش نگیر. شاید خیلیم سال عالی ای باشه . تولدت مبارک
پاسخ دادنحذفمرسی😘امیدوارم🙏❤️
پاسخ دادنحذف