گفته بودم که هیچ کامپلیمنتی رو در واقع نمیتونم در مورد خودم قبول کنم. چه برسه که خودم به خودم بدم. ولی ته تهش میتونستم بگم که چشمامو خیلی دوست دارم. اصلا به نظرم وجود آدما توی چشماشونه و من اینو میتونستم ببینم. اما این دوست داشتم فرق میکرد. من ظاهرشون رو دوست داشتم. نه به خاطر تعریفایی که ازبچگی شنیده بودم، که تو دوتا چشم بودی که به دنیا اومدی. خب اینکه حرفه، همه ی بچهها موقع تولد چشمهاشون درشته به نسبت صورتشون. یعنی میخوام بگم استثنا این بخش رو تعریف و تمجید زیاد نتونسته بود خراب کنه.
هروقت که خیلی غر داشتم، از همهچیمناراضی بودم. کلافه بودم و سرزنشگرم داشت اون تو بیداد میکرد. توآینه به چشمام خیره میشدم و دوسشون داشتم. یه نخ باریکی شاید به اون شیطنت درونم.
اگه از اطرافیانم بپرسین که چندتا خصوصیت منو نام ببرن حتما یکیش اینه که: خیلی شیپیشجورم. در واقعا این اغراق شدهی detail oriented بودنه تو رزومهم. یعین یه چیزایی میبینم که شاید یکی با ذرهبینم نتونه پیداش کنه. و خب نتیجه گیرهای بسیار در خودمه.
یکیاز پس لرزههای کرونا تغییراتی بود که کم کم توی چشمم پیدا شد. شش سال پیش خودمم تویه نور وزاویه خاصی میدیمش اما الان دیگه میم و ح و دکتر هم نمیتونن منکر بشن که این هالهی کدر دور قرنیهم دیده میشه. احتمالها زیاده اما نهایت چیزیه که امروز دکتر گفت همینه، با بالارفتن سن بیشتر میشه اما نگران نباش رو دیدت تاثیر نداره.
اما برای من ماجرا اون نخ باریکه، که غمگینم میکنه و هزارتا سناریو وحشتناک تو سرم میچینه. یعنی انقدر از زندگی گذشته که این تغییرات با این سرعت شروع شدن؟! یا این یکی از اتفاقات نادره که دست گذاشته روتنها دلیل ما برای دوست داشتن خود؟!
*غر زدم، اما میدونم که باید خداروشکر کنم وانقدر سخت نگیرم. کاش میتونستم مثل میم اینطور ببینم که، خیلی قشنگه یه لنز طبیعی خدا داره بهت میده.
وای میبینی چقدر سریع سنمون زیاد شد!؟ زمان هم تند تر از قبل میگذره. پذیرش این موضوع یه عالمه کار ذهنی و تغییر مایندست و غلبه به ترسمون از پیری لازم داره.
پاسخ دادنحذفهم میخوام بگم آره خیلی گذشته؛ هم میدونم خیلی راه هنوز هست که این نوشونه ها از دست دادن ها ترسناکش میکنه
حذفبه نظر منم وجود آدما تو چشماشونه. خوب و بد و درون روحشون.
پاسخ دادنحذفمنم چشمامو دوست دارم .
دقیقا همینطوره
حذف