اون دلتنگیه بود که اون روز در موردش نوشتم .
همون دیدنه که نشد و حالا رفت تا کی .
امروز رفتم اون یکی ساختمون شرکتمون .کلاس مدیریت و رهبری داشتم.
۸ و ۳۰ صبح بود .در طبقه ۹ در اسانسور باز شد از دور و پشت شیشه اتاقش رو نگاه کردم.نبود .
یکم دقیق تر شدم دیدم بطری کره بادوم زمینی اش اونجاست .لب تاپ اش هم بازه.
پس جلسه نیست؛ ولی من باید برمی گشتم طبقه خودمون که کلاسم نزدیک شروعش بود.
گفتم برم دوستم که یک خانم زیبا و دوست داشتنیه و اونجا می شینه ببینم و برم کلاس، یک سلام کنم دیگه.
در طبقه رو باز کردم .
دیدم مدیرم همونجا کنار میز دوستم ایستاده .
همون مدیرم که مدیرم نبود و توضیحش سخت بود.
یکی که برام مهمه.
با چهره ای تعجب کرده از حضور غیر منتظره من اونجا .
هر دومون با چشمانی خوشحال با هم دست دادیم و شروع کردیم به گپ و گفت.
حال خوبی بود انگار یک رویا که دیدی از توی خواب میاد بیرون و واقعی میشه، رفع دلتنگی یه همچین حالیه ؛ کلی انرژی گرفتم .صحبت کردیم شوخی کردیم .برای اونم غیر منتظره بود.
ادم همیشه وقتی منتظر نیست خیلی بیشتر بهش خوش میاد.
دیدار هایی که حال آدمو خوب میکنه رو با جزییات کلی سطر میشه در موردشون نوشت.
اما امروز من ۴ ساعت صبح و ۳ ساعت عصر توی کلاس بودم و به همین خطوط بسنده میکنم.
و با چالش جدید آیدا میخوام وقتی از اون وری شو بنویسم اون طوری ترش میکنم.
۴۰ روز نوشتم و هر روز با نوشتم بیشتر حال کردم.
مرسی آیدا برای این محیط دوست داشتنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر