فردا صبح، آخرين روزي خواهد بود كه وقتي جگرگوشه ساعت ٦ بيدار ميشه، ميبرم ميدمش تو تخت مامان و بابام و خودم و پدر بچه ميگيريم تخت تا ٨ ميخوابيم. امشب مامان برامون ترشي ليته درست كرد. من كه از ناراحتي و استرس مغزم از كار افتاده بود. مامان گفت اون بادمجوناي توي يخچال ميمونه، تو ام كه سرخ بكنش نيستي بذار روي گريل من ترشي درست كنم. گفتم مامان حوصله داري الان تو اين اوضاع. گفت وا! بچه كه خوابيده ما هم كه كاري نداريم، ترشي ام كه كاري نداره. خلاصه شب آخري يه ظرف بزرگ برامون ترشي گذاشت. يادِ شب قبل از زايمان خودم ميفتم كه براش يه ظرف بزرگ هوموس درست كردم. چون من و پدر بچه قرار بود ٥ روز بيمارستان باشيم و مامانم بي هوموس زندگيش نميگذره.
فردا شب رو بايد در فرودگاه بگذرونن چون ميترسن با پرواز شب برن. وقت هم براي تا هتل رفتن و برگشتن اونقدري نيست. فردا شب سختتر خواهد بود. اگر ناگهان جنگ شروع بشه و بمونن وسط راه، ديگه خيلي پيچيده ميشه.
باز از پس فردا ميرن توي مانيتورهاي گوشي و تبلت و ميشيم براي هم صدا و تصوير. امشبم حس تموم شدن، نميذاره لحظات تموم نشده رو حس كنم. مامانم هست كه نمك ترشي رو با هم بچشيم و ميزان كنيم و من نوني را كه امروز خريدم رو يه كم بهش بدم و بگم ببين چقدر تازه است. ولي حس "ديگه روزاي كنارهم بودن تموم شده"، نميذاره نون را تو دهان مامانم بذارم و بگم ببين چه تازه است!
غمباد گرفتم. ولي هي فكر ميكنم خوب شد همينقدري كه بودن و جگرگوشه رو توي اين سن وسال هم ديدن. ديگه فردا و هفته ي بعد را كسي نميدونه چي ميشه. به تعليق هم نميشه عادت كرد. كاش تموم بشه اين كابوس.
بسلامتی برگردن عزیزم. چقدر خوب شد که تونستن بیان. با آرزوی تموم شدن کابوس !
پاسخ دادنحذفسفرشون بیخطر و به سلامت باشه ایشالا
پاسخ دادنحذفعزیزم...به سلامت برسن و دیدارتون دوباره زودی تازه بشه
پاسخ دادنحذف