۱۹ تیر ۱۴۰۵

نا امنی های یک مسافر

سفارش یک نوشیدنی. کشیدن یک بشقاب غذا. نکند بریزد روی کفشم؟ نوشیدنی نباید می گرفتم. این همه کالری. به جایش نان نمی خورم. لپ تاپ را باز می کنم تا با چند دقیقه تاخیر به جلسهء تیم بازرگانی با تیم خودم بپیوندم. چه جالب که این خانم کناری اسپانیایی حرف می زند با این قیافهء تابلوی آسیای شرقی اش. پیرهن شومیز سفید پوشیده است. شق و رق و تمیز. تلاش برای تمرکز روی این جلسهء مجازی. شکست کامل در هر گونه تمرکز. کاشکی نان برداشته بودم. انگشت حلقهء این خانم کناری تنها انگشتی است که انگشتر ندارد. شاید آن انگشتی که او خالی گذاشته است و من در آن حلقه دارم  مخصوص ازدواجهای تک همسری است؟ اگر یک آدم معتقد به چندهمسری با همهء همسرانش ازدواج کند در همهء انگشتها غیر از آن انگشت حلقه و انگشتر دارد؟

انتقال جلسه از لپ تاپ به تلفن. بحث داغی است برای انتخاب بین عبارات "کمترین هزینه" و "کم هزینه" برای یک آگهی بازرگانی برای محصول جدید شرکت. این شلورای که پوشیده ام به این کفش نمی آید. بیخود لحظهء آخر کفشم را عوض کردم. کاشکی نخ دندان داشتم. صف قهوه شلوغ است و اگر صبر کنم نگران از دست دادن پرواز خواهم بود. بیخود نان بر نداشتم. حالا هم نمی توانم قهوه بگیرم. به سمت گیت راه می روم. به سمت صف قهوه بر می گردم و آخر صف می ایستم. بلندگو شروع مسافرگیری را برای پروازم اعلام می کند. به سمت گیت راه می روم.

یک گروه دختر دبیرستانی بین من و گیت پرواز ایستاده اند. شکمم را تو می دهم. سعی می کنم از کنارشان رد شوم. زیادند. رد نمی شوم. به زحمت نخ دندان را از کیف لوازم توالت داخل چمدان در می آورم. دهانم را مثل شیر باغ وحش باز می کنم و  دندان یکی مانده به آخر سمت راست پایین را تمیز می کنم. تمام دخترهای دبیرستانی برگشته اند و به دهان من زل زده اند. بهداشت و دیدنیها. شاید هم راز بقا. ساتورنن. پرواز با دایناسورها.

مسافران گروه یک به دستور خانم مسوول صف می کشند برای سوار شدن. مرفهین بی درد با امتیازات ویژه. به خودم می گویم اینکه اینها زیاد پرواز می کنند و کارتهای طلایی و نقره ای و امتیازات ویژه ء عضویت دارند اصلا هم خوب نیست و اینها اصلا خانه و خانوادهء درست و حسابی ندارند. به همه شان حسودی می کنم و دلم می خواهم وقتی بزرگ شدم مثل آنها در بالاترین ردهء عضویت خطوط هوایی معتبر و بین المللی باشم. بیخود این کفشها را پوشیدم.

بالاخره من هم سوار می شوم. چمدانم را در قفسهء بالای سر می گذارم و کیف لپ تاپ را زیر صندلی جلو. خانم آسیایی که اسپانیایی حرف می زد کنارم می نشیند. اصلا کاشکی من زن بودم و مثل این لباس می پوشیدم و در تمام انگشتهایم انگشتر داشتم – غیر از انگشت حلقه ام.

شکمم را تو می دهم. واقعا قهوه لازم داشتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر