تو یه دشت بزرگ بودیم. هوا داشت تاریک میشد. تو نشسته بودی رو یه تخته سنگ. من گیج و منگ بودم. همش چشمم به دستهای تو بود. انگار میخواستی یه چیزی بهم بدی. گمش کردی. مستاصل شدی. اومدم بگیرمت رفتی . مستاصل شدم. مثل مه شدی. من تو رو گم کردم تو هم اونچه تو دستت بود.
یه روزهایی واقعا مستاصل میشم. از وقتی بیدار شدم مدام تو دلم میگم مستاصل، احساس استیصال...درماندگی
آدم بعض وقتها واقعا درمونده میشه . ولی من نمیترسماز اینکه بگم درمونده شدم. چون مواجهه باهاش برام راحتتره تا انکارش.
میدونم یه راهی پیدا میکنم واسش. من آدم موندنم. یه راهی باید باشه مطمئنم. از ابهام درمیام. از درموندگی هم درمیام.
ولی میدونین من یه اسکارلت درون دارم که وقتی خسته و مستاصله ممکنه همون لحظه کاری نکنه و بذاره به کم بگذره و آروم شه . درست مثل خود اسکارلت تو سکانس پایانی بربادرفته که میخواد رو زمین تارا کار کنه و از فردا یه فکری کنه و رت رو دوباره برگردونه.
اون هم فقط داره رو امید و شور عشقش حساب میکنه.
و اسکارلت درونم میگه باید یه راهی باشه حالا فردا دربارهش فکر میکنم. فردا درستش میکنم . میدونم...
دقیقا فقط اسکارلت درون آدم رو نجات میده و شگفت انگیزه که همیشه فردا یه راهی پیدا میشه.
پاسخ دادنحذفهمینطوره عزیزم :)
حذف