ایمیلش را دیشب دوباره خواندم. و دوباره.
بالاخره دکمهء جواب را فشار دادم و شروع کردم به نوشتن. پاراگراف اول که تمام شد نوشته هایم را خواندم و بلافاصله پنجرهء جوابم را نفرستاده بستم. دوباره و سه باره همین کار را تکرار کردم.
ایملیلش را برای آخرین بار خواندم و تصمیم گرفتم کار از جواب کتبی گذشته است و باید تلفن زد و حرف زد - هر چقدر هم سخت.
امروز صبح دوباره ایمیلش را خواندم و نکات اصلی را دوره کردم و پیغام دادم که اگر وقت دارد با هم حرف بزنیم. گفت دارد. ماشین رختشویی در دلم به راه افتاد، گوشی را برداشتم و شماره اش را گرفتم.
آرام و دوستانه حرف زدیم. سعی کردم بچسبم به نکاتی که در حلقم گیر کرده بود و به همهء برداشتهایش و نکاتی که در ایمیل نوشته بود احترام بگذارم. به حرفهای من گوش کرد و برداشت متفاوت مرا هم از اتفاقات اخیر پذیرفت - حد اقل کلامی و از راه دور. هیچ کس شمشیری نکشید. خونی ریخته نشد.
حرفهایمان که تفریبا تمام شد و مهمترین جملهء مکالمه بالاخره رد و بدل شد خداحافظی کردیم و گوشی را قطع کردم. حس سبکی داشتم و گیجی هم : قبل از تلفن به من نگفته بود که ایمیلی که دیشب فرستاده است را پانزده سال پیش نوشته بوده است.
روابط عاطفی هر کسی نواری است به نام موبیوس و او مورچه ایست که در تمام زندگی روی آن راه می رود. این مورچه به نظر خودش همیشه به پیش می رود در حالی که فقط دور حلقهء نوار می چرخد - گاهی داخل و گاهی خارج از این نوارٍ تکراری.
نوار موبیوس رو سرچ کردم جالب بود. اینکه ۱۵ سال یه چیزایی تو دل آدم بمونه و نگه … خب چرا نگفته ؟
پاسخ دادنحذف