یک- پریروز نتیجه پاپاسمیر [آ] اومد. سلولهای پیشا سرطانی تبدیل شدند به سلول سرطانی. منتظر است وقت بیوبسی برسد تا ببینیم برای بعدش چه کار باید کرد. طبیعتا بسیار ترسیده، بسیار نگران است و مشغول مرور کردن بدترین سناریوها. طبیعتا بسیار نگرانم، مخصوصا که مقابله با سرطان، هرچقدر هم قابل درمان، تنهایی در شهری که هیچ دوست نزدیک و خانوادهای نداری میتواند شبیه به کابوس باشد. دیشب [آ] پای تلفن میگفت «دیدی اون لحظه که صبح ساعت زنگ میزنه بیدار میشی ولی هنوز کامل بیدار نشدی میدونی بیداری ولی هنوز نمیدونی کی هستی و کجا هستی و چی در انتظارت هست؟ دلم میخواد تو همون لحظه باقی بمونم»
دو- امروز سمینار تابستانی دپارتمان بود. برنامه این سمینار نسبتا تفریحی بود. موضوع سمینار: چطور با هم کار کنیم. مدیر کل جدید تشخیص فرمودند که در این دپارتمان پنجاه نفره، ما بلد نیستیم درست و با بازدهی بالا با هم کار کنیم! یک روز کاری به کوچینگ و بازیهای گروهی گذشت. اولش خیلی بدبین بودم به این سمینار. ولی در کل خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم گذشت. در بازیها غرق شدم و کلی با همکارها خندیدیم و بعد هم تفریح و رستوران. از صبح تا شب به چیز دیگری غیر از این بازیها فکر نکردم. تا وقتی سوار مترو شدم که برگردم خانه موبایلم در کولهپشتیم به حال خودش رها شده بود.
سه- در راه بازگشت به خانه موبایلم را چک کردم. اخبار ایران. اخبار جنگ. کمرنگ بودن اخبار جنگ ایران در مدیا (پس جنگ در این تکه از دنیا هم عادی شد و هیجان خبری مصرف شد؟) خبر از حال و احوال [آ] و بعد حال و احوال [وی] و بعد بیخبری زیاد از [ا] و [میم]. لیست کارهای شخصی خیلی عقب افتاده. نگرانی. سوروایوال گیلت هم که یک خط در میان مراتب حضور و ارداتش را به من میرساند.
چهار- بعضی روزها غرق شدن در روز کاری مثل همان یک دهم ثانیه بین خواب و بیداری کامل عمل میکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر