هنوز نمیدونم بنویسم روز چهل و دوم یا روز دوم از چلهی دوم یا چی؟! حالا مهم نیست . مهم اینه که نتونستم پنج شنبه بیام و بنویسم.
زندگی من اینطوریه که یوهو یه روز خلوته یوهو شلوغ و من اذیت میشم از این شلوغی یه روز کامل. از اینکه نتونم راحت واسه خودم وقت بذارم و بنویسم و بخونم . کل دیروز به زور رسیدم چندتا وبلاگ بخونم. کتاب و نوشتن هم که تعطبل اصلا نرسیدم. فقط مشق اتاقی از آن خود رو انجام دادم اونم با چه حالتی! باید حالا که چند تا پروژه برداشتم که سعی کنم انجامشون بدم، یه سر و سامونی بدم به این اوضاع. باید صبح زود پاشم که همه خوابن . خیلی سختمه اما فکر کنم واسه اون روزهای شلوغ راه خوبی باشه.
پنج شنبه از صبح با دخترک بیرون بودم و خونهی بابا اینا و کمک و خرید و فلان. شب اون دلش خواست بمونه و من تنها برگشتم. از هشت سال پیش یه کم شبهای دونفره و تنهاییمون واسه من فرق کرده. نمیتونم هنوز راجع بهش حرف بزنم ولی یه روز که تونستم میگم که چنین گذشت بر من ...خانوم گینزبورگ!
حالا خلاصه اومدم خونه و گفتم بهتره سریع یه مزه و بساط درینک بچینم با هم بنوشیم و من یه کم راحت و ریلکس باشم و بشم!
بدو بدو یه چیزهایی دست و پا کردم و یه فیلم هم گذاشتم دیدیم. شب گیج خواب بودم اومدم بنویسم دیدم اصلا الان موقع خوبی نیست و سین جیم شروع میشه. دبگه همین شد که خوابیدم.
الانم جمعهست . تا شب یه دور دیگه میام پیشتون و تا اون موقع حتما میخونمتون.
دزیره تو اینجا آشنا داری که سانسور میکنی؟ میدونی یه مدلی هست که اگه تومطلب روبنویسی ولی پابلیش نکنی ، توی دسکتاپ بچه های اینجا بصورت درفن دیده میشه ومیتونن بخونن. ولی کامنت نمیشه گذاشت.
پاسخ دادنحذفراستش دقیق نمیدونم نیلی. ولی فالور مشترک با آیدا زیاد دارم واسه همین یه حس ترسی هست هنوز. البته که من انقدر دربارهی خودم توضیح دادم که هرکی هم بوده فهمیده منم ! :)) حالا دارم بهتر میشم باز. مرسی که یادم دادی بهرحال.
حذفروزای شلوغ ورسیدگی به مامان و بابا بنظر من تصویر یک روز عالیه. من دور از اونا خیلی روزام خالیه.
پاسخ دادنحذفآره میتونم تصور کنم حست رو. با اینکه خسته میشم اما حال دلم خوبه که پیششون بودم. امیدوارم زودی بتونی ببینیشون عزیز من .ماچ
حذفمرسی قربونت بشم :*
حذف