۲۸ تیر ۱۴۰۵

روز چهل و چهارم _ آلفردو

 قابلمه بزرگه رو به زور از کابینت درآوردم بیرون و پر از آب کردمش که پاستا درست کنم. تا آب جوش بیاد میام چندتا وبلاگ می‌خونم. دوباره میرم پنه‌ها رو میریزم تو آب جوش و نمک میریزم توش تا نزدیک بیست دقیقه بپزه و احتمالا دمش نمی‌کنم دیگه. حالا تا اونموقع وقت دارم بیام و بنویسم. 

اما از کی از کجا!  از حالم که مثل همه‌ی شماها تو این هشت روز اخیر داغون و گرفته‌است. از اعصابم که ضعیف شده از بس ترسیدم و اخبار رو چک کردم؟‌! از حال دل خودم که پر از سوال بیجوابم و بیست روزه ا ضاعم همینه یا از چی؟! 

عصری زنگ زد بهم که بگو بچه‌ها بیان اینجا و فوتبال رو دور هم ببینیم. منم زنگ زدم و بساط امشب رو جور کردم. با این دوستم راحتم که میخوان بیان اما به هرحال باید به سری خرید هول هولکی و غذا و مزه بذارم. بهتر یه کم حواسم پرت میشه از حال و روزم و از روزگار.

اما خیلی گرمه. خیلی. ولی خب گاز پره و حالا فعلا روشن خواهد بود! وای وقت ترمیم ناخونمه و انقدر اشتباه تایپ میکنم و پاک می‌کنم که اصلا رشته.ی کلام از دستم درمیره! فردا می خواستم برم پیش میم جون که الان فهمیدم مامانم مریض شده و کمی حال نداره. حالا پس فردا میرم.

پنه‌ها جوش اومدن و باید برم. راستی دارم آلفردو درست می‌کنم به شیوه‌ی خودم ولی جاتون سبز :)


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر