۱۶ تیر ۱۴۰۵

سه شنبه، شانزده تیر ، هفت جولای

 

ساعت میگه شبه ولی آسمون اصلا کاری به ساعت نداره. روشنه ، به قوت. مغز من؟ وقتی بین آسمون و ساعت اختلافی هست ، قاطی میکنه. نمیدونه به کدوم دل بده. الان؟ خسته ام ولی به روی خودم نمیارم که شبه.


منتظر یه خبرم. هر چی میخوام به روی خودم نیارم که یعنی حواسم نیس، هی مغزم کشیده میشه اون سمت. انتظار کشیدن خیلی مزخرفه. وقتی هیچ کاری ازت برنمیاد. از اینکه نتونم کاری کنم ، کلافه میشم. الان دیگه فقط به شانس مربوطه و اقبال . یا میشه یا نمیشه. 


باید دست از کنترل کردن دنیا بردارم. یا دقیق ترش دست از تلاش برای کنترل کردن دنیا. خیلی چیزا دست منه. من هزارتا کار میتونم بکنم. ولی وقتی اینو میذاری تو تصویر بزرگتر ، همه ی اون هزارتا کار یه نقطه ی کوچیک میشن. هزارهزارتا چیز دیگه هم دست اندر کارند که دست من بهشون نمیرسه.


پس ذهنم دارم هیولا طراحی میکنم. برای تکلیف جلسات هفتگی مون. دلم برای دستام تنگ شده. دست های نقاشم. دست های باحوصله ام. امروز یه کم خط کشیدم حس کردم خشک شده ان. راه خطوط رو گم کرده بودم. میدونم یخش زود آب میشه ولی الان خیلی یخه. 


پراکنده ام. مثل همین نوشته . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر