سفر کاری بودم. دیروز و امروز. از این مدل سفر گروهی کاری که از شش صبح، صبحانه ناهار شام و درینک بعد از شام با گروه چهل نفره همکارها هستی و دوباره فرداش روز از نو روزی از نو.
برنامه برگزرای کارگاه بود برای بچههای بخش فروش. مدلسازی کارگاه ساختمونی و نصب محصول خودمون و مقایسه با محصول رقبا و از اینطور قرتیبازی ها و اینکه چطور محصول خودمون رو به نصاب قالب کنیم که از خرید از رقبا منصرف بشه. زد و دقیقا از دوشنبه دوباره گررررررررررممممما ... رسما دست جمعی تو این ماکت کارگاه ساختمونی پاره شدیم! شب هم برای زدودن ملال گرمای مشترک و کارِ گِل انقدر آبجو خوردیم که کسی از دور نمی فهمید ما رفقای چندین سالهایم یا چی.
دیشب دیگه یازده به بعد نکشیدم و برگشتم اتاقام. بقیه نشستن پای فوتبال و مثینکه تا دو بیرون بودن. نمیدونم چجوری همه راس هشت صبح دوباره سرحال و اتو کشیده اومدن کارگاه.
دیشب وقتی بعد از دوش رو تخت ولو شدم داشتم پست وبلاگ مینوشتم، تو سرم البته. خوابم برد. چیزی که تو سرم نوشتم شبیه به این بود:
به زودی میشه سه سال که از [اف] جدا شدم. سال اول جای خالی همه چیز درد میکرد. جای خالی اون رابطه، اون عادتها، اون زبان مشترک، اون اصطلاحهایی که با هم ساخته بودیم، اون یونیورسی که آداب و مزه و بوی خودش رو داشت ... از صبح تا شب جای خالی بود و از صبح تا شب هزار چیز ساده روزمره تو چشمهام زل میزدند که بگن عه دیدی! این هم دیگه نیست! این رو هم دیگه نداری! ... بعد کمکم اوضاع بهتر شد. رفتم یواش یواش یک صفحه جدید باز کردم. هر روز یک ثانیه کمتر به جاهای خالی فکر کردم و یک ثانیه بیشتر به صفحه جدید. تا امروز. تا امروز که فهمیدم هنوز یک جای خالی رو با خودم دارم یدک میکشم: رسم آخر شب سفرهای کاری. رسم داشتیم هروقت هرکدوم میرفتیم سفر کاری، شب قبل از خواب به هم تلفن کنیم و چیرهای مهیج سفر یا گاسیپ ها یا غرها و سختی ها رو برای اونی که خونه مونده بود تعریف کنیم. حتی اگه از هم عصبانی و دلخور بودیم این تلفن سرجاش میموند. سپتامبر امسال میشه سه سال که اون آدم و اون زندگی رو ترک کردم. قافلگیر شدم دیدم این حفره، این جای خالی رو با خودم کشوندم آوردم تو زندگی جدیدم. دیگه چی مونده که هنوز دارم با خودم اینور اونور میکشم از اون گذشته ؟
وَرِ درونگرام بعد از چهل و هشت ساعت زندکی اجتماعی انقدر درد میکنه که حتی تلفن بابا رو جواب ندادم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر