▼

۰۹ مرداد ۱۴۰۵

سی و یک جولای

 فردا صبح کوهستان رو ترک می‌‌کنیم تا تابستون سال بعد. دو شب گذشته ننوشتم اینجا. به شکل عجیبی دلم نمی‌خواست بنویسم! چند روز گذشته از خبرها و از دنیای بیرون دور بودم و ‌می‌خواستم تا می‌تونم از انرژی کوهستان ذخیره کنم برای روزهای پیش رو. امسال هم کوهستان شفابخش بود و آروم‌تر به خونه بر‌میگردم. 

 

کلاس نوشتن

 داشتم حساب میکردم تابحال چندتا کلاس برای نوشتن رفتم. شش تا که چهارتاشون نویسنده هایی بودن که هر کدوم چندتا کتاب چاپ کرده بودن، اخری رو پارسال خود ایدا معرفی کرده بود . تو هیچکدوم از کلاسها ننوشتم ینی شما بگو دوخط؟ ابداا  فقط کلاس اقای افروزمنش بود که اخرای ترم سوم بعد از کلی دعوای اقای الف بالاخره یه مقاله راجع به حراج تهران وکلکتور بودن وساتبیز نوشتم که اونم چهارتا کتاب خوندم از جمله کوسه شکم پر دوازده میلیون دلاری رو دوبار ، اخرسرم فقط. مقدمه متنمو از کتاب کمک گرفتم بقیه تجربه زیسته بود و واقعا دوستش داشتم و دارم اون متننمو. 

کلاس خانم وفی که میرفتم فکر کنم بعد از کرونا بود چون جلسه چهارم پنجم یادمه خودمو زدم به مریضی، یه دستیار داشت خانم وفی که بچههارو دونه دونه چک میکرد اگه کاری داشتن یا هرچی،یبار بهم پیغام داد که چرا نیستی عزیزم محلش ندادم جلسه بعد سر کلاس نفر دوم بهم گفت تو بخون واااای یادم نمیره انگشتمو انداختم تو لپم صدامو عوض کردم گفتم من مریضم گرونا گرفتم دیگه ام تا جلسه اخر دوربینمو سرکلاس باز نکردم چراااااا اخه :)))

الان دوسه روزه که دارم از نوشتن در میرم چراشو نمیدونم ولی، به این فکر میکنم که چهلو پنج روز تو نوشتی واقعا نوشتی ، باورم نمیشه که من این همه روز اومدم تا اینجا. دوباره کمالگراییهه داره میزنه بالا نوشته بچههارو که میخونم یگم ببین چقدر خوب نوشته نکنه واسه من خوب نیست. خلاصه که حال هربار تراپی رفتنو دارم که با خودت میگی دیگه نمیرم ولی بازم خودتو میرسونی به تراپیست ولی بازم هی دلت میخواد از زیرش فرار کنی

بریده‌ی دهم


وقتی در دانش‌گاه‌هایی در دورانی درس مهندسی خوانده باشی که بیش‌تر استادهایت به زبان انگلیسی درس‌ها را ارائه می‌کردند و برای ارجاع به منابع و محتوای درسی راهی جز مطالعه‌ی متن انگلیسی‌ی کتاب‌ها و مقالات نداشتی، دور از انتظار نبود که خیلی از اصطلاحات و عبارات را در حوزه‌ی فنی به انگلیسی وسط حرف زدن به کار ببری. خیلی از آن واژه‌ها و تعابیر فنی و علمی هنوز به فارسی برگردان نشده بودند و اگر هم کسی معادلی برایشان می‌گذاشت، ذوقی بود، مثلاً «کِرل و دایورجنس» را یکی از اساتید «پیچش و پخشش» می‌گفت. از آن‌جا که آن استاد مرجعیتی سراسری نداشت، طبعا حرف‌اش به گوش خیلی از بر و بچه‌های رشته‌های فنی و مهندسی نمی‌رسید که حتا اگر دغدغه‌ی زبان فارسی داشتند، آن معادل‌ها و نظیرشان را به کار ببرند.
باری، آشفته‌بازاری بود خواندن متن‌هایی که به فارسی در حوزه‌های مهندسی، مخصوصا عرصه‌هایی که نوآوری و تازه‌گی‌های بیش‌تری داشتند.
از آن زمان تا این روزها، این عارضه‌ی زبانی معلوم نیست به چه دلیلی عمومیت یافته، یعنی از حوزه‌های تخصصی به حوزه‌های عمومی و روزمره هم کشیده شده. آن‌قدر این وضعیت غالب و حتا پذیرفته شده که الآن، اگر کسی مثل من بیاید از این حرف بزند که کاش بین دو سر چپ و راست این قضیه «مصالحه» شود، چه بسا برخی درنیابند که چرا از هم‌چه تعبیری بهره برده‌ام و بگویند چرا برای گفتن مفهومی که نمی‌خواهم انگلیسی‌اش را بنویسم، این همه لقمه را دور سر می‌چرخانم و سخت‌گیری‌یِ بی‌هوده می‌کنم.
بله، این هم بخشی از بی‌هوده‌گی‌یی‌ست که در آن گرفتار ام. التماس دعا!

روز شانزدهم از چ.د

 یه روزایی هم اینجوریه. هیچ چیزی برای گفتن نداری ولی میایی دو خط مینویسی که روتینت رو حفظ کنی. مثل امروز، مثل الان

بدهکاری دنیا

 داشتم متن آیدا رو می خوندم.
نفسم در سینه حبس بود .یک لحظه برگشتم به اضطرابی که در پاییز ۱۴۰۱ تجربه کردیم.
چه راهی رو طی کردیم چقدر سخت.
چطور این سالها رو پشت سر گذاشتیم.
متن آیدا منو پرت کرد به اون روزها ،
یادمه وقتی همه چی کمی آروم تر شد؛ اسفند ماه بود.اولین show برند LIV .
متن آیدا  تاثیر زیادی بر من داشت.
به این فکر کردم که یک وقتایی زندگی ما راهش تغییر میکنه.
اینکه من توی بحران چطور آدمی میشم.
اینکه کجای این داستان قراره آرامش باشه.
ما ها تا کی قراره هر چی یادمون میاد بزنگاه های سخت و طاقت فرسا باشه.
این دنیا واقعا یک وطن به ما بدهکاره.

سرزنشگر چماق بدست

 برای شرکت نسیم اینا یه چیز کیک سن سباستین درست کردم. انگاری فر یکنواخت دما رو پخش نمیکنه. هم سری قبلی، هم الان یه بخشهاییش نزدیک بود بسوزه و یک بخشهاییش خیلی کم، رنگ گرفته بود. تا 2 ساعت بعد پخت حق ندارم درش رو باز کنم واسه همین نمیشه جا به جاش کرد. نگم که هنگام کندنش از کاغذ روغنی چه مکافاتی داشتم. فکر میکنم حتی یه تیکه کاغذ هم چسبیده باشه بهش. برشها رو تا اونجا که میشد مساوی تقسیم کردم ولی اونجور که تو فیلما میدیدم بدون رد و اینا نشد. با اینکه مدام چاقوم رو تمیز کردم. 

امروز فهمیدم تحمل گند زدن بدون هرگونه ناراحتی رو هم باید یاد بگیرم. میم میگه سرزنشگر درونت 24 ساعته چماق بدست داره کار میکنه. یه کم بهش استراحت بدی بد نیس.

اپیزود پنجاه و پنج

 پنجشنبه و جمعه روز خانه و خانواده‌ست بنابراین الان با دلی چاق و پر از غذاهای خوشمزه و شیرینی‌ خامه‌ای‌های زیاد و چای و قهوه ترک و میوه، جلوی تلویزیون خونه‌ی خواهرم، روی کاناپه افتادم و مغزم هیچ‌کاری نمیتونه بکنه جز فکر کردن و تصمیم گرفتن برای چگونگی هضم غذا.

خلاصه که حرفی برای گفتن ندارم.

شب خوش

راهب تبتی قایق پرست

 از دیروز که دانیلا آمد و به مناسبت تولدم یک دسته گل رز به رنگ فوشیا آورد چانه ام گرم شده. اینقدر حرف زدیم که انگار نه انگار ما تازه هم را دیده ایم. تا من اینهمه دوستان قدیمی خوب دارم غم تنهایی ندارم. امروز صبح وقت دکتر داشتم. دکتر که چه عرض کنم پرستار. دیدن دکتر متخصص هفت خوان رستم است. من فقط یک چک آپ متخصص زنان میخواستم و بخاطرش مجبور شدم انواع مرض های زنانگی را بخودم بجسبانم شاید ارجاعم بدهد به دکتر که نداد. اینقدر زیاد و شیوا در مرض های مختلفم سخن راندم که خودم مانده بودم و طرف گفت زبانت خیلی خوب است و من دعا کردم به جان داوطلب نورا از روستای آب نبات. نگاهی به بدنم کرد و گفت هیچی ندیدم و دکتر لازم نداری !  اوقاتم را تلخ نکردم و با خودم گفتم به درک میروم دکتر خصوصی دانیلا. و برای خودم کاپوچینو و شیرینی بافته شده ی پکان و شیره افرا گرفتم و شنگولانه به سمت خانه رفتم. اینقدر حالم الکی خوش بود که سلامی هم به مو کردم. 

مو کارمند خانه ی جوانان محله است. یکبار یک نفر در گروه فیس بوک محله نوشت  ای داد! ای هوار! یک مرد سومالیایی با بچه های ما دارد میچرخد و همسایه ی دیگر بهش جواب داد: این همان کسیست که بچه هایمان را از توی کوچه جمع میکند وبرایشان برنامه های ورزشی تفریحی خوب میچیند.

از دیروز که اینجا درباره سرترالین آسنترا صحبت شد دارم دقت میکنم ببینم سطح غم و شادی من چجوریست. درست است که اشکم به سختی در میاید و مثل قدیم دل نازک نیستم ولی خوشحالی هم زیاد دارم. فکر میکنم چون من خیلی زیادی حساسم با اسنترا تا حدی عادی شده ام. اما هم سالهاست آسنترا میخورد و یکبار بمن گفت بدنمان لازم دارد ما یک لایه ی محافظ لازم داریم چون دنیا خیلی بی رحم است. 

امروز دو ساعت و نیم با یکی از دوستان قدیمی ام در تهران تماس ویدیویی داشتیم. از اینهمه معاشرت سرم دارد گیج میرود. سعی میکنم کمش کنم ولی هی پیش میاید. بیشتر به این خاطر زیادی اش به چشمم میاید که با کیمو مقایسه اش میکنم. کیمو یک مچ جدید است که یک هفته است داریم چت میکنیم آن هم چه چتی. از روز اول فقط دارد قایقش را تعمیر میکند. عکس و فیلمی که میفرستد فقط از قایق است یا وسط اب یا کنار اب یا موتور قایق. اصلا به فکرش هم نرسیده که یک روز از قایقش دست بکشد وبخواهد مرا ببیند.البته دو ساعت با من فاصله دارد. امروز از اخر هفته ام پرسید و منم از خودش پرسیدم  گفت تا شنبه عصر کار قایق را تمام میکنم و بعد استراحت میکنم. دلم میخواهد قایق را رنگ هم بزنم ولی دیگر کسل و خسته شده ام. سریع گفتم من از تو بیشتر کسل شدم خندید و گفتم چه خیالم راحت شد این رابهت گفتم و ایموجی های نفس راحت و داغون و اینا گذاشتم.

اینکه یک نفر یک هفته ی تمام در تنهایی مطلق از خانه اش رفته کنار دریاچه و قایق تعمیر کرده و شب هم ساعت نه خوابیده در مقایسه با زندگی من که تا اخرین نفس دارم فک میزنم و با ادمها سر و کله میزنم  خیلی در تضاد است. ایشان حتی معتقد است که چون سفر زیاد رفته  رفتار اجتماعی اش بین المللی ست . مرغ پخته هم خنده اش میگیرد . صبوری میکنم چون هفته ای که گذشت تعطیلات تابستانی اش بوده و اوکی دلش خواسته در جوار عشقش، قایق فکستنی اش بگذراند ولی از دوشنبه تشریفش را میاورد سر کار که نزدیک من هم هست و اگر پیشنهاد دیدار ندهد ...بهش میگویم  ماست حلیم وارفته ی شل ممد تنبل شاه عباس  مجسمه ی ابولهول  تارزان شهر سکوت راهب تبتی قایق پرست !!!

حسنی میای بریم حموم؟

شلوار خوابم رو می‌کشم پایین. نفسم رو حبس می‌کنم و می‌شینم. کی زمستون تموم میشه؟

​صدای شره طولانی و پرفشارش «سین» رو هربار شاکی می‌کنه. «آخرش یا کلیه‌ات یه طوری می‌شه یا مثانه‌ت. بذار خودم که بیدار می‌شم تو رو هم بیدار کنم!»

​ولی من فکر می‌کنم بیشتر حسودی می‌کنه به خواب یه‌کله شب تا صبحم. شاید هم به سیستم عصبی بی‌خیالم.

​چشام اصلا باز نمی‌شه ولی اگه هم باز می‌شد چیز خاصی برای دیدن نبود. روبروم کم‌مصرف‌ترین فضای خونه است: یه در شیشه‌ای که پشتش یه مشت شامپو و نرم‌کننده دور هم نشستن دارن کشیک می‌کشن که ما کی می‌ریم دوش بگیریم. یکی-دوبار حس کردم دیگه دارن قضاوتمون می‌کنن، حوله و بساط استخر رو بردم بالا که بفهمن ما خودمون رو می‌شوریم ولی فکر کنم به مذاقشون خوش نیومد و راپورتمون رو به صاحب‌خونه دادن. والا چرا یک‌کاره بعد از دو روز زنگ بزنه و بپرسه خوبین؟ مشکلی با حموم بالا دارین؟

​چه مشکلی؟ چی باید جواب می‌دادم؟ راه‌آبش می‌گیره؟ شاید فشار آبش مشکل داره؟ نکنه نشتی داشته؟

​دستم به اون شامپو‌ها برسه همشون رو می‌ریزم دور. خائن‌ها.

​ساکت شدم، تراپیستم گفته بود اگه یکی یه چیزی گفت که خوشت نیومد، ساکت بمون و بذار معذب بشه. خودش ادامه داد آخه مستاجر قبلی می‌گفت آب گرم نمی‌شه.

​گفتم آره خب ما اوکیم. تو اینترنت خوندم دوش گرفتن آب خنک برای اعصاب خوبه.

​- هروقت خواستین بگین بیام آبگرمکن نو بذارم.

​نریختمشون دور ولی هنوز دلم باهاشون صاف نشده.

​بالاخره به چک‌چک تهش رسید. دو تا تیکه دستمال رو می‌کَنم، تپ‌تپ. همه چیز رو می‌کشم بالا و کورمال کورمال می‌رم طرف اتاق کار که روز رو شروع کنم.


پ.ن. منِ وبلاگ‌نویس رو گذاشتم روبروی منِ مشق‌نویس دست‌و‌پا بسته‌. اولی به دومی شیشکی بست. دومی نیم‌‌نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداخت و ساکت موند. من هم معذب این وسط که چه کاری بود آخه. 

روز پنجاه و پنجم _ شور اشتیاق

گاهی وقت‌ها تو می‌تونی تو بدترین حالت خودت باشی ولی کسی نفهمه. 
مثلا میزبان خوش اخلاق و گرمی باشی و با شور و حرارت. و یک شب خوب رو رقم‌ بزنی واسه همه.
مثلا غذای خوشمزه‌ای درست کنی و یه لباس لوند و دلبرانه بپوشی و به خودت برسی. سنسوالیته طور که خودت هم حتی تسکنه خوشت بیاد.
مثلا چون از راکی بخاطر مزه‌ی رازیانه و یادآوری قطره‌ی شیرافزا که تو اوایل زایمان به زور به خوردت می‌دادن خوشت نمیاد ؛ اما تصمیم بگیری راکی بخوری و یه جوری سبک و خوش مست بشی که وا بمونی از تعجب!
مثلا وسط مهمونی آهنگ‌های کوچه بازاری بذاری واسه مهمون‌هات چون دوست دارن. بعد با سنگ صبور علی نظری و عهدیه و سوسن کوری و عباس قادری کیف کنین و گیلتی پلژرهاتون رو بذارین وسط و با صدای بلند دور میز بخونین و گیلاس‌ها رو بزنین به سلامتی هم.

مثلا چون سرخوش و مستی بپری روی کانتر  آشپزخونه و اونجا سیگارت رو بکشی ( چون تو خلوتت هم اونجا رو دوست داری) بعدش هم با وجود اونهمه غم و اندوهی که تو دلت و چشم‌هات نشسته، جوگیر فضای تاریک و کاباره طور مهونی بشی و بری وسط و یککاره با اینکه زیاد اهل رقصیدن نیستی، حسابی برقصی! 

مثلا بعد از مدت‌ها بتونی تو اوج اندوه،  شب خوبی واسه خودت و مهمون‌هات رقم بزنی...
آره عزیز من آدمیزاد موجود عجیبیه. هی قدرت و شور درونیش رو دست کم می‌گیره اما یک شبی، یک جایی میبینه هنوز چه قدرتی داره. 
این همون قدرت شور و اشتیاق زندگیه که از هر اندوهی زورش بیشتره. 
و چه خوب که زورش بیشتر بود دبشب...

۵۰ از ۸۰ [با یک هفته غیبت و گواهی پزشک]

می‌خواستم کلاس که تمام شد، در لپ‌تاپ را ببندم و همان را بلند شوم بروم بیرون. یک پتوی زیرانداز دارم که ترکیبی از سبز تیره و نارنجی و قهوه‌ای و زرد است، که لوله می‌شود و یک دسته‌ی کنفی‌طور هم دارد. از این ترکیب‌های پینترستی. می‌خواستم یک تاپ لینن آجری بپوشم با یک شلوارک لینن خیلی کوتاه، که توش تاش‌های زرد دارد و اُکر و سرمه‌ای و کمی هم آجری، خیلی کم. با صندل خاکی و لاک‌های قرمز تیره‌ام قشنگ می‌شود. می‌خواستم بند زیرانداز را بندازم روی دوشم کتاب آنی اِرنو را بگیرم دستم بروم بالای خیابان دهم، غذاخوری فابِل، یک صُبهار آمریکایی مفصل بخورم. اسم غذای مورد علاقه‌ام صبحانه‌ی مخصوص کامیون‌دارهاست. خود غذاخوری هم شبیه رستوران‌های بین راهی‌ست، شبیه پاتوق راننده اتوبوس‌ها و راننده کامیون‌ها. دم در توالتش دوتا پوستر از ادوارد هاپر زده و یکی هم از شاگال. از فضایش خوشم می‌آید. از بشقاب مخصوص کامیون‌دارهایش هم همین‌طور. یک بشقاب بزرگ شامل دوتا تخم مرغ -که می‌توانی انتخاب کنی نیمرو باشد یا هم‌زده یا توی‌آب‌نیم‌بندشده (قصد کرده‌ام توی این پست هیچ کلمه‌ای را به فینگلیسی ننویسم، با ما باشید!)- و قدری سیب‌زمینی مخصوص تُرد، یک تکه‌ی ضخیم از شکم خوک که می‌توانی به جایش سه ورقه‌ی نازک راسته‌ی دودی هم انتخاب کنی، و دوتا نان تابه‌ای نرم و پف‌دار همراه با شیره‌ی درخت افرا، که جای این‌هم می‌توانی یک برش نان تست سرخ‌شده در مایه‌ی تخم‌مرغ و شیر سفارش بدهی، با عسل یا با مالیدنیِ توت بنفش. و صد البته یک لیوان دسته‌دار اغلب لب‌پَر قهوه‌ی سیاه، که هرازگاهی یک دختر یا پسر لبخند به لب می‌آید تویش را نگاه می‌کند و دوباره با قهوه‌ی داغ پرش می‌کند -مجانی-. از آن صبهارها که تا خود شام سیر نگهت می‌دارد. می‌خواستم کلاسم که تمام شد، بروم غذاخوری فابل صبحانه‌ی مخصوص کامیون‌دارها را بخورم و بعد بروم پارک دم خانه -پارک کوه دل‌پذیر- روی تپه‌ی کوچک زیر درخت بزرگه پتوی سنجاقَلاقه‌ای‌ام را پهن کنم روی چمن‌ها، دراز بکشم و دو سه ساعتی کتاب بخوانم. در واقع لازم داشتم از لوازم الکترونیکی‌ام فاصله بگیرم. لذا کلاس که تمام شد، طبق نقشه در رایانه‌ی روی دامنی‌ام را بستم و بلند شدم که بروم بیرون. نرفتم اما. یعنی رفتم‌ها، ولی نه با پای خودم. این‌قدر نشد با پای خودم بروم بیرون که با برانکارد بُردندم بیرون. از این صحنه‌‌ها که هزاربار توی گِری'ز آناتومی نشان داده. آدم را می‌پیچند لای پتو و با دو تا کمربند می‌بندندش به تخت و الخ. بعد سؤال‌های بی‌پایان خانم و آقای آمبولانسی شروع شد. خانمه می‌پرسید و آقاهه یادداشت برمی‌داشت. سؤال‌های بخش آلرژی که تمام شد، خانمه شروع کرد به پیدا کردن رگ و مایع تزریقی زدن و آقاهه هم رفت آمبولانس را آورد جلوی راه شیب‌دار خانه. یک قرص ضد تهوع هم دادند بخورم و فشارم را برای بار سوم اندازه گرفتند و تخت را بردند تو، توی آمبولانس. آن‌تو دوباره یک سلسله سؤال‌های جدید و بی‌پایان شروع شد. این‌بار خود خانمه جواب‌ها را با صفحه‌کلید می‌چید توی رایانَک. آن وسط‌ها، وسط سابقه‌ی بیماری‌های خانوادگی، پرسید هنرمندی؟ فکر کردم دارم اشتباه می‌شنوم. سریع خودم را سرزنش کردم که هنوز زبانِ‌خارجیِ‌رایج‌ِدنیایت دست‌انداز دارد. چشم‌هایم را تنگ کردم و سرم را یک کمی تکان دادم که چی؟ یک‌بار دیگر بپرس. پرسید پرسیدم اهل هنری؟ چشم‌هایم تنگ‌تر و مردد شدند. ادامه داد کلی نقاشی به در و دیوار خانه‌ات بود، نقاش‌ای؟ فکر کردم ببین چه زود قضاوت می‌کنی؟ ببین سر هر چیزی چه زود خودت را سرزنش می‌کنی؟ درست فهمیده بودی، ولی مغزت نتوانسته وسط آمبولانس به یک شاخه‌ی دیگر بپرد. آمدم بگویم اهل هنر نیستم، اما اهل هنرها را دوست دارم و هنر-نمایش‌-دِه و هنر-فروش‌ام، که اما دیدم نه می‌داند خمینی کیست، و یحتمل نمی‌داند هنر-فروشی دقیقاً چیست، و دیدم درد و ضعف نمی‌گذارد بیشتر توضیح بدهم. لذا لبخند زدم که اوهوم. گفت از قیافه‌ات معلوم است. قیافه‌ی رنگ‌پریده‌ام را تجسم کردم. یاد حرف عین افتادم که دوستش بهش گفته بود فلانی هم از آن دختر هنری‌های بی‌آرایش رنگ‌پریده است که تو عاشقشان می‌شوی. قرص و مایع تزریقی شروع کرده بودند به اثر کردن. نبض و فشارم را گرفت و پرسید خوبی؟ بهتر را حس می‌کنی؟ داشتم بهتر را حس می‌کردم. گفتم اوهوم. خم شد دستش را کرد زیر تخت، کیفم را نشانم داد که تلفنت دارد زنگ می‌خورد. گفتم گوشی‌ام را بدهد بهم. داد. زنگ قطع شده بود. آمدم اسم زنگ‌زننده را ببینم که دوباره شروع کرد به زنگ زدن. دستم خورد روی جواب دادن. جواب دادم. الف آن طرف خط بود و پرسید چطورم و چرا جواب نمی‌دهم. گفتم نمی‌تونم جواب بدم آخه. پرسید کجایم. مردد ماندم که بگویم کجایم. مکث کردم و گفتم تو آمبولانسم. گفت لوس نکن خودتو. گفتم به‌خدا، تو آمبولانسم، ولی خوبم، چیزیم نیست. وقتی توی آمبولانس باشی، سخت می‌شود که بخواهی آدم آن طرف خط را متقاعد کنی که چیز مهمی نیست. آدمی که چیز مهمی‌اش نباشد زنگ می‌زند دوستش بیاید ببردش بیمارستان، یا نهایتاً خودش با اوبر می‌رود بیمارستان، نه که زنگ بزند آمبولانس بیاید ببردش بیمارستان. منطقی. دارن کدوم بیمارستان می‌برنت؟ از خانم آمبولانسی پرسیدم داریم کدوم بیمارستان می‌ریم؟ شروع کرد به توضیح دادن که بیمارستان امامزاده یوسف به تو نزدیک‌تر بود، اما داریم می‌رویم بیمارستان عمومی ونکوور. چون بیمارستان امامزاده یوسف ساعت پنج می‌بندد، این یکی اما مجهزتر و بازتر است. به آن طرف خطی گفتم بیمارستان واو جیم ه. گفت خب، میام اون‌جا. گفتم نمی‌خواد، واقعاً لازم نیست بیای، چیزیم نیست. ولی اسم آمبولانس یک‌جوری است که هر کس آن ور خط باشد سخت باور می‌کند چیزی‌ات نباشد. تلفن را که قطع کردم، آمبولانس راه افتاده بود. بفهمی‌نفهمی باران می‌بارید و چشم‌انداز بیرون از جایی که خوابیده بودم خیلی قشنگ بود. دلم خواست یک قصه‌ بگیرم. اما دیدم خانمه همان را دور می‌زند برم می‌گرداَند خانه. بی‌خیال قصه‌گرفتن شدم و تلفنم را پس دادم بهش. خانمه دوباره سرش را کرد توی رایانک‌اش. داشت اطلاعاتم را تکمیل می‌کرد. گفت شماره تلفنِ آدمِ مخصوصِ مواقعِ اضطراری‌ات را بگو. مکث کردم. نمی‌دانستم آن آدمم دقیقاً چه کسی‌ست. مغزم قفل بود و کسی به ذهنم نمی‌رسید. نگاهش کردم. انگار که سؤالش را نفهمیده باشم، دوباره شماره تلفن آدم مخصوص مواقع اضطراری‌ام را خواست. گفتم دخترم، ولی تلفن‌اش را حفظ نیستم. گوشی‌ام را دوباره بهم پس داد. گشتم تلفن دخترک را پیدا کنم. صدتا شماره تلفن دارم ازش. گشتم ببینم کدام‌ یکی پیش‌شماره‌ی ژاپن را دارد. همان را خواندم برای خانمه. تعجب کرده بود چه‌طور شماره‌ی دخترم را حفظ نیستم. آمبولانس جایی نبود که بخواهم برایش توصیح بدهم آن شماره‌ای که حفظ بودم، از مهر ۱۴۰۱ دیگر روشن نشد که نشد. تلفن ژاپن را برایش خواندم. گفت این‌که تلفن کانادا نیست که. گفتم نه، نیست. گفت که یک شماره تلفن آدم مخصوص‌ام را لازم دارد که در کانادا باشد. گفتم یک دوست نزدیک دارم که اما الان دیگر نزدیک نیست، کانادا نیست، اروپاست. بدهم؟ مرجان را می‌گفتم. یک‌جور بدی نگاهم کرد. گفت یکیو بگو که الان ونکوور باشه. مکث کردم باز. واقعاً در آن لحظه هیچ اسمی به ذهنم نمی رسید. باز هم فکر کردم. نمی‌دانستم به کی ممکن است زنگ بزنم این‌جور وقت‌ها. یاد غروب ۲۶ مهر افتادم. ۲۶ مهر ۱۴۰۱. غروب بود. تازه از نشر چشمه‌ی مرکزی -از پیش محسن- برگشته بودم خانه. یک دسته کتابی که تازه خریده بودم را گذاشته بودم روی میز گِرده. می‌خواستم چای دم کنم. می‌خواستم تا چای دم بکشد بروم از پراگ، شیرینی مورد علاقه‌ام را بخرم برگردم خانه، لباس‌هایم را عوض کنم، با چای تازه‌دم چارزانو بشینم روی مبل بزرگه و شروع کنم ورق زدن کتاب‌ها. عیش تک‌نفره. هنوز جلوی میز بودم که تلفنم زنگ خورد. دخترخاله‌ام پشت خط بود، نگین. پرسید کجایم؟ خانه بودم. گفت بچه‌ها رو بردن. پرسیدم چی؟ گفت بچه‌ها رو بردن. ریختن خونه گرفتن‌شون بردن. مکث کردم. مغزم پردازش نمی‌کرد. هیچ‌چی به ذهنم نمی‌رسید. نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم. شروع کرد به زبان خارجی رایج در دنیا حرف زدن. گفت احتمالاً تلفنت شنوده. خندیدم گفتم یعنی آقاهای شنودی زبان خارجی رایج در دنیا رو بلد نیستن؟ سکوت شد. وقت خوبی برای خندیدن و شوخی کردن با آقاهای پشت خط نبود. هیچ جمله‌ی غیرمسخره‌ای به ذهنم نمی‌رسید. پرسیدم کجا بردنشون؟ کی گرفتتشون؟ طی چند جمله‌ی خبری کوتاه، چیزهایی که می‌دانست را گفت و قطع کرد. گفت سعی می‌کند ته و تویش را دربیاورد و گفت اگر می‌توانم نمانم خانه. قطع کرد. بی‌فکر شماره‌ی حامد را گرفتم. خانه‌اش نزدیک من بود. پرسید چه خبر؟ گفتم حامد میای دنبالم بیام خونه‌ی تو؟ پرسید چی شده؟ گفتم بیا، می‌گم برات. گفت بپوش، اومدم. قطع کردم و زنگ زدم به مهرداد. شروع کردم به خارجی طی چند جمله‌ی کوتاه برایش توضیح دادن. نمی‌دانم چرا خارجی. شاید چون فقط جمله‌های نگین را شنیده بودم و مغزم هنوز فرصت نکرده بود به فارسی پردازش‌شان کند. توضیح بیشتری نخواست. مهرداد هیچ‌وقت توضیح بیشتری نمی‌خواهد. هر قدر از هر چی را برایش تعریف کنی، همان کافی‌ست. به مهرداد گفتم اگر من را هم گرفتند، در جریان باش. انگار که خواسته باشم بخش خبررسانی مجازی را این‌جوری پوشش داده باشم. بعد همان‌جوری که داشتم دو تکه لباس و مدارک برمی‌داشتم و یک چیزی که بشود جلوی برادران پوشید، به مو زنگ زدم و به کیوان. این‌جوری خیالم از چهار جهت راحت شد. حالا اگر مرا هم می‌گرفتند طوری نبود. به سارا زنگ نزدم اما، اگر نگین خبر را داشته، حتما سارا و مامان‌بابا هم در جریانند. حامد زنگ زد که رسیده. کوله‌ام را برداشتم چراغ‌ها را خاموش کردم رفتم بیرون... چراغ‌ها تا سه ماه خاموش ماند. (می‌خواستم این متن را یک‌نفس بنویسم. بدون پاراگراف‌بندی. عین همان چند دقیقه‌ای که اتفاق افتاده. اما این‌جا نفس لازم دارم. می‌روم پاراگراف بعد، یک هوایی به سرم بخورد.)

خانم آمبولانسی گفت یکیو بگو که الان ونکوور باشه. مکث کردم باز. واقعاً در آن لحظه هیچ اسمی به ذهنم نمی‌رسید. باز هم فکر کردم. نمی‌دانستم به کی ممکن است زنگ بزنم این‌جور وقت‌ها. حس بدی بود. حس بدی بود که برای شماره تلفن یک آدم نزدیک، مجبور باشی این‌همه فکر کنی. برای این‌که موقعیت را رفع و رجوع کرده باشم، گفتم نه که حالم بده، اصلاً مغزم کار نمی‌کنه. گفت طبیعیه. نمی‌د‌انست طبیعی نیست. نمی‌دانست این حسی که یک‌هو هجوم آورده بود توی آمبولانس، اصلاً طبیعی نبود. گفت نگاه کن به چندتا تلفن آخر توی همین روزهای اخیر، یکی از همون‌ها رو بگو. مغزم عین یک ربات دستورش را پردازش و اجرا کرد. رفتم سراغ آخرین تلفن‌ها. بالای سرم بود و داشت می‌دید. گفت همین آراش رو بگو. مکث کردم. آرش را یک هفته بیشتر نبود که می‌شناختم. آخرین و غریبه‌ترین شماره‌ی تلفن توی گوشی‌ام بود. دو بار زنگ زده بود و من نشنیده بودم و بار سوم تلفن را جواب داده بودم‌. پرسیده بود کجایم و بعد پرسیده بود کدام بیمارستان و گفته بودم لازم نیست بیاید و گفته بود راه افتادم. اسمش تکرار شده بود توی آخرین تماس‌ها و حالا یک‌هو شده بود آدم مخصوص مواقع اضطراری. روحش هم خبر نداشت. وقتی توی آمبولانسی، بعضی چیزها را نمی‌توانی توضیح بدهی. درواقع بیشترِ چیزها را نمی‌توانی توضیح بدهی. باید هر چه را که دستت می‌رسد، هر چیزی که جلوی چشمت است، همان‌ها را بچسبی. وقت فرضیه و ایده و اما و اگر نیست. تلفن را گرفتم جلوی صورتش که خودش بخواند. انگار رویم نمی‌شد توی چشم تلفن آرش نگاه کنم. خانمه فامیلی آرش را پرسید. هاها. من هم مثل شما خانم آمبولانسی، از کجا بدانم؟ این‌دفعه او بود که مکث کرد. خنده‌دار نبود؟ سلام آقای میلان کوندرا.

بامداد خمار

 تو ماشین آهنگ گلنار، گلنار پخش میشه و من دارم از شمال برمی‌گردم. خونه‌ی دوستی دعوت بودم از دوست‌های بچگی. گرلز نایت قرار بود باشد که گرلز دِی شد از قضا. گلودرد دارم و صدایم باز نمی‌شود. فکر کنم در مهمونی دیروز زیاده‌روی کردم. زیادی عرق خوردم و سیگار کشیدم. و بیشتر از همه حرافی کردم. راجع به مریض‌های عجیب غریبم حرف زدم. خاطرات سفر به مسقط با میم را برایشان تعریف کردم. اصلا یادم نمیاد چرا راجع‌به اون سه تا هم‌دانشگاهی‌هام براشون تعریف کردم که مثلت عشقی معروفی بودند. و آخر هم خواب اروتیک و ترسناکم را تعریف کردم. که تا آخر شب که برمیگشتم و خداحافظی می‌کردم تک تک خوابم رو به رویم می‌آوردند. برایشان حتماً خیلی عجیب بود. باز هم فکر می‌کنم که زیاده ‌روی کردم و بعد گفتم چه اهمیتی دارد. من همینم و این‌ها هم برای همین که هستم با من دوستند. شاید چیزهای بیشتری گفتم که یادم نیست ولی دیگر مهم هم نیست. معلوم نیست دیگر کِی حضوری ببینمشان با این وضعیت کشور و فلان و همینکه خوش گذشت به همه مون و خندیدیم کافیه‌.

شب، عین پیام داد برگشتی گفتم آره. صبح میرم تهران. گفتم کاش بودی با هم میومدیم شمال. یه پست قدیمی از اینستاش رو برام فرستاد و گفت زندگی من هنوز هم همین قدر هاج و واجه. 

ستار تو ماشین می‌خونه بهار من گذشته شاید..‌

 هر چه جلوتر می‌رویم و به تهران نزدیک می‌شویم هوا گرم و خشک می‌شود و گلوی من هم همینطور..

پ.ن: یادم باشد خوابم را یک روز اینجا بنویسم.

فردای سکس خوب

فردای شبهایی که سکس بد داریم همه چیز بد است. و برعکس.

مثلاً چهارشنبهء‌ پیش که بعد از یک روز خیلی بلند کاری و چندتا بحث الکی بالاخره بچه ها به اتاقهایشان رفتند و مادر بچه ها تلفنش را وسط سریال برداشت و من هم موافق بودم که قسمت بیخودی است و تلویزیون را خاموش کردم. کمی راجع به سفر حرف زدیم و روی تلفن چندتا عکس نگاه کردیم و من بوسیدمش ولی او اصرار داشت اول تصمیم بگیریم می خواهیم فلان روز قایق بگیریم روی دریاچه یا با قطار برویم بالای کوه. من گفتم هر کدام که او دوست دارد و او هم عصبانی شد که حوصله اش را ندارم و همکاری نمی کنم و من برگشتم به سمت خودم. از پُشت بغلم کرد که حالا قهر نکن ولی معلوم بود حوصلهء سکس هم ندارد. خلاصه بعد از نیم ساعت کشمکش و اینور آنور غلتیدن  یک سکس نصفه نیمهء‌ سر باز کُنکی هم داشتیم و بلافاصله بعد از تمام شدنش هر کسی خودش را تمیز کرد و رفت طرف خودش و خوابید. بدین ترتیب پنجشنبهء‌ هفتهء پیش از صبح تا شب به پر و پای هم پیچیدیم و با بچه ها بحث کردیم و من هم با مادرم دعوا کردم و او با خواهرش و همکارش و کل خانوادهء‌ شمعدانی و بستگان روز بسیار مزخرف و بیخودی را گذراندند.

حالا دیشب همه چیز بر عکس برگذار شد. بعد از اینکه بچه ها خوابیدند برنامهء‌ چند روز آینده را بررسی کردیم و کارهای باقیمناندهء قبل از سفر را بین هم تقسیم کردیم. همینطور که هر کسی طرف خودش دراز کشیده بود و حرف می زدیم و نگاهش به لیست کارهای باقیمانده بود شست پای چپش از زیر ملافه به ملاقات ساق پای راست من آمد که  یعنی می خواهم پوستت را روی پوستم لمس کنم. آرام و با حوصله دست راستم را زیر سرش گذاشتم و قاشق شدم برای کمرش و پاهایمان به هم گره خورد و تلفنش را کنار گذاشت. پشت گردنش را بوییدم و بوسیدم و دستهایم سینه هایش را پیدا کردند و  لبهایش لبهایم را. دستم را به سمت جایی که دوست داشت هدایت کرد و انگشتهای من با نظم نفسهایش هماهنگ شد و با تمام وجودش در من غرق شد و از لذت آه کشید و آرام در آغوشم چشمانش را بست. شاید پنج دقیقه در سکون و سکوتِ مطلق گذشت. یا بیشتر. به هوش که آمد چشمهایش می درخشید. بازوهایش را دور شانه هایم حلقه کرد و تمام وزنِ مرا به روی خودش کشید و پاهایش حلقه شد پشت کمرم. با کمک انگشتانش با هم یکی شدیم و نفسهایمان تند تر شد و حلقهء پاهایش محکمتر. صدای آهم را که شنید انگشتهایش را روی لبهایم گذاشت و چشمانش شهلا بود و نگاهش شیدایی و در آغوش هم از عرش گذشتیم و به اوج رسیدیم و هر کسی از خودش بیخود شد و از دیگری لبریز.

امروز صبح که فردای سکس خیلی خوب بود همه چیز خیلی خوب شروع شد. البته تقریبا. دخترم مادرش را صدا کرد که دلش درد می کند. یک دقیقه بعد مادرش مرا صدا زد که بدوم یک کاسه بیاورم تا بالا نیاورده است و درجه را هم. تب داشت و حالش خوب نبود. ولی چون امروز فردای سکس خیلی خوب بود و هیچ مشکلی برای ما خیلی بزرگ نبود من و مادرش همه چیز را کنترل کردیم و بلافاصله توافق کردیم که امروز پیش من و در تخت ما در خانه می ماند و مادرش که جلسهء‌ مهمی داشت و شب هم با رئیسش شام کاری داشت به کارهایش برسد.

همین که دخترم در تخت ما مستقر شد پسرم از آشپزخانه اعلام کرد که بطری آبش را که تازه خریده بود پیدا نمی کند و احتمالا در کلاس جا گذاشته است. پدرم هم که قرار بود ده دقیقه قبل برای بردن پسرم به کلاسش دم در باشد زنگ زد که مادرم همین الان کله سحر خرید لازم دارد و خلاصه نمی رسد. ولی چون امروز فردای سکس خیلی خوب بود با دو دقیقه صحبت من  و مادر بچه ها تصمیم گرفتیم که او جلسهء اول را از خانه و پیش دخترم بردارد و من که بطری آب قدیمی را پیدا کرده بودم پسرم را برسانم و برگردم تا او برود.

وقتی بالاخره همه چیز مرتب شد و مادر بچه ها به دفترش رفت متوجه شدم که رئیسم یکی از تصمیمهای مهم دیروز مرا فراموش کرده و ایمیلی فرستاده به تمام دنیا و تمام حرفهای دیروز مرا برای کارمندانم کاملا نقض کرده. یکی از کارمندهای موزمار هم آن ایمیل را برای چند رئیس و مرئوس دیگر رونوشت کرده و حسابی من را ضایع کرده و خلاص. دخترم هم تبش پایین نمی آمد و مادرش مرتب پیغام می داد که حالش چطور است و حواست به او باشد و رئیسم هم در دسترس نبود و همه چیز هردنبیل. ولی هر چه باشد و نباشد امروز فردای سکس خوب بود و من خم به ابرو نیاوردم و با قلبی آرام و دلی مطمئن به روز خودم ادامه دادم.

شب هم که مادر بچه ها درگیر بود کلاس بسکتبال پسرم هم به علت آماده نبودن سالن  در لحظهء آخر کنسل شد و شش تا پسر نسبتاً غریبهء محله را به خانه آورد تا فوتبال بازی کنند و دقیقاً همان چراغ حیاط را که سه هفتهء‌ قبل شکسته بودند و من هفتهء‌ قبل بالاخره درست کرده بودم دوباره شکستند. مادرم که برای کمک آمده بود اعلام کرد که هفتهء بعد جنگ ایران بالا خواهد گرفت و همه جا را می زنند و وقتی پرسیدم آیا این هم از این خبرهای تلگرامی است قهر کرد و به پدرم گفت خسته است و هر دو زود جمع کردند و رفتند.

حالا هم هنوز دخترم تب دارد و این پسرها در حیاط فریاد می زنند و عربده می کشند و وحشی بازی در می آورند و من چهار ساعت است دارم سعی می کنم چهار خط بنویسم و کلیهء‌ فکر و ذکرم به هم ریخته است و اصلا معلوم نیست این متن به کجا قرار است برسد.

ولی امروز فردای سکس خوب است. زندگی زیباست و آسمان آبی و چمن سبز و ایام بهاری.

چرا کسی نگفته بود اینقدر ترسناکه؟

 هربار که رابطه‌مون یه مرحله به ازدواج نزدیک می‌شه من یه بار پنیک می‌کنم. شبیه چندلرم، با این تفاوت که اون از تعهد می‌ترسید من از اشتباه کردن تو انتخاب بهتریییین گزینه. یه سری از هم‌کلاسی‌های مدرسه و دانشگاهم دومین ازدواجشون رو کردن، من ولی فکر می‌کنم طلاق پایان دنیاست و مبادا که اشتباه کنم. نه که ازدواج تحفه باشه، اما من دلم خانواده می‌خواد. حالا دیگه فقط از طلاق هم نمی‌ترسم. بدتر، مدام شک می‌کنم که دوستش دارم؟ به اندازه کافی دوستش دارم؟ اون چیزایی که دوست ندارم مهمن یا قابل چشم‌پوشی؟ نسبت قد به وزنش تغییر می‌کنه یا من حساسیتم رو اندامش کم می‌شه؟ با تفاوت‌های اخلاقی‌مون کنار میایم یا بدتر می‌شه؟ همه‌ی این سوالا برای اضطرابه یا واقعیه؟

تابستون پارسال که حلقه‌هامون رو گرفتیم و اینگیجد شدیم، یه دوره همین ترس‌ها رو داشتم. همه این سوال‌ها رو روزی هزاربار پرسیدم و اونقدر نشخوارهای ذهنی‌ام زیاد و آزاردهنده شد که یه دوره آسنترا (سلام نیلی و مستانه) شروع کردم. خوب بودم تا دو سه هفته بعد تموم شدن دارو که اول اضطراب برگشتن اضطراب! داشتم و بعد کم‌کم فکرهام دوباره شروع شد و حالا که صحبت از ثبت و سند ازدواجه، به اوج خودش رسیده. 

احمقانه‌ترین قسمتش اینه که تو رابطه قبلی، چشمم رو روی همه‌چی بسته بودم. منی که تو عمرم لب به سیگار نزدم، با سیگار کشیدن‌های سنگین و جانک‌فود خوردن‌هاش کنار اومده بودم و فاز پذیرش آدم‌ها اون‌طور که هستن برداشته بودم. یه جوری چشمام رو روی همه‌چی بستم که بدترین ضربه عمرم رو از اون خائن عوضی خوردم. حالا که به مهربون‌ترین و مثبت‌ترین مرد دنیا رسیدم، چک‌لیستم رو درآوردم داره همه‌چی رو چوب‌خط می‌کنم. شاید هم دلیلش همینه که یه جایی تو ناخودآگاهم می‌دونستم اون رابطه به سرانجام نمی‌رسه و سخت نمی‌گرفتم ولی حالا چون می‌دونم این رابطه پتانسیل پیش رفتن رو داره، ترس از اشتباه کردنم زده بالا! نمی‌دونم.

مغز آدمیزاد خیلی چیز عجیبیه. گاهی هم فکر می‌کنم احتمالا بعد از ازدواج و عروسی که بتونم به مغزم بگم کاریه که شده و همینه که هست، دیل وید ایت، این فکرا خود به خود دست از سرم برمی‌دارن.

یه زمانی آدم رمانتیکی بودم. بودم؟ حداقل بلد بودم چندتا متن احساسی بنویسم. این روزها پست‌های عاشقانه بقیه رو که تو اینستا می‌بینم فکر می‌کنم یعنی اونا اختلاف‌های بزرگ ندارن؟ شک نمی‌کنن به انتخابشون؟ ذکر هر لحظه‌شون «بار دیگر تو، بار دیگر تو»ئه؟ من یه جوری مضطربم و پر از سوال و اونقدر نوشتنم رئال شده، که احتمالا اگه بخوام عکس عروسی پست کنم، کپشنش شبیه پست وبلاگ می‌شه، با توضیح شرایط زندگی انسانی و ریسک همه انتخاب‌ها وجمع‌بندی که خلاصه ما هم با هم اختلافاتی داریم ولی خوشحالم که تصمیم گرفتیم یه شانسی به رابطه‌مون بدیم و دوسِت هم دارم راستی!

این پست اگه تراپیستم زودتر وقت می‌داد یا تو جلسه‌هامون یه خورده بیشتر گرا می‌داد که نگران باشم یا نباشم، شاید پست نمی‌شد. اما تا وقت جلسه بعدی رو بگیرم، نیازمند کامنت‌های سبزتان هستم :)

شهرِ بچه های بیدار

 دیروز بعد از یک روز طولانی دیگه، به مقصد نهاییمون رسیدیم. مقصد به گفته دوستان ایتالیاییمون بهشت آب بازی بچه هاست. ساحل های کم عمق، اقلیم نسبتا خنک با نسیم ملایم و امکانات مختلف که فقط برای بچه ها طراحی شده. ما خسته و هلاک رسیدیم به آپارتمان و ماشین را به سختی از کوچه ی تنگش بردیم و در حیاط تنگش پارک کردیم. ساعت حدود ۵ عصر بود و پدر بچه خیلی بیشتر از بچه ذوق داشت که همین الان بریم توی آب! از آنجاییکه آپارتمانی که گرفتیم دوتا خیابان با دریا فاصله داشت، ساز مخالف نزدم که خسته ام و این بچه باید ۷ بخوابه و هنوز وسیله ها رو باز نکردیم. رفتیم که جگرگوشه برای اولین بار دریا رو ببینه. دیدن قیافه ی ذوق زده اش در آب خیلی کیف داد. من؟ من کمی شوکه از حجم جمعیت و گرمای هوا بودم. ساحل همه گوش تا گوش پلاژهای متعددِ child friendly است که باید تخت بگیری و چتر ( مثل بقیه ی جاهای ایتالیا) ولی تخت گرفتن برای ما با بچه ی ۱۰ ماهه ای که نمیتوانیم چهاردست و پا زمین بگذاریمش و باز بخاطر بچه نمیتونیم روی تخت بشینیم، بی معنی است. ولی خب باید جایی داشته باشیم که وسیله هامونو بذاریم. یک ساعتی بودیم و سریع برگشتیم که جگرگوشه رو بخوابونیم. همینطوریشم ساعت خوابش گذشته بود و بی قرار شده بود. پدربچه تخت بچه و دوربینش را راه انداخت و بعد از خواباندنش رفتیم رستوران سر کوچه ( تقریبا روبری خانه) با دوربین هم جگرگوشه را چک میکردیم که اگه بیدار شد و گریه کرد بدویم بریم سراغش. توی خانه ی خودمان هم خیلی وقتها اینکارو میکنیم. بردمان یکی دوتا رستوران نزدیکمان است. اینجا که دیگه دوتا خانه انطرف تر بود. لباس شبانگاهی پوشیدم، گوشواره هامو انداختم و رژی زدم و فقط با موبایل خالی رفتیم. شراب سفید خانگیشونو سفارش دادم و اسپاگتی ونگوله. شراب سفید را در جاهای گرم خیلی دوست دارم وقتی از سرمای شراب و گرمای محیط، بیرون گیلاس عرق میکنه. اسپاگتی مزه ی بهشت میداد. رستورانش هم جای سوزن انداختن نبود. شانس اوردیم اپارتمانمون همچین جایی درومد. برای فردا شب هم یک میز رزرو کردیم و درومدیم یه کم اطراف را بگردیم.  (باز هم با همین بورد دوسه تا کوچه خیابون). چیزی که در شهر از همه چی بیشتر تو چشم میزد، بچه های بیدار و سرحال و گاهی حتی درحال بستنی خوردن بود!  ساعت ۱۰:۳۰ شب ما خودمان به عنوان دوتا بزرگسال غالبا مسواک زده و تو رختخوابیم، آنوقت این بچه های ریز و درشت با والدینشون بیدار چکار میکنن؟! البته با پدر بچه گفتیم که احتمالا بچگی خودمونم همینطوری بوده و ما هم فرهنگ زود خوابیدن خاصی نداشتیم ولی برای من شوک فرهنگی بود، الان با داشتن جگرگوشه که داشت پادشاه هفتم را خواب میدید. 

۰۸ مرداد ۱۴۰۵

خرده جنایت‌های مهاجری

فرید۱ سی و سه سالگی مهاجرت میکنه. تو ایران کار و زندگیش خوب بوده. میاد اینجا ارشد مجدد به انگلیسی میخونه و فارغ‌التحصیل میشه، بدون اینکه توی این دو سال بتونی ایتالیایی حرف بزنه. طی یه تصادفی پاش میشکنه. اما چون هزینه‌ی درمانشو نداره و هنوز کار بلد نیست، همینطوری لنگان لنگان به زندگیش ادامه میده و به همه اطرافیانش میگه براش کار پیدا کنن. چی خونده؟ عمران. چه سابقه کاری داره؟ کار سر ساختمون نیمه کار با پله‌های نصفه و کلاه و کفش ایمنی. چند وقت پیش تولدش بود. از مهمونا خواست پول جمع کنن تا براش آی‌واچ بخرن. آی واچ قراره براش پا بشه.
فرید۲ با زنش تو ۲۴ سالگی مهاجرت کردن که ارشد ادبیات انگلیسی بخونه. حین تحصیل دو روز در هفته اینجا و اونجا کار میکنه ولی نه خودش نه زنش وقت نمیذارن زبان کشوری که بهش مهاجرت کردن رو یاد بگیرن. دانشجوان و هروقت بهشون بورس برسه میتونن هزینه‌ی اجاره رو بدن. یه گربه میگیرن که به سلامت روانشون کمک کنه. از گربه اول خوششون نیومد چون بو میداد، دادنش رفت. یه گربه نژاددار گرفتن که «عکساشم خوشگل بشه». فرید۲ بعد دوسال یه قرارداد کاری امضا کرده که باید شهرشو عوض کنه. به صاحبخونه فعلیش اطلاع میده که میخواد بره. صاحبخونه مستاجر جدید پیدا میکنه. وقتی فرید۲ میره سر کار میبینه بعد از ۱۰ روز بهش میگن چون کسی نیست کاراموزیتو جلو ببره، نمیتونیم باهات ادامه همکاری داشته باشیم. فرید۲ ناراحت میشه میگه پس قرارداد چی. بهش میگن توش تعهدی نداشتن. صاحبخونه بعد از چند روز بهش پیام میده خب کی تخلیه میکنین خونه رو؟ و فرید۲ میگه نه ما میمونیم.
فریده تو ۲۷ سالگی بعد یه ارشد مهاجرت کرده و هفت ساله داره کارشناسی به انگلیسی میخونه. دوره کارشناسی سه ساله‌اس. فریده هنوز ایتالیایی حرف نمیزنه، و نمیفهمه. فریده حین تحصیلش وام گرفت و لپ تاپ ZEN آیسوس خرید. فریده به مامان بابای ویلانل گفته ویلانل کار پیدا کرده چون دوسپسر وقتش رئیسشو می‌شناخته. 
ویلانل بدبخت، شش سال کت‌سیتری و داگ‌سیتری و بیبی‌سیتری کرد از اینور شهر تا اونور تابستون و زمستون تو بارون و تگرگ پی‌پی سگ ملتو جمع کرد، زبان خوند، با لپ‌تاپ ۲۰۰۷ و گوشی نود یورویی سر کرد، وسط کووید تنهایی کشید بعد شوهر کرد دیگه تموم شد.
چه کاری بود می‌نشست خونه با گربه‌ش و اینستاش، صاحبخونه براش چایی می‌آورد، شوهر از آسمون نازل می‌شد، رئیس از دل ابرها بیرون می‌اومد، قرارداد دائم هم خودش ایمیل می‌شد.
خیلی عصبانیم. تازه این فریده عفریته رو عروسیمم دعوت کرده بودم. 

بریده‌ی نهم

 ام‌روز، دوستی را دیدم، پس از دیدار پیشین با او درست چند روز مانده به آغاز جنگ چهل روزه. او هم، مثل من، معلم است و او هم، مثل من، مثل همه، این روزها حال خوبی ندارد و می‌کوشد بدحالی‌اش را به رو نیاورد تا نقشی در بیش‌تر بدحال کردن آدم‌های روبه‌رو، مخصوصا دانش‌آموزان و هنرجویان کودک و نوجوانی که بی‌گناه‌ترین‌ها در این مخمصه‌اند، نداشته باشد.

از سال تحصیلی و کلاس و بچه‌ها حرف زدیم و تجربه‌ی متفاوت سال اخیر، با وجود در چنته داشتن تجربه‌ی دوران غیرعادی‌ی کرونا. از مشغله‌های نامرتبط با درس و کارهای ناتمام حرف زدیم و به خاطره‌ی آدم‌های در گذشته سرک کشیدیم. او از پدرش گفت و من از بابابزرگ‌ام و این که چه‌طور مستقیم و غیرمستقیم زیر دست آن‌ها دچار بدآموزی شده‌ایم برای کنار آمدن با مناسبات زنده‌گی در این روزگار پول‌محور.
آری، هم‌چنان مدار حرکت ما معلمی‌ست، هرچند یک سال که بگذرد رشد درآمد هر کدام از ما به زور سی درصد بشود. پس، بی‌خیال شرایط تحمیلی شدیم و از جایی به بعد تنها در باره‌ی دغدغه‌ی آموختن و یادگیری گپ زدیم.
حرف و بحث‌ها تمام‌نشده، یک‌باره، پیامی از مدیر مدرسه گرفتم که متأسفانه پدر یکی از دانش‌آموزان در گذشته است. ذهن‌ام صدا کرد که پسرک را هم برای آخرین بار در همان روز آغاز جنگ چهل روزه دیده‌ای ...
دیگر به صحبت‌هامان توجهی نداشتم. اصلا عین راننده‌گی کردن که بی آن که هوش‌یار باشی، گاز و ترمز و دنده و بوق رام دست‌ها و پاهایت اند، گفت‌وگو کردن‌مان هم پیش می‌رفت و در عوض، خیال دست‌های سراسر جوهری شده‌ی پسرک پیش چشم‌ام می‌آمد و کتاب پاره‌پوره‌اش که درس‌هایش را به خوبی می‌دانست ...

پی‌نوشت ۱:
در روایت بر اساس واقعیت، اندکی دخل و تصرف کرده‌ام.

پی‌نوشت ۲:
در سال تحصیلی‌یِ پیش رو، در مدرسه‌یی که درس می‌دادم، حضور نخواهم داشت. پس، مدیر مدرسه که خبر آورد، می‌شود مدیر سابق و آن دانش‌آموز، به هر حال، پسرکی خواهد ماند که پدرش را خیلی زود از دست داده است.



روز پانزدهم از چ.د

 تمام زندگیم عاشق پنج شنبه ها بودم. حالا دیگه اصلن پنج شنبه ها مثل قبل نیست. دختره میگه هیچ روزی مثل قبل نیست. پنج شنبه بعد از ظهرهزارتا عصر جمعه بود از دلگیری.

دلم برای اون پنج شنبه های عزیز تنگ شده

قال آیدا علیه السلام ...


امروز غذای دیروز آیدا را درست کردم. آن بادمجان و گوجه و سیر گریل شده با روغن زیتون و پودر ریحان ولی بجای بوراتا پارمسان ریختم. اینقدر خوشمزه نوشته بود که مقاومت و صبر جایز نبود. صبح سریع رفتم بادمجان خریدم.

 خواهرم دو روز و نیم اینجا بود. بسی غم خورد، اشک ریخت، شکایت کرد،برای  راه حل های پیشنهادی من بهانه اورد، غر زد و دیشب هم گفت درباره ی من بنویس شاید کسی نظری بگوید که به کارم بیاید.

 خواهرک من چهار سال از من کوچکتر است ، تجربه ی ازدواج ندارد، فرزندی هم ندارد.  همیشه عاشق بچه و خانواده داشتن بوده ولی پیش نیامده، شرایط جور نشده ، خودش هم عاشق کسی  نشده و حالا از سرنوشتش شاکیست. تنهایی در غربت بهش فشار می آورد. هر چه دیت میرود به جایی نمیرسد، یا خودش خوشش نمی آید، یا طرف ادامه نمیدهد. هر ترفندی بگی زده ام که حالش بهتر شود معیارهایش را واقع گرا تر کند خودش را سرگرم موضوع های دیگری کند یا انچه که هست را بپذیرد و بیشتر به نکات مثبت زندگی اش توجه کند، چرا که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

  در میان صحبت ها گفت چرا هر کسی را میبینم عشق و عاشقی میکند بجز من. گفتم هیچ کس آن طوری که تو فکر میکنی روابط رویایی ندارد هیچ کسی پرفکت نیست و آدمها همش دارند با هم کمپرومایز میکنند. این کسی که تو میخواهی را حتی اگر به خدا سفارش بدیم بسازد هم باز یک جای کارش از نظر تو میلنگد. خیلی چیزهای دیگر هم گفتم. دوستم هم از نروژ زنگ زد بهش گفتم از تجربیات دیت های موفق غیرپرفکتش و کوتاه آمدن هایش برایش گفت. سعی کردم بهش ایده بدهم که خودش را لول آپ کند و زاویه نگاهش را تغییر دهد و طور دیگری به دیت و پارتنر و تنهایی نگاه کند. بعد هم گشتم چند تا پست خوب از وبلاگ ایدا درمورد روابط پیدا کردم خواند در موردشان فکر کرد و صحبت کردیم

وبلاگ آیدا گنجینه ای از اصول و قواعد روابط انسانی هوشمند و معنا دار است.

غذاهای آیدا هم منبع الهام و هوس برای طرفداران سر سپرده است.

آیدا، ای بانوی وبلاگ ، ای کلامت هدایت کننده ی گم شدگان ، سرت سلامت باد و تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!

تنهایی عالمی است

 امروز به سختی پذیرفتم که بریم استخر .
بریم که یعنی سپهر و میم پدر پسری می رن و منم تنها .
دو تا استخر متفاوت کنار هم توی یک باشگاه.
اصلا حوصله نداشتم برم ولی فکر میکردم هم ذهنم احتیاج داره هم بدنم.
بی حوصله شدن برای انجام تمام کارها حتی تفریحات امتداد پیدا کرده
خیلی دیگه توی این وضعیت ابهام زندگی کردیم
طبیعتا همه یک طوری رو هواییم
۹۰ میلیون آدم.
اصلا چرا رسیدم به اینجا .
برگردم به موضوع اصلی.
موضوع این بود که برای همه عجیبه که من تنهایی می رم استخر و توی ۵،۶ ساعتی که اونجام هیچ معاشرتی ندارم.
امروز داشتم فکر میکردم که واقعا من نیاز به معاشرت کردن ندارم یا اینقدر اینطوری بودم عادت کردم.
همیشه دوستان کمی داشتم.
آدم گشتن با ادمهای زیاد نیستم.ترجیح ام ارتباط های کمتر ولی با کیفیته
استخر که میرم؛
شنا می کنم ؛
کتاب می خونم و از سکوت اونجا لذت می برم .
آفتاب مایل که میشه و دیگه اون شدتش کم میشه؛
از اینکه روی پوستم افتاده و گرمای لذت بخشی داده کیف میکنم.
نمی دونم که اگر با کسی برم هم خوش میگذره .
یا همین حال تنهایی مو بیشتر دوست دارم .
ولی الان با اینکه از نگاه همه آدم عجیب و به دور از ارتباط و آدمها ام خودم خودمو دوست دارم و از اینکه می تونم‌ از تنهایی ام لذت ببرم و حتی تنها تفریح کنم خوشحالم.

مهلت

این هفته هر روز رو ساعت 7 صبح ساعت گذاشتم که پاشم. 7:30 رو کردم 7:45، بعدش 8 و بعد 8:15 و بعد 8:30 و بعد 8:45 و در نهایت واقعا 9 تازه چشام باز میشد. فکر میکنم اگه با زود بیدار شدن بتونم یه روتین بسازم برای خودم، خیلی خوب میشه.

از ساعت 11 میرم رختخواب که زودی بخوابم که فرداش پاشم . اما شب که میشه تا  2-3 مغزم کار میکنه و نمیتونم بخوابم. هرچی نگرانی و فکر و خیال میاد سراغم.  

مغزم یه جعبه پر از چیزهای مختلفه. باید دونه دونه درشون بیارم، دسته بندیشون کنم. نمیدونم کی چون حوصله‌شو ندارم. ولی خب تا نتونم بهشون سر و سامون بدم، اوضاعم همینه. از چی فرار میکنم؟

از نسیم یه مهلت گرفتم تا مهر، اگه تا اون موقع خودم رو نتونستم جمع و جور کنم، دیگه واقعا میرم پیش تراپیست.

ماه عسل با آسنترا

 روز هشتم

به روال هر روز که از خواب بیدار میشم اول خبرها رو چک میکنم ببینم دیگه چه تصمیم جدیدی برای زندگیمون گرفتن! یه مشت عروسک خیمه شب بازی شدیم که هر وقت دوست دارن از توی کمد درمیارن و کارشون که تموم شد پرتمون میکنن توی کمد!

برای سلامت  روانم دارم سعی  خودم رو میکنم که ویدیو و خبرهای تلخ این روزها رو کمتر ببینم. بعد از ۱۸ و ۱۹ دی ماه خودم رو مجبور میکردم که هر ویدیو و محتوایی که مربوط به اون روزها و کهریزک بود رو تا انتها ببینم ، یه جوری فکر میکردم تنها کاری که ازم برمیاد اینه که غم ،  رنج و دردی که خانواده های کشته شده ها کشیدن رو من هم  باید بچشم ، لمسش کنم .

از یه جایی به بعد دیگه نتونستم ، یعنی روان و جسمم نتونست این حجم از درد رو تحمل کنه . تراپیستم نظرش این بود که این خودآزاری رو کنار بزارم یا حداقل کمترش کنم. 

دوز داروها رو هم زیاد کرد، برای اشتهای سیری ناپذیرم به شیرینی هم ویتامین ب۶ تجویز کرد. 

حالا من موندم و یه حس بیخیالی که خیلی ترسناکه! مثلا توی مجلس ختم در حالی که همه دارن از ته دل زجه میزنن ، من مثل یه مجسمه اون وسط نشسته بودم  و داشتم   نوشیدنی که بهم تعارف کرده بودن رو با  اشتها میخوردم.

یا مثلا دیگه برام مهم نیست که  سوخت رسان ها امشب بر فرار خاورمیانه به بالاترین حد رسیدن و یا اینکه قراره برق مون دو ساعت در اوج گرما قطع بشه!

یا اینکه پسره توپ کثیفی رو که توی حیاط باهاش فوتبال بازی کرده بیاره توی خونه و به در و دیوار شوت کنه!

حس خیلی خوبیه ؛ البته تا زمانی که بدنت به قرص ها عادت کنه؛ بعدش دوبار همه چیز عادی میشه، تقریبا میشه بهش گفت ماه عسل :)

اپیزود پنجاه و چهار

 هیچ‌وقت نفهمیدم که دکترا چرا این‌جوری وقت میدن که یه عالمه آدم که خب سالم هم نیستن، مدت طولانی توی صف انتظار مطب باید بشینن.

امروز ساعت دو و ربع وقت داشتم و رفتم که سی‌تی‌اسکن مامان رو به دکتر نشون بدم. کی رفتم تو و دکتر رو دیدم؟ پنج و نیم! یه‌طوری کله‌م خرابه که توضیح نداره. بعد من که چیزیم نبود، کمر درد گرفتم. اون بدبختی که با کمر پیچ و مهره شده با واکر اومده نشسته که خیلی گناه داره دیگه.

به منشی هم که اعتراض میکنم میگه سیستم همین‌جوریه دیگه!

واقعا کله‌م خرابه و غر زیادی دارم.


روز پنجاه و چهارم _ قانون قهر و بوسه

چند ماه پیش که تصادف کرده بودم، ساکت و مغموم شده بودم . جیک نمی‌زدم. هم از خود اتفاق بدی که افتاده بود هم از ترس جواب پس دادن ‌های بعدش.

واسه همین زنگ‌زدم‌ به نون گفتم‌ می‌دونم حالت خوش نیست عزیز من. پاشین شب با بچه‌ها بیاین اینجا خونه‌ی ما. که حالش عوض بشه و دور هم یک کم مودش بیاد بالا. حالا نه می‌دونم چی درست کنم هم یک عالمه کار دارم!

پاشدم اومدم خونه مامان اینا. بالش مخصوص گلدارم رو برداشتم و اومدم ته پذیرایی رو اون فرش طوسیه جلوی مبل استیل‌ها ولو شدم پای وبلاگ خوندن. باد کولر قشنگ می‌خوره کف زمین. همینجا که من خوابیدم. از پنجره‌ی پاسیو نور کمی می‌زنه تو اتاق و اینجا رو دنج می‌کنه برام. من ظهرها خواب ندارم اما این ولویی رو دوست دارم. خونه آرومه و راحت تو خیالات خودم غوطه‌ورم. 

میام می‌خونمتون و گاهی کامنت می‌گذارم. انگار این دو سه روز اخیر زیاد کامنت گذاشتم!  نه که بد باشه‌ها ولی می‌دونم از کجا نشات می‌گیره. هروقت سکوتم زیاد میشه تو چت یا وبلاگ یا نوشتن بیشتر حرف می‌زنم. الانم‌ همونه. اورتینکم هم زیاد شده باز...

صدای دعوای همسایشون از پنجره‌ی پاسیو داره میاد. حسابی از دست هم دلخورن. ناراحت میشم براشون. چرا آدم‌ها یک وقت‌هایی حرف هم رو نمی‌فهمن!  به این فکر می‌کنم که از وقتی من آروم‌تر شدم و بحث نمی‌کنم چه همه چیز رو رواله و آرومه خداروشکر! البته سختمه ‌ها ولی خب آرامشش خوبه و اینی که قهر نمی‌کنه هم خوبه چون من از قهر متنفرم. بخصوص از قهر طولانی. 

وقت‌هایی که قهر می‌کنه دم در که میرم استقبالش بوس نمیده. صبح‌ها هم که بدرقه‌ش می‌کنم و لای در وایمیسم منو ببوسه، بوس نمی‌کنه. می‌دونه نقطه ضعف من قهره. 

به نظرم آدم‌ها باید یک قانونی بگذارن که تو قهر هم بغل و بوس سر جاش باشه.‌ سکس هم همینطور! و اصلا و بخصوص سکس! کسانیکه طولانی قهر می‌کنن باید این قانون رو رعایت کنن آخه اونی که قهر نیست خیلی اذیت میشه خب! 

اما خب واضح و مبرهنه که  نمیشه این قانون رعایت بشه چون وقتی دلخودی هست اول همه عشق و سکس رو نشونه میره و آسیب میزنه. اون آسیب‌ها  هم جمع میشن و درونت تلنبار میشن و یک روزی و یک جایی ،یک‌جوری خودشون رو بهت نشون میدن بالاخره !

واسه همینم گاهی زندگی تو خیال و رویا بهتر از واقعیته چون تو کاری بیشتر از این از دستت برنمیاد یا اگر هم‌ برمیاد نمی‌تونی فعلا کاریش کنی. فلذا آروم میشی و به راه‌های دیگری می‌اندیشی. 

قهوه رو دم می‌کنم و کسی رو بیدار نمی‌کنم. می‌خوام امروز تنهایی قهوه بخورم. بعدش هم‌ عکس فنجونم رو بدم‌ به گلوریا. 

می‌خوام ببینم رویاهام رو تو فنجون میبینه یا نه.



از اون ور بوم نیفتم؟

دیگه قضیه داره بودار می‌شه. مگه داریم؟ فکر کنم یکی‌دو تا از دیفالت‌سِتینگ‌هام که عمری سعی کرده بودم اُوررایت‌شون کنم، یهو عوض شدن.

داره یه ماه می‌شه که روزهای کاری، بدون دست‌وپا زدن قرص تیروییدم رو خوردم و بدون چک‌وچونه یا حتی هیجان خاصی رفتم استخر. لابد روتین داشتن یعنی همین.

الان سه هفته‌ایه که منتظرم زیر همه‌چیز بزنم. اون کار رو که نکردم هیچ، حتی سه‌شنبه‌ای که ساعت هفت صبح جلسه‌ی «اتاقی از آن خود» بود و خیلی شیک و مجلسی می‌تونستم بهانه‌اش کنم، چی کار کردم؟ یه ساعت زودتر پا شدم. حتی پُزش رو هم دادم. گیرم که پُزم این باشه که از هُلم بدون عینک زده باشم از خونه بیرون.

از این‌جا نوشتن هم هیچی نمی‌گم. مطمئن بودم روز چهارم به پنجم نمی‌کشه.

نه که راضی نباشم‌ها، ولی هنوز فرمولش رو درنیاوردم. نکنه دفتر ورد واقعا کار می‌کنه؟ نکنه جینکسش کنم؟

اینرسی

هوا شرجی دم کرده است و من در راه شهر محبوبم، برای دیدن دوستان خیلی قدیمی. شهری که ۱۰ سال از عمرم را در آن زندگی کردم. ۱۸ سالگی وقتی آمدم تهران، برایم مثل یک مهاجرت بود‌ شهر محبوبم را رها کرده بودم. دوستای قدیمی هرکدام یک جا پخش و پلا بودند و من از این همه ترافیک تهران و شهر به این بزرگی هراس داشتم. دلم شهر آشنای خودم رو می‌خواست و کوچه‌ها و خیابان‌های آشنا. حالا خیلی سال است که تهران شهر محبوبم است. با خیلی از خیابان‌ها و کافه‌هاش خاطره دارم. دوستان زیادی دارم که در تهران زندگی می‌کنند و هربار از مسافرت به تهران برمی‌گردم، حس قشنگ خونه رو دارم. شهر کودکی برای من همیشه محبوب خواهد ماند. جایی که سال های اول همیشه بعد از برگشتن ازش گریه می‌کردم و فکر می کردم از خانه‌م جدا شده‌ام. 
خیلی گذشت که دیگر این شهر سبز، مفهوم خانه برایم ندارد. صرفاً خاطرات است که کمرنگ می‌شود و اگر به‌خاطر دیدن دوستان قدیمی نبود همین چندوقت یکبار هم به آن سفر نمی‌کردم.
حالا در آستانه احتمالی مهاجرت به کشور دیگه‌ای هستم. نمی‌دانم اصلا بشود یا نه. اصلا می‌روم یا نه. ولی می‌خواهم بدانم این‌بار چقدر طول میکشد که جای جدید را خانه بدونم. کافه ها و کوچه‌هایش را دوست داشته باشم و دوست‌های جدید پیدا کنم. 
اصلاً امکانپذیر است؟
نکند روزی تهران، برایم مثل شهر محبوبم فقط خاطره شود؟ و اصلا همچین چیزی اتفاق خواهد افتاد؟

تنبیه

 انقدر عصبانی بودم ‌از‌ اونچه نمیتونم بنویسم، که انگار خودمو تنبیه  کردم. و همین یه حال خوب‌ نوشتن از چیزایی که میتونم رو هم کنار گذاشتم.

احتمالا اون ۷۲ ساعت که از درد به خودم پیچیدم هم فشار حرفایی بود که نتونستم بزنم و نمیتونم و … دیگه‌ نمیخوام هم که بتونم، که بزنم، که ..

فعلا همینقدر با خودم قهرم که عهد این چله‌ها رو شکستم. دردم گرفت. اما دورتر نشستم.

ذوب پدیده‌ای گرماگیر است

داشتم رزومه‌ام رو برای موقعیت مدیریت پروژه مدیفای می‌کردم. به نظرم رسید می‌تونم پروژه خنک نگه داشتن خونه رو تو رزومه‌ام وارد کنم. بس که کل هفته رو داشتم برای هوای 36 درجه امروز آماده می‌شدم. از برنامه‌ریزی تا اجرا یا به قول چت‌جی‌پی‌تی end-to-end رو هم خودم انجام دادم.

جمع‌بندی‌مون این بود که امسال کولر نگیریم پس باید سایر گزینه‌ها رو ارزیابی می‌کردم. آب کمکی نمی‌کنه چون تبخیر که می‌شه رطوبت بالاتر می‌ره و خونه می‌شه سونای بخار. دیگه کدوم پدیده گرماگیره؟ ذوب. برنامه‌ام این بود که یخ بگیرم و بذارم تو خونه تا ببینم آب‌شدنش به پایین موندن دما کمکی می‌کنه یا نه.

ساعت ده رفتم خرید و با دوتا بسته یخ دوکیلویی کنار میوه و خوراکی‌ها برگشتم. آفتاب داشت تازه از گوشه پنجره راهش رو باز می‌کرد. پرده‌های طوسی ضخیم رو کشیدم. قبل اینکه مصاحبه یار شروع بشه و بره تو کال، یه بسته پلاستیکی خشک و خرچ‌خروچی یخ‌ رو باز کردم، تقسیمش کردم تو ظرف‌های مختلف و گذاشتم دور و بر خونه. اون یکی بسته رو هم به زور جا دادم تو جایخی. هوا که گرم می‌شه سعی می‌کنم گاز رو هم روشن نکنم. برای ناهار آبدوغ‌خیار درست کردم، یاد ناهارهای پنجشنبه‌های تابستون با مامان بخیر! تا از گلدون نقلی کنار پنجره نعنا بچینم و خورد کنم، دست کردم از یکی از ظرف‌ها یه یخ برداشتم و انداختم تو کاسه آبدوغ‌خیار. بامزه بود. قهوه بعد از ظهرم رو هم که ریختم باز همین‌طوری دست بردم تو ظرف رو کابینت و یه یخ برداشتم و انداختم تو لیوان. دو کیلو یخ تا حوالی شش عصر آب شدن و دمای خونه‌ به نسبت گرمای بیرون و تجربه موج‌های قبلی، پایینه. من که می‌گم ایده کار کرد. یه بسته یخ هم مونده برای گرمای بعدی.

خب این پست هم می‌شه گزارش پایانی و حالا فقط باید تمرین کنم این تجربه موفق رو با مدل STAR ارائه‌ بدم. اینقدر او‌.‌سی‌.دی وار هر دقیقه دمای داخل و بیرون رو چک می‌کنم که نتایج رو به صورت عددی هم می‌تونم ارائه بدم که هایرینگ منیجرها خوششون بیاد!

خبرِ بدِ صبحگاهی

 این آقای بدبختِ دلشکستهء جاروبرقی کِش هم مُرد - بیچاره.

آقای ناتمام هیچ وقت سیاسی نبوده است. سواد سیاست ندارد چون نمی خواند و نمی داند. یک زمانی دوستی داشت در دانشگاه که قرار بود با او همکاری کند برای نوشتن یک ستون هفتگی در یک روزنامه - که او اتفاقاً عضو انجمن اسلامی هم بود. یک شب به خانهء او زنگ زد که تو اگر ماشین داری بیا با هم برویم ستاد انتخاباتی خاتمی. آنشب رفت و دو سه شب بعد هم رفت و اعلامیه های انتخاباتی پخش کرد و یکی دوبار وانتی های بسیجی دنبالش افتادند و تهدیدش کردند با فحش  و کوبیدن روی کاپوت ماشین - که شاید شدیدترین  برخوردی بوده که تا اینجای عمرش در راستای یک کار نسبتاً سیاسی و قبل ازمهاجرت تجربه کرده است.

آقای ناتمام سالهای سال است که خبرهای تظاهرات و دستگیری و بازجویی و قتل عام آدمهای کشورش را از دور می خواند و در آنها گیر می کند. خیلی از آدمهای دور و برش - مثل همسرش - به محض خواندن این خبرها فحش می دهند و لعنت می فرستند به تمام حکومت. بعضیهایشان پُستهای تُند و تیز می گذارند و در شبکه های اجتماعی اعتراض می کنند و اعلامیه امضا می کنند و بازافشانی هم. بعضیهایشان حتی در این ور دنیا به خیابان هم می روند و با آن یکی گروهی که باز هم با حکومت مخالف است ولی آن طرفی است گلاویزهم می شوند - انگار نه انگار که این دشمن مشترک جای دیگری است و کس دیگری است و اتفاقاً خیلی هم خوشحال می شود که مخالفانش با هم مخالفند.

چند سالی است که هر بار آقای ناتمام عکس قربانیان ودستگیرشدگان کشورش را می بیند اول از همه به مادر و پدرشان فکر می کند - بعد به بچه هایشان - و بعد به بقیهء بستگانشان. در نظر آقای ناتمام  درد مادری که پسرش را به خاک می سپارد و دختری که دیگر پدر ندارد از درد ملتی که آزاد نیست ملموس تر است و واقعی تر است و تلخ تر. به نظر آقای ناتمام درد اصلی مردمش درد بقاست و بعد - با اختلاف - آزادی. کتاب تاریخ یعنی همین داستانهای شخصی که خواندنش برای او سخت تر است از تفسیر تاثیر عدم مشارکت مدنی یا کمبود آزادیهای شخصی. و البته که آقای ناتمام چون مرد است بهتر است خیلی هم در زمینهء آزادیهای شخصی نظر ندهد. در هر حال آقای ناتمام این نظراتش را با کسی در میان نمی گذارد - غیر از شاید همسرش - چون خودش هم توجیه و توضیحی برای این برخورد رقیق و احساساتی با این همه درد و رنج مردم کشورش ندارد. 

حالا امروز صبح هم یک دفعه این خواننده ای که فیلم هم داشت و آهنگهایش نزدیک زمان نامزدی آقای ناتمام با همسرش یک دفعه خیلی معروف شدند با موتورسیکلت تصادف کرد و مُرد. اتفاقا همان سال قبل از اینکه اسکار ببرد و زیادی معروف شود کنسرت هم گذاشت و آقای ناتمام هم با کلی زحمت و بدبختی بلیط ایستادنی ردیف جلو خرید  برای خودش و دوست دختر وقت که خیلی هم این فیلم را دوست داشت. بعد وسط مهمترین آهنگ کنسرت به اسم "به آرامی افتادن" خودش را با مهارت و سوء استفاده از شلوغی جمعیت از پشت - صد در صد با قصدِ بد - به دوست دخترش چسباند  و سرش را روی شانه اش گذاشت که مثلا من عاشق تو هستم و ما چه زوج  با مزه ای هستیم و خیلی رمانتیک هم. فقط در اثر اشتباهات محاسباتی و ورزش بیش از حد قبل ازیک شام مفصل قبل از کنسرت و ریتم آرامش بخشِ آهنگ  آقای ناتمام نه گذاشت و نه برداشت و درهمان حال خیلی جدی خوابش برد و تمام وزنش را روی دوست دختر مربوطه انداخته و هر دو با هم گروگامب به زمین خورده و باعث مکثی کوتاه از خواننده و مضحکهء خاص و عام در کنسرت شدند.

 به علت عمق بی آبرویی پس از این فاجعه دوست دختر آقای ناتمام که دیگر سرش را نمی توانست بالا نگاه دارد (بیشتر چون  گردنش تا مدتها درد می کرد)  با او ازدواج کرده و از او قول گرفته است که هر سال که همان خواننده به شهرشان آمده حتما بلیطهایش را تهیه کرده و به کنسرتش رفته و تا آخر کنسرت بیدار و با حفظ فاصلهء ایمنی سرپا بماند تا بلکه مقداری از آبروی از دست رفته را احیا کند - که تا حالا موفق نبوده است. حالا امروز آقای ناتمام فهمید که پارسال آخرین باری بوده است که او و همسرش این خواننده را تا آخر عمرشان روی صحنه خواهند دید. آقای ناتمام بعد از اینکه چند خبر مربوط به تصادف و حادثهء دلیل مرگ را خواند به اینستاگرام برگشت تا به مرور پستهای روزمره بپردازد. حالا عکسهای این خواننده و گیتارهایش و دوست دخترهایش و آهنگهایش بُر خرده اند وسط هم وطنان آقای ناتمام و اصفهان و گریه و فُحش و فحشکاری.

امروز آقای ناتمام که اصلا سیاسی نیست هی فکر می کند به خوشبختی نسبی خودش و خانواده اش - که دردشان درد بقا نیست و خبر بدی که  اول صبح به همسرش می دهد رفتنِ یک خوانندهء ایرلندی است - و نه رفتن عزیزانشان مثل این مادرهای داغدار اصفهانی.

۰۷ مرداد ۱۴۰۵

دوستی از روستای ابنبات

امشب هم باز با نورا یک ساعت و نیم ویدیوکال داشتم. خواهرم با دهان باز نگاهم می‌کرد. وقتی صحبت‌مان تمام شد گفت: «چقدر عجیب! چقدر خوب فنلاندی حرف میزنی ! چطور می‌شود؟ اصلاً این زن از کجا آمده؟»

گفتم در فیس‌بوک عضو یک گروه شده‌ام و زیر یکی از پست‌ها نوشتم که دلم می‌خواهد مکالمه‌ی فنلاندی تمرین کنم. از بین همه‌ی زبان‌آموزها و داوطلب‌هایی که آنجا بودند، نورا مرا انتخاب کرد.

نورا زن جوانی است که تمام عمرش را در یک روستا زندگی کرده. معنی اسم روستایشان هم «آب‌نبات» است. دور و برش نه خارجی بوده، نه مهاجر. برقکار است، اما این روزها در خرت‌وپرت‌فروشی روستا کار می‌کند.

من برایش از فرهنگ ایرانی  و اتفاقات عجیب یا خنده دار زندگی خودم حرف می‌زنم و او از زندگی خودش می‌گوید. حرف‌های من برایش آن‌قدر تازه و جذاب است که ممکن است فردای همان روز عکس یا چیزی مرتبط برایم بفرستد. مثلاً یک بار عکس یک کاسه باسه تا گلابی و دو تا موز روی یک رومیزی قشنگ فرستاد و نوشت: «ظرف میوه‌ی ایرانی درست کردم.»

خانه‌شان یک خانه‌ی چوبی بزرگ سه‌طبقه است. دوربین را برمی‌گرداند و سوراخ‌سمبه‌های خانه را نشانم می‌دهد و از دردسرهای داشتن یک خانه‌ی چوبی قدیمی می‌گوید؛ اینکه لباسشویی خراب شده، آبگرمکن باید عوض شود، موش به زیرشیروانی آمده، مبل کهنه مادرشوهرش هنوز آنجاست و حاضر نیست بفروشدش، یا اینکه شوهرش ماشینی خریده که داخلش لانه‌ی سنجاب بوده... از این جور داستان‌ها.

قبلاً هر دو سه هفته یک بار با هم حرف می‌زدیم، اما حالا هر سه چهار روز یک بار پیام می‌دهد که: «امشب بچه‌ها را خواباندم، زنگ بزنم؟» وسط روز هم گاهی برایم پیام می‌فرستد و از مشتری‌های عجیب‌وغریب فروشگاه می‌نویسد.

من برای او پنجره‌ای به بیرون از روستا هستم. بپنجره ای به تجربیات و داستان های متفاوت.

گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها چقدر تنها هستند و چقدر دنبال  دوست می‌گردند.فنلاندی‌ها شاید کمی زمان بخواهند تا یخشان آب شود و اعتماد کنند، اما وقتی اعتماد کردند، بعید است در دوستی ناامیدت کنند

اونجای مدرس

 یه ربع بیشتر وقت ندارم تا بنویسم چون از دوازده می‌گذره بدو بدو اومدم اینجا بنویسم که امروز وارد اونجا شدیم که دیگه سفت بغل می‌کنی و تن به تن می‌چسبه مثل اونجای مدرس که خنکه و مثل اونجای فرندز که خنده‌داره. 

بریده‌ی هشتم

 «دی‌روز هم‌زمان با تاريخ نهم تیر، ضمن يادآوری‌یِ خاطرات هم‌چه روزی در سال قبل، خواستم الکی‌سرخوشانه يادداشتی بنويسم برای شرح احوالات. روز تمام شد و چيزی ننوشتم. صبح ام‌روز، کم و بيش در ادامه‌ی همان حال و هوا آمدم به سراغ بايگانی‌یِ عکس‌های پارسال، و نتيجه‌اش شد ناپديدی‌یِ آن حس سرخوشی‌یِ بی‌هوده و پديداری‌یِ دوباره‌ی حس آشنای ناتمامی که گاه می‌کوشم از ديد پنهان‌اش کنم، اما واقعيت‌اش فربه‌تر از اين تلاش‌های مذبوحانه‌ست ...»


اگر آن‌چه خواندید پیش‌درآمد روزانه‌نویسی‌یی به‌جای مانده از تیر ماهی در دوازده سیزده سال پیش باشد، چه نتیجه‌یی می‌توان گرفت؟ آیا در یک چرخه‌ی باطل گرفتار شده‌ام به دست و پا زدن بی‌حاصلی؟

روز چهاردهم از چ.د

  دختر رو از کلاس برداشتم برمیگردیم خونه. ترافیک وحشتناکه. سر دزاشیب یه آقایی ایستاده با یه مقوای بزرگ تو دستش. با دوتا ماسک صورتش رو پوشونده فقط چشمهاش معلومه. میرسیم نزدیک. رو پلاکارد با خط خوش و بزرگ نوشته: یه خانواده ۶ نفره هستیم و مستاجریم. پول ودیعه خونه نداریم. زیرش یه شماره کارت نوشته. تو ترافیک آروم اروم‌از جلوش رد میشیم.دلم میخواد یه عالمه پول داشتم. خیلی زیاد. اینقدر که میشد پول پیش یه عالمه خونه رو برای کسایی که جا ندارند بدم. اینقدر که براشون گوشت بخرم مرغ بخرم برنج بخرم میوه بخرم. برای بچه ها اسباب بازی بخرم. دلم میخواد اینقدر پول داشتم که میتونستم کمک کنم ادمها شب بی دغدغه سر بگذارند رو بالش و بخوابند. اصلن دلم میخواست چراغ جادو داشتم. مدتیه دیگه میدونم باید از چراغ جادو چی بخوام.

نزدیک خونه جلوی سوپر محله یه کاغذ چسبوندن به دیوار: فرمانیه ۳۶۰ متر چهار خوابه خوش نقشه به قیمت رسیده

کاش چراغ جادو داشتم...

(چهل و یک)

 می‌رم روی ترازو و می‌بینم بعد از چند سال طلسم شکسته شد و عددی که با ۵ شروع می‌شه رو دیدم. ۵۹/۹۰۰! می‌رم در کمد رو باز می‌کنم و شلواری که عید خریدم (و تنم نمی‌شد همون موقع رو) می‌پوشم و می‌بینم به راحتی بالا رفت و دکمه‌هاش بسته شد. ولی هنوز جرات نمی‌کنم اون یکی شلوار مورد علاقه‌م با همین مشخصه رو بپوشم! با خودم گفتم هر وقت رسیدم به ۵۸. احساسِ خوبی دارم. دوست دارم با بدن خودم راحت باشم. عکس‌های تولدم رو نگاه می‌کنم و خوشم میاد از دیدن زیبایی‌م. دوستم می‌گه همسرت برات چی خرید؟ می‌گم یه شیشه عطر. می‌گه عطر جدایی نمی‌آورد؟ می‌گم بیست‌ ساله عطر می‌گیرم و باور نکن جدا شدن رو. می‌خنده. حس می‌کنم زندگی‌م خیلی بی‌معنیه، نمی‌دونم دنبال چی هستم. و خسته‌م. 

لب تاپ نماد دلواپسی

 داشتم فکر میکردم کدوم قسمت روزم رو میخوام بنویسم.
از صبح که با کاردک از تخت جدا شدم و توانی برای رفتن به سرکار نداشتم.
از قهوه ای که پشت میزم‌خوردم و بی حوصله و با اجتناب از معاشرت
از ناهار خوردنم که تا رفتیم که بخوريم برق رفت و توی گرما غذا خوردیم
از بعدش که تا ساعت ۳ برق نداشتیم
نه از اینها نمیخواستم بگم از تولدی که بچه ها توی بی برقی برای یکی از بچه های تیم گرفتند و حال خوب پخش کردند میخواستم بگم
از حال های خراب ایرانی که داریم دووم می یاریم فقط.
از بد بودن ابهام برای وجود همه  ی ما.
از سخت بودن اینکه هر لحظه منتظری که یک اتفاقی بیفته.
از اینکه هیچی شبیه قبل نیست.
از اخبارهایی که هر روز صبح با صبحانه قورت می دهیم
و دلمون خون می شود از اینکه هر طرف رو نگاه می کنی
داره مرگی رخ می ده.
نه به خودم قول داده بودم از اون حال های خوب بنویسم.
می گردم اما نیست...
واقعیت این شکلی خاکستریه.
این شکلی که موقع خداحافظی چهارشنبه همه به هم‌میگیم لب تاپ ببر معلوم نیست آخر هفته چی میشه.
لب تاپ ببر در تیم ما یعنی ممکنه به خاطر خطرات پیش رو تعطیل بشیم و مجبور به دور کاری.
لب تاپ ببر یه جمله ایه که ته ته ابهام حال همه ما رو می رسونه.
ته ته دلواپسی هایی که هر روز داریم حملش می کنیم.
و ما لب تاپ های کاری مان را میاریم و می گذاریم کنارمون به امید اینکه بالاخره یه روزی دوباره این لب تاپ نشونه دلواپسی ها ما نباشه.


درست میشه

 روز هفتم

دختره باید دو روز در هفته بره مدرسه ، صبح که بیدار شدم براش صبحانه آماده کنم واقعا حس کردم پلک هام انقدر سنگینه که نمیتونم بازش کنم! یادم افتاد که دیشب خوب نخوابیدم ، یاد خوابی که دیشب دیدم افتادم. بابا مریض بود و براش کمپوت آناناس باز کرده بودم، مامان بزرگ هم کنارش نشسته بود، در حالی که نون ها رو‌تست میکردم با خودم فکر کردم که م همیشه میگفت خوب نیست که توی خواب برای کسی که فوت کرده چیزی ببری! این اراجیف چی بود که اول صبحی توی ذهنم اومد، اصلا علم تعبیر خواب چی بود که بشر رفت سراغش ! انقدر این چند روز به مرگ فکر کردم حتما نتیجه ی همون فکر هاست.

با دختره داشتم از خونه میزدم بیرون که پسره از خواب بیدار شد، پتو به دست نشست جلوی تی وی و شروع کرد دیدن کارتون مورد علاقه ی این روزهاش. با صدای بچه گونه ش بهم یادآوری میکنه که هر وقت بهت زنگ زدم جواب بده مامان! میبوسمش 

توی راه برگشت به خونه پنیر ماسکارپونه و لیدی فینگر خریدم،  توی اینستاگرام یه ورژن رژیمی و آسون از تیرامیسو دیدم که میخواستم درستش کنم ، البته الان که دارم مینویسم تیرامیسو درست شده و طبقه ی بالای یخچال داره استراحت میکنه.

چقدر حس خوبی دارم که روزها داره کوتاه تر میشه، هوا زودتر تاریک میشه و این فصل مزخرف تموم میشه!

صاد امروز بهم زنگ زد ، گفت نمیتونم بدون دخترم به زندگی ادامه بدم ، منتظر بود که حرفی بزنم؛ سکوت بینمون برقرار شد ؛ توی ذهنم داشتم بدبختی هایی که روی سرش آوار شده رو میشمردم ، کم آوردم، فقط تونستم بهش بگم که درست میشه ! 

امیدوارم که درست بشه .

اعظم مرغی

 بعداظهری با سین قرار گذاشتیم رفتیم ایت پلت نمایشکاه هفت خانه انورتر بود خوب بود با مزه بود اینستالیشنش همینجوری داشتیم نگاه میکردیم که چشمم افتاد به یه دختره که پاشنه ده سانتی پوشیده بود وخیلی توجه جلب میکرد صدای کفشش یکم بهش نگاه کردم یه چند ثانیه مغزم انگار دنبال یه چیزی میگشت یهو برگشتم به سین گفتم اعظم مرغی اعظم مرغیه، گفت کو کجاس نشونش دادم جفتمون زل زده بودیم بهش سین نگاهم کرد گفت واا باورم نمیشه، 

اعظم مرغی با سه تا از دوستای دیگه اش از مهربونای دانشگاه بودن ینی هر پسری رو تو دانشگاه میشناختم محال بود با اعظم مرغی نبوده باشه. قد کوتاهی داشت خیلی چاق موهای بلوند زرد همیشه ام یه خط لب کلفت قهوه ایی که رو مخ بود ولی من از چشماش شناختمش چشمای درشت مشکی خیلیم با نازو عشوه نگاه میکرد . الان یکم لاغرتر شده بود و خیلی مرتب تر رو شیک تر . بعد از چند دقیقه یه اقایی اومد پیشش که معلوم بود باهمن اقاهه خیلی معقول و اتو کشیده بود 

برگشتم سین رو نگاه کردم ماتو مبهوت بود همونجوری که نگاه میکرد گفت ببین واقعا باورم نمیشه، خنده ام گرفت گفتم بیاا حالا هی تو دنبال شوهر باش اعظم مرغی بعد از بیست سال هنز در اوجه وموفقه

"مرا خود با تو چیزی در میان هست وگرنه نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا بر زمینم استخوان هست"
من اصلا هرگز هیچ شعری نمیخونم، و حقیقتش خیلی نمیفهمم و این موضوع دومین چیزیه که هرکس منو میشناسه میدونه. امروز همینطوری یکی از اکس‌نصفه‌نیمه سیچوئشن‌شیپاییم که با همکلاسیم دوست شده بود که مثلا منو حسودی بده، اینو برام فرستاد (بعد اینکه شاید چهارسال هیچوقت حرف نزده بودیم) و بعد دو ثانیه‌اش نوشت ببخشید اشتباه فرستادم:)))))
men never grow up بخدا

چهاردهم از چله دوم (ابهام)

موبایلم و برداشتم و اومدم رو کاناپه خردلی تو سالن نشستم، اینجا از اون نقطه امن های خونه اس که وسط سالنه ها یعنی تو کنج و دنج و اینا نیست اما خیلی حس خوبی بهم می ده وقتی روش می شینم، حسم رو این کاناپهه اینجوریه که انگار یه گربه ام و اومدم تو یه زاویه ای از خونه لم دادم که همه چی جلوی چشمام باشه:)))

بگذریم، موبایلم و برداشتم و اومدم بنویسم دیدم رسما تار می بینم، همش یادم می ره باید عینکم و بزنم:/

امروز از صبح که پاشدم نیاز داشتم یکم با آب سر و کار داشته باشم که همه چی رو بشوره ببره

از بس دیروز تلخ و تاریک و سنگین و پر از درد بود، باید یه جریانی میومد تو زندگیم که هم پاک باشه هم حرکت داشته باشه، هم زورش بهم برسه که از جام بلندم کنه 

از تراس اتاق خوابم شروع کردم و بعد حمام، بعدش خیلی سبک شد مغزم یعنی واقعا جواب داد

چهارشنبه ها روز تراپیه و خب آسون نیست، اینجوریم که انگار کار داره نمی کنه ولی با پشتکار می رم و هر جلسه هم اینجوریم که دیگه نمیام:/

همه جلسه و بعدش و تا الان به این گذشته که انگار زندگیم تو یه سری حباب از جنس ابهامه

زندگی عاطفیم، زندگی کاریم، زندگی اجتماعیم، و کل زندگیم تو یه حباب بزرگتر و مبهم تر از جنس زندگی تو ایران…

همه چی مبهمه و مغز من واقعا براش هیچ جوابی پیدا نمی کنه، اینکه چرا از اول می رم تو یه رابطه ای که ابهام داره و برام هیجان داره و بعد اون وسط مسطا ابهامه رو یادم می ره زندگیه شروع می شه که اونم باز مبهمه، چی می شه؟ چیکار می کنیم؟ و هزار تا سوال اینجوری و ترس هم داره یه جاهاییش از بس که نمی دونم چی می شه

و رد پای این ابهامه همه جا هست، حس می کنم انگار از من شروع می شه، نکنه واقعا از من شروع می شه؟!

بعضی وقتا دلم می خواد بدونم چه جوری با این همه حباب مبهم زندگی می کنم و یه جاهایی هم بهم خوش می گذره، یه جاهایی هم قشنگه، یه جاهایی هم فاکد اپه و …

همش انگار تو یه مسیری ام که خیلی وقتهاش هم سعی می کنم یا شاید فکر می کنم که دارم سعی می کنم ازش لذت هم ببرم اما انگار سرابه تهش هیچی نیست

هیچی توش نیست…

ظاهرش قشنگه ها، دیدی حباب چقدر شفاف و نازه، از یه زاویه هایی هفت تا رنگ می بینی توش، براقه و سبک و رها اما همین قدر هم نازک و شکننده، خیلی وقت ها حتی هیچی هم بهش نخوره خودش می ترکه و هیچی ازش نمی مونه 

زندگی من این روزا این شکلیه…



 

اپیزود پنجاه و سه

 با ف حرف میزدم امروز توی گوگل‌میت. از همه‌چی. از جلسه‌های دیروز پریروزش، از سگش که دیشب تا برقا رفته، جیش کرده رو فرش. از کاردستی دیروز من و برنامه‌ی برق رفتن امروز که باعث شد به خانم کمک تمیزکاری بگم نیاد و بعدش برق نرفت.

پرسیدم ازش به نظرت چقد طول میکشه این ماجرا؟ مثل افغانستان و عراق طولانی میشه؟ می‌گفت نه. ایران هابه. تنگه باید زودتر تکلیفش معلوم شه و این‌طوری نمی‌تونه طولانی بمونه و اینا.

گفتم گه تو زندگی آخه. چرا ما باید الان، اینجا باشیم؟ با خنده میگه خوبه دیگه این‌همه هیجان و اتفاقات رنگ وارنگ خاورمیانه. گفتم کاش تو سوییس به دنیا اومده بودم بی‌هیچ هیجانی. می‌خنده و میگه میدونی آمار افسردگیش چقده؟ گفتم نیست که من خوبم و افسرده نیستم و قرص نمی‌خورم براش.

میگه برو خداروشکر کن که افسردگیت با قرص درست شده. خیلیا با شیره و تریاک هم حالشون به جا نیست و قهقهه میزنه.

مزخرف داره میگه و من عاشق خندیدنشم.

چهاردهمین روز از چهل روز دوم - هفت مرداد ، بیست و نه جولای

دلتنگی های آدمی را ، 
باد ترانه ای میخواند 

رویاهایش را ، 
آسمان پرستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی ،
به اشکی نریخته میماند ...



حوصله نداشتم و تمام روز رو به فنا دادم

 دیروز خیلی حالم بد بود، واسه همین چیزی ننوشتم. صبح چشمای پف کردم اصلا باز نمیشد. دیدم حوصله هیچی ندارم. واسه همین همه امروز رو، کاملا با اینستاگرام و یوتیوب به فنا دادم تا همین لحظه. بعد نوشتن اینا هم حتما برمیگردم به ادامه‌ی هدر دادن امروزم تا شب. فردا به خودم برمیگردم.

روز پنجاه و سوم _ خواب تصادف

 خواب نون رو دیدم. صبح که بیدار شدم گفتم خیر باشه چه‌قدر تو خواب ولوله داشت و بی‌قرار بود. 

زنگ زدم بهش و براش گفتم یک کمی تو خوابم عجله و هول و ولا داشتی انگار برای خرید چیزی تو یک مغازه بودی. خوبی؟ داشت می‌گفت خسته‌ام و رفتم ه رو از کلاس فوتبال بیارم خونه و خوابم میاد و فلان...

که یک هو جیغ زد و ترمز کرد. بند دلم پاره شد. مثل فیلم‌ها گوشی توی دستش بود و من رو قطع نکرد. پیاده شد و صدای دخترک از اون طرف تلفن اومد که آی پام ! آی پام!...

همه ریختن دورشون.

 _ آخه چرا نگاه نکردی اینطرف رو و یک هو پریدی وسط خیابون؟! تو از کجا جلوی ماشین من پیدات شد؟!

+ آی پام! درد می‌کنههه

× سریع زنگ بزنین اورژانس بیاد 

_ نه چیزیش نشده. آخه اورژانس طول میده برسه .بیا ببرمت درمانگ.... و بوق بوق

خیلی لحظه‌ی بدی بود. نمی‌تونستم کاری بکنم براش. اصلا نمی‌دونستم چی شده فقط فهمیدم عابر پیاده بوده و خیلی ترسیدم.

 پاشدم یک کم راه رفتم توی خونه. بعد یک سیگار کشیدم. چایی ریختم خوردم! آخه این کارها آرومم می‌کنه. 

سعی کردم زورکی آروم باشم و صبر ‌کنم. یک کم بعد زنگ زد و گفت دختره الکی داد و بیداد کرده و بردنش بیمارستان شهدا و فعلا چیز خاصی نیست. گفت دیدی خوابت تعبیر شد؟!   

خرافاتی نیستم اما شهودی هستم تا حدی! اونم وقتی خواب آدم‌های نزدیک دور و برم  را ببینم، برام علامت سوال میشه که چی شده و زنگ می‌زنم بهشون.

حالا از همه مسخره‌تر اینستاگرام فوضول داره برام هی پست‌هایی درباره‌ی خواب میاره :)) معلومه حسابی گوش می‌کنه به حرف‌هامون!

ولی یک پستی آورد که جالب بود برام.  می‌گفت شب‌هایی ‌که خوابتون نمی‌بره و چشم‌هاتون به سقفه و کلافه هستین، یک نفر خاص دا ره بهتون فکر می‌کنه و واسه‌ی همینه نمی‌خوابین!

اگر راست بگه که واویلااا!

نمی‌دونم چرا  ولی یک کم خوشم اومد...

چشمام آلبالوگیلاس می‌چید

 «سین» هنوز داشت یکنواخت نفس می‌کشید. خودم رو از تخت سر دادم پایین. با چراغ قوه موبایل قرص رو از رو دراور ورداشتم، رفتم تو اتاق کارم. نور جراغ مطالعه کافی بود برای این که خودم رو وزن کنم و مایو رو بکشم بالا. قبل از این که برم تو لاندری که ساک شنا رو بردارم، بطریم رو تا نصفه یخ ریختم و تا سرش آب. دو تا قرص رو انداختم بالا و فویلش رو توی سطل. 

دنده عقب از پارکینگ اومدم بیرون. هنوز گرگ و میش بود. مه غلیظی بود. سرعت رو کم و چشمم رو ریز کردم که مبادا یکی این وقت صبح دم مدرسه باشه. دور که زدم دیدم تمام چراغ های حیاط ستاره ای ان. ستاره های بزرگ زرد. یاد اولین باری که عینک زدم افتادم: نورهای ستاره‌ای یهو نقطه شدن.

 دستم رو بردم طرف چشمم که عینک رو یکم بدم عقب بلکه یه ذره بهتر شه. دستم رفت تو چشمم. ‌

زندگی بُعد درخت است به چشم حشره

 آقای الف و خانوم عین با هم خوابیدند.

تا اینجای کار مشکلی نبود. و به من هم ربطی نداشت. آقای الف دوست خانوادگی دوران بچگی و دانشگاه و خانوم عین دوست دوران تخصص و صمیمی‌ترین دوستم که هنوز هم با هم دوست هستیم، بگذریم.

چند سال پیش بود. خانوم عین بهم گفت، آقای الف دوست تو در اینستاگرام، به من ریکوئست داده و لاس میزنه و تقاضای دیت داره. گفتم تا اونجایی که من باهاش همکلاسی بودم و در حد دوست که از دوران گذشته می‌شناسنش، پسر خوبیه. خانواده خیلی محترم و باکلاسی داره و اینکه میخوای باهاش دیت بری یا نری کاملاً به خودت مربوطه. خانوم عین لاس‌های آقای الف را بی‌جواب نگذاشت و با هم دیت رفتن و بعد هم خانه و سکس و این حرفا. خانوم عین گفت که فقط آقای الف تاکید داره که سایه نفهمه. که گفتم مهم نیست و گفتم شاید خجالت میکشه و به من هم مربوط نمیشه قاعدتاً.

 تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود. مشکل از اونجا شروع شد که خانوم عین شروع کرد تعریف کردن جزییات رابطه‌ش. البته که قبلاً هم با پارتنرهای قبلی همینطور بود و جزییات را برای من می‌گفت. ولی در این مورد چون آقای الف رو از بچگی میشناختم و سال‌ها هم‌دانشگاهی بودیم، دوست نداشتم مثلاً سایزش را بدانم یا حین سکس چیکار می‌کنه یا وقتی پیام میده به خانوم عین فقط راجع به سکس حرف میزنه و این خانوم عین رو می‌رنجونه. از یه طرف هم چون عادت دیرینه خانوم عین بود که راجع به پارتنرهاش بدون سانسور با من حرف میزد، می‌ترسیدم چیزی بگم و فکر کنه چون آقای الف دوست قدیمی منه مشکلی دارم با این قضیه. فلذا سکوت کردم. 

مشکل اصلی از اینجا شروع شد که لابلای حرفهایش در مورد آقای الف، یکبار گفت که  آقای الف گفته که سایه انگار با پارتنرش مشکلی داره. از قضا در اون زمان بخصوص من خیلی هم با پارتنر اون زمان خوب بودم و مشکلی نبود. پرسیدم چرا اینو گفت و چرا اصلا شما در لحظات خصوصیتون در مورد من حرف میزنید؟

گفت که آقای الف گفته که تو عکس از پارتنرت نمیذاری و احتمالا  زیاد با هم خوب نیستید. 

بعد فکر کردم که چرا این فکر رو کرده؟ مگه همه هر روز از پارتنرشون عکس میگذارند؟ تازه آقای الف، پارتنر وقت را می‌شناخت و تو مهمونی هم همو دیده بودند و صرف اینکه شمرده من چند تا عکس از فلانی گذاشتم یا نگذاشتم عصبانیم کرد. 

انقدر عصبانی، که یه عکس دو نفره از خودمان گذاشتم و مثل تینیجرها یه قلب هم از اونایی که دو تا قلب در هم رفته است بالای سرمان گذاشتم. و گس وات؟ آقای الف من رو بلاک کرد :)))))

خانوم عین و آقای الف هم بعد از یه مدتی کات کردن و آقای الف هم مهاجرت کرد ولی همه این سلسله اتفاقات باعث شد من دوست معمولی مثل آقای الف رو از دست بدم. 

اینجا ذهن من همیشه درگیر مونده که چی باعث این قضیه شد؟ آقای الف، خانوم عین یا خودم. 

بهرحال این‌ها همه گذشته ولی زندگی از این داستان‌های عجیب زیاد دارد. حداقل برای من.




والدین ناشی

 امروز قرار بود همش تو راه باشیم. اول صبح راه افتادیم که زودی تونل گوتارد رو رد کنیم و امتیاز اون مرحله رو از دست ندیم. چون اگه به ترافیک تونل میخوردیم با یک بچه ی ده ماهه که هر لحظه در صندلی ماشین منتظره تا بذاریش زمین چهاردست و پا بره، دیگه حسابمون با کرام الکاتبین بود! خوشبختانه سحرخیزی جگرگوشه یک جا به دردمون خورد و ما هم زود راه افتادیم و اولین جا بعد از تونل توقف کردیم و به خودمون کراسان کرمی و کاپوچینو جایزه دادیم. همین یکی دو ساعت رو که میری به سمت جنوب، حتی وقتی هنوز توی سوییسی ، همه چیز پر از کرم و پودر قند میشه. سلام کالری های منتظر! خودمان را با این کروسان های کریسپی و کرمی از تنظیمات جدی کارخانه به تنظیمات دلنشین تعطیلات در آوردیم و تصمیم گرفتیم حالا که انقدر برنامه ریزان خوبی هستیم پس توقف بعدی را کومو بگذاریم و آنجا احتمالا در کنار دریاچه کومو به خودمان اپرول اشپریتز جایزه بدیم که دیگه سیم های تنظیماتمان حسابی اتصالی کند. لاقل اینجوری فکر میکردیم. 

رسیدیم به کومو و سعی کردیم خودمان را در پارکینگ بسیار طبقاتی و تنگ و تریکی بچپانیم. ماشین جمع و جور از ملزومات ایتالیاست که ما نداشتیم. این شد که با ده تا فرمان و دوبار جا عوض کردن بالاخره خودمان را جا کردیم. از پارکینگ درومدیم بیرون، بچه کمی بالا آورد ولی با همین کمی تیشرت و شلوارش مزین شد. در ساک زیر کالسکه اش لباس اضافی نگراشته بودیم. ۶ طبقه برگشتیم بالا ماشین را جابجا کردیم ( چون ته اش به دیوار بود) تا لباس مورد نظر را از چمدان در صندوق برداریم. لباس را عوض کردیم و برگشتیم به سمت جایی که برای ناهار نشان کرده بودیم. برخلاف ریتینگ ۴.۸ و اسمش که پاستا wowبود، اصلا wow نبود. مزه ی هیچی میداد. دوباره یادمان آمد که در ایتالیا روی ریتینگ حساب کردن سادگی محض است. کما اینکه خوشمزه ترین پاستای عمرم را در شهر ساحلی ای زیر پونز و لب ساحل در رستورانی که اصلا روی مپ وجود نداشت خوردم. البته آنموقع با دوست ایتالیایی سفر میکردیم که از روی حسش آنجا را تشخیص داد. انگار که ما برویم مثلا بازار کاشان از قیافه ی یه کبابی بفهمیم عجب جنسی!

خلاصه،  حساب کردیم که بریم. جگرگوشه با عوارض کارخرابی اش ایندفعه شلوارش را هدف قرار داده بود. که ما شلوار اضافه تر برنداشته بودیم. هوا بیرون به غایت داغ بود، بچه را عوض کردیم و با پوشک و تی شرت در کالسکه گذاشتیم. و امروز برای بارچندم ازش عذرخواهی کردیم که انقدر پدر و مادر ناشی و صفرکیلومتری هستیم. رفتیم کنار دریاچه یک عکس بگیریم، جگرگوشه فودکما شد. و این یعنی ما باید ۴۰ دقیقه ای در خیابان های کومو بگردیم تا بیدار شود. همینطور که میگشتیم به کافه ای رسیدیم، دوتا ایس لانه گرفتیم. تا سفارش حاضر شود از وقتمان به نحو احسن استفاده کردیم، هر دو سرمان را کردیم در گوشی و به اسکرول کردن های عقب مانده مان رسیدیم. تا جگرگوشه خواب بود و در اثر دور دور کردن ها چند دست لباس و یک سطل و بیلچه ی ساحلی برایش خریدیم. وقتی بیدار شد و به سمت مقصد نهایی برای امروز راه افتادیم، فکر میکردیم ماهی به دمش رسیده و یک ساعت راه داریم تا برسیم. ولی ترافیک بعدازظهر شهرهای ایتالیایی را نخوانده بودیم. و گوگل مپ هی مارا با دست ۱۰ دقیقه جلو میبرد،با پا  ۵ دقیقه عقب میکشید و نشان به آن نشان که یک ساعت تبدیل به بیش از دو ساعت شد و طاقت جگرگوشه طاق. 

راستش داره از chaos و همه چی رو هوایی بچه داشتن خوشم میاد. شاید چون فقط یدونه است قابل تحمل است. اونایی که دوتا دارن باید بگن:)) شاید هم تنم میخاره فقط! 

بورد به شکل bored

 دو روزه دستم به نوشتن نمی‌ره. داستان ندارم انگار. این هفته دارم منظم و با برنامه پیش می‌رم. دو ساعت زبان می‌خونم، دو ساعت رو مقاله خروجی پایان‌نامه‌ام کار می‌کنم، دو ساعت هم دنبال کار می‌گردم. تا اینا رو انجام بدم ساعت شده شش. ذهنم بدجوری خسته می‌شه. دست کمی از یه روز کاری نداره در واقع و شباهتی به تابستون هم. گمونم فالو کردن دوست‌ها و هم‌کلاسی‌های خارجی روم تأثیر منفی گذاشته وگرنه چندتا تابستون آخری که ایران بودم برنامه کار و کار و کار بود. حالا هم فول‌تایم مشغولم و امیدوارم دستمزدم یه کار دائمی همراه ویزا باشه...

چقدر حوصله‌سر‌برم. شاید حوصله ندارم چون دو دست پشت سر هم تو کهربا به یار باختم! :دی

امروز صبح زود فاطی اومد عین همیشه پر سرو صدا. چهارهفته نیومده بود شوهرش فوت کرده بود . بغلش کردم بهش تسلیت گفتم گفتم چرا اینطوری شد یهو گفت چهار مدل مخدر مصرف کرده بود باهم . 
خدا بیامرزتش ولی فاطی اصلا ناراحت نبود فقط نگران این بود که خونه به نامش نکرده چرا شوهرش. بعداظهر پسره رو بردم کلاس فوتبال یکی از مامانهای بچهها داشت اخبارو میگفت و اینکه چه اتفاقی افتاده اصفهان، همین الان داشتم به تراپیستم میگفتم که واقعا توان شنیدن و دیدن این اخبارو دیگه ندارم انچنان خشمم زیاد میشه که تپش قلب میگیرم. بعد از فوتبال رفتیم شهر کتاب الکی دوتا کتاب خریدم. بنظرم تهران خیلی شلوغ تر از همیشه اس اینروزا 

۰۶ مرداد ۱۴۰۵

بیست و هشت جولای

 صبح داشتیم می‌رفتیم سمت تله‌سیژ که سوال پیش اومد امروز چند شنبه‌ست؟ گفتم چه دوست دارم روزهایی که تو تعطیلات حسابشون رو از دست می‌دی.. بچه‌ها بزرگ شدن و معاشرت و سفر باهاشون بیشتر خوش میگذره. درسته که یک هایک سه کیلومتری برای رسیدن به دریاچه آبی دو ساعت طول می‌کشه باهاشون، ولی وقتی بچه موقع برگشت با همه خستگیش پرسید می‌شه همیشه بیایم اینجا تله‌سیژ سوار بشیم، بهترین جایزه بود برام. کوهستان شفا بخشه و همه این‌‌ها به لطف بی‌خبری بود که برای ما خوش‌خبریه انگار. شب که بچه‌ها رو گذاشتیم خوابیدن اومدم تو تیتر خبرها از اعدام‌ها خوندم. بستم خبر رو چون نیاز داشتم همچنان به شفای کوهستان. از اینجا برگردم همون دنیای همیشگیه با خبرها و تلخی‌ها. فردا و پس فردا رو کاش بتونم با همه وجودم همین هوا رو نفس بکشم…


غم ما را رها نمیکند

 روز خوبی برای تولد نبود. هر چند من هم روز تولد اینقدری برایم مهم نیست. همیشه سعی میکنم آدمهای کمتری خبر داشته باشند تا بتوانم به ارامی این روز را بگذرانم. اخبار نمیتوانم بخوانم. یک جمله خواندم و کباب شدم. از صبح دارم با مدیتیشن و گوش کردن به نیایش ها و جملات تاکیدی خودم را سر پا نگه میدارم که بتوانم شمع فوت کنم و ابراز شادی کنم و با خواهر و پسرم جشن بگیرم و هی بغضم را قورت میدهم. از اینکه هر بلایی سرمان می اید و هیچ کاری از دستمان بر نمی اید حس ... نمیدانم چه کلمه ای بنویسم که عمقش را برساند، اصلا همان حسی که شما میکنید .


 این را برای ثبت مینویسم چون همه مطالب را در ارشیو ژورنالم هم کپی میکنم . که در اولین روز ۴۵ سالگی دارم فکر میکنم که چه تدابیری برای اتفاق قریب الوقوع داشته باشم.  با کدام دوستم یا دوستانم هماهنگ کنم که بتوانند اورژانسی خودشان را بمن برسانند و مرا ببرند بیمارستان. اینکه آیا در آن زمان میتوانم گوشی ام را ببینم و  بهشان زنگ بزنم یا نه خودش داستان دیگریست.  ببینیم آیا سال دیگر تولدم هنوز بینایی دارم یا نه. به استقبالش نمیروم و امید دارم که اتفاق نیفتد.


بریده‌ی هفتم

 تمرین جمله‌سازی:


اصفهان - اصفهان دیگر نصف جهان نیست.

باز هم اصفهان - [...]

یک بار دیگر با اصفهان - [...]

روز سیزدهم از چ.د

 نزدیک سه صبح میخواستم بخوابم. به عادت همیشه اخرین سرک رو تو تلگرام کشیدم و بعد خواب رفت، نفس رفت. همه چی رفت. فکر مردم تو اون میدون تو اصفهان ، طپش قلب، بی خوابی...

میدونستم امکان نداره ج ا یک قدم عقب بشینه میدونستم هیچ کس نمیتونه کاری کنه میدونستم اون اعدام وسط شهر زهرچشم گرفتن از مردمه. تمام عمرم باهاشون زندگی کردم از خودم بهتر میشناسمشون.

تا پنج صبح که صدای پرنده ها بلند شده بود بیدار بودم. تمام روز حال بد ادامه داشت و ادامه داره. این کاری نتونستن، این خشمی که داره به انفجار میرسه از مرگ بدتره. 

The beauty inside

 امروز کارم بسیار سخت و تمرکزی بود
کلی محاسبات ریز و پیچیده.
تصمیم گرفته بودم که انجامش بدم و رفته بودم توی دلش.
اما مشکل اینجا بود که دیشب دیر خوابیدم بودم و خودش انرژی مو گرفته بود .
دیشب یک فیلم کره ای دیدم .
The beauty inside
دلنشین بود
البته نتونستم تا آخرش ببینم دیگه خیلی دیر می شد و بح نمی تونستم بیدارشم.
یک مردی بود که هر شب که می خوابید صبح با چهره تازه ای بیدار می شد .
و عاشق شده بود .نمی خوابید که چهره اش عوض نشه .
جالبی بقیه داستان برام مفهوم عمیقی بود که داشت می‌پرداخت بهش
که ما در کنار آدمهایی که دوستشون داریم بیشتر اون حس و شناخت مونه که باعث ادامه ارتباط میشه و چهره شاید در شروع راه نقشی بازی کنه ولی در ادامه نمی تونه عامل موثری باشه.
حالا اینکه چند درصد ادمها این واقعیت رو زندگی کردن نمی دونم ولی فیلمو خیلی دوست داشتم
یک مفهوم واقعی رو خیلی انتزاعی به نمایش در آورده بود
و از اون فیلم های روی ریتم کمی کند و عاشقانه
که داری حس خوب ازش می گیری.
حالا یکبار دیگه سرفرصت حتما می بینمش.
یک روزی که فرداش کاری نباشه.
اخه امروز این سردرد ناشی از کم خوابی منو تا همین الان کشت.
به یک درجه ای از عرفان در نویسندگی رسیدم که یکبار می نویسم و پست میکنم و دوباره نمی خونمش.
اوایل حتما دوباره میخوندم.
به نظرم استمراره باعث شد مطمئن تر به خودم بنویسم.

تاب‌آوری

 امروز مشت‌های زیادی خوردم. به بدن و مغز و روانم.

اپیزود پنجاه و دو

 هی تو ویدئوهای اینستاگرام و تیک‌تاک میدیدم که آدما با خمیرهای هواخشک میگیرن و چیزای قشنگ رو به راحتی درست میکنن باهاش. شش هفت ماه پیش یک بسته گل داس سفید گرفتم و گفتم یه کاریش می‌کنم. من تا قبل از امروز دستم به گل سفالگری یا همچین خمیرهایی نخورده بود. به خواهرم زنگ زدم که پاشو بیا امروز ببینیم این ماجرا به کجا میرسه. نشستم چندتا ویدئو دیدم و چندتا عکس سیو کردم و رفتم از کمد ابزار شیرینی‌پزی، وسایل تزیین کیک و فوندانت رو درآوردم و بسم‌الله. ولی هییییچی به اون آسونی که توی ویدئوها بود نشد. هی خمیر ترک خورد، هی نمی‌چسبید بهم و به سطح زیر دستمون و به وردنه می‌چسبید. خلاصه دو، سه ساعتی مشغول مراحل مختلف بودیم تا من یه بشقاب ساختم که توش جای عود و جای اسماج و اینا داره. کج و کوله و ترک خورده ولی خب، همینه که هست. عصرترا هم پیاده رفتیم تا فروشگاه نزدیک خونه و وارنیش و قلمو خریدیم و تو کافه‌ی جدیدی که باز شده یه کمی نشستیم و برگشتیم خونه. قطعات هنری دارن روی میز ناهارخوری خشک میشن و منتظر فرداییم که سنباده و رنگ بزنیم و ببینیم چی از آب درمیاد.

پ.ن: هزار چیز گفتم که از غم نگم. که از نتونستن ننویسم. نتونستن شخصیم انقدر بزرگه و زورم بهش نمیرسه که توان تحمل نتونستن جمعی‌مون رو ندارم دیگه.

درود بر بادمجون

گفتم الان دو هفتس نی‌نی رو حس می‌کنم؟ ایو همش می‌پرسه چه احساسی دارم، چطوری حسش می‌کنم یا دردم داره. منم می‌گم این تازه اولشه، می‌تونه دنده رو هم بشکنه. چند شب پیش ساعت دو شب بیدار شدم و دیدم تشنه‌مه. ولی فکر کردم اوکیه، دیگه الان می‌خوابم، برطرف می‌شه. ولی تو شکمم بوم بوم بوم همین‌طوری ادامه داشت. پاشدم بطری آب بغل دستمو خوردم، دیدم هیچ تغییری نکرد. رفتم آشپزخونه، باز سه لیوان آب خوردم. دل‌درد گرفتم، چون گرسنمم بود. ماست یونانی و گردو خوردم، باز تشنم بود. :|

من نمی‌تونم با این قضیه به صلح برسم که حامله‌ام. آلردی سکس یه چیز بیگانه‌ایه که با خودم می‌گم چطور باید برای همه اتفاق بیفته؟ چطور همه دارنش، ولی نشونش نمی‌دن؟ احساس می‌کنم حاملگیمم همین‌طوریه. اولین بار که روانشناسم گفت همه آدما بچه‌دار شدن و هر آدمی که تو خیابون میبینی از واژن کسی دراومده شوک شدم. چطور اتفاق می‌افته، ولی انگار باید نادیده گرفته بشه؟ شابد اینقد حرصم میاد چون سال پیش دوست‌پسر یکی از دوستام می‌گفت زنا اصلاً نمی‌تونن استندآپ کمدیِ جالبی داشته باشن، چون همش درباره‌ی پریودی و حاملگی و بچه و تبعیض سر کارشون حرف می‌زنن. بعد دوستم خیلی (نمی‌دونم، هیپوکراتی یا واقعی) خیلی مهربون برخورد کرد، انگار می‌خواست درکش کنه. من هنوزم نمی‌تونم باور کنم این پسره این‌طوری فکر کنه و با دوست من باشه.

خیلی پرت‌وپلا گفتم.

مامانم تابستونا بادمجون سرخ می‌کرد، با نون لواش و گوجه‌ی نمک‌زده برام لقمه‌ی داغ‌داغ می‌آورد. خیلی حال می‌داد. امروز همون رو، ورژن توی فرش، درست کردم با نمک کم. بوش همونه، ولی نمکش کم باشه اون حالو نمیده، یا باید مامانم درستش کنه. یه برند نونم پیدا کردم که خیلی شبیه لواشه. با پنیر فتا و پیازچه و گردو می‌شه عین لقمه‌ی مدرسه. یه بسته قره‌قروتم باز کردم، ولی چون خیلی نمک داره نمی‌تونم با دل‌وجون برم تو کارش. تیکه‌تیکه‌ش می‌کنم، می‌ذارم تو لواشک آلوی بی‌مزه‌ای که پارسال درست کردم. معتادش شدمممم.

گوجه هم خیلی می‌خورم. هنوز به مامانم یا دوستای ایرانم نگفتم. به مامانم مستقیم میگم ولی به بقیه میخوام روزی که اخبار کم شه از اینستا بگم. ازدواجمم به کسی نگفته بودم و اینستام نذاشته بودم، جادویی همه در جریان قرار گرفتن. اینم میدونم که آخر سر نمیگم کلا. به بابام وقتی میگم که بره مدرسه مثلا.

تو یخچالمون چهارتا سیب هست که از حاملگی قبلیم مونده و هنوز قیافه‌شون سالمه. یکی رو دو روز پیش انداختم دور. برای بقیه هم برنامه‌م همینه. این بار اصلاً حوصله‌ی سیب ندارم.

روز پنجاه و سوم _ امیدواری تو تاریکی محض

 من واقعا آدم ناامیدی نیستم. بارها هم اینجا گفتم که آدم امیدواریم.  من بنده‌ی رویا بافی و خیالاتم. بلدم همیشه از ذره ذره‌ی چیزهایی که تو زندگی وجود دارن یه نور امیدی دربیارم و بهش چنگ بزنم و شور و عشقم رو به زندگی بیشتر کنم. 

همیشه به همه می‌گم هر چه‌قدر هم مسخره باشه، من عاشق زندگیم. هیچ‌وقت به هیچ‌کس اجازه نمی‌دم ناامیدم کنه. بسکه شور و عشق دارم به همه چیز. به زندگی. به امید...

اما واقعا این روزها روزهای تلخ و تاریک و سیاهیه. چند وقته خیلی ترسناک‌تر شده. به‌زور دارم چنگ می‌زنم و نورهای کوچیک از توش د.رمیارم. دیگه منم دارم خسته میشم . باورم نمیشه این حجم ظلمات و سیاهی. 

قدیم‌ها ایمانم به خدا خیلی قوی بود اما الان فکر می‌کنم واقعا هست؟ داره میبینه ما چی می‌کشیم؟ پس چرا هیچ کاری نمی‌کنه؟! 

آخه مگه ما چی می‌خواهیم از زندگی؟  حیف از این همه جون...این‌همه جوون . حیف از زندگی‌ها و آرزوهاشون 😔

نمی‌دونم اصلا چی بگم مثل همه‌ی شماها غمگین و خشمگینم و عصبانی. و راستش ترسیدم. دوست ندارم ناامید بشم. این آخرین چیزیه که دارم...که داریم...


ببخشید تلخ شدم امشب رفقا . امیدوارم روزگار روی خوشش رو زودتر به ما نشون بده. 

می‌خوام امیدوار باشم 


پ.ن:  و تنها خبر خوب امشب این بود که آیدا گفت خداروشکر بهتره 

همین

تاریکی

 روز ششم

آخر از آینده چه معجزه ای طلب داشت که دردها را این طور صبورانه  تاب  می آورد؟؟

دل نگو بگو رختشویی

 چنان استرسی گرفته من رو که کل روز فلج بودم. هیچی کمک نکرد. نه نوشتن. نه خوردن. فقط منتظر شدم روز بگذره تا بیام کن‌دو. یادآوری می‌کنم به خودم که امروز کِلی باشم موقع تمرین آزاد. 

پس.ن. ساق پای چپم یه اسپاسم خفیفی داره از صبح بعد از شنا. هی آب خوردم ولی تاثیر نداشت. الان یادم افتاد توی کیفم از این پودرهای الکنرولیت دارم که ویتامین و مواد معدنی داره. اون رو هم بریزم تو بطری آبم. باشد که منیزیوم داشته باشد! 

-------------

قرارم بود بعد تمرین بخونم و غلط‌های تایپی رو بگیرم. به جاش تیکه بعدی رو می‌نویسم.

-------------

بعد تمرین

توی رخت‌کن همه به طرز غریبی تو خودشون بودن. بی حاشیه و سرراست بگم: یک‌شنبه در حین تمرین یکی از بچه‌ها به دلیل هنوز نامعلومی یه پاش فلج شده. هیچ نقطه خاصی از تمرین نبوده که اتفاق خاصی براش افتاده باشه. 

  موقع گرم‌ کردن یه جوری از ته دل هوار می‌زد که انگار از موهای مشکی بلندش که «سارا‌سارا»ترینه آویزونش کردن. همیشه خندم می‌گرفت ازش ولی امروز صداش به وضوح توی صداها کم بود. سال اول که اومده بود اول موهاش رو که تقریبا تا کمرش بود دوش می‌ریخت. از یه جایی بعد شروع کرد به گوجه کردن  تیکه  بالا و پایینش رو باز می‌ذاشت.  سن‌سی بهش یه بار گفته بوده فقط سامورایی های شکست خورده این‌طور موهاشون رو باز می‌داشتن. ببند موهاتو.  بهش می‌گفتم: «چه موی باز، چه موی بسته، تو سامورایی برنده‌ای.» 

تمرین امشبم اینه که به خودم یادآوری کنم جاش تمرین فردا رو نمی‌اد و نه جمعه رو. امسال مسابقه دانشگاهی رو نمی‌ره. در واقع اگه با فیزیو خوب شه، هیچ وقت نباید کانتکت اسپورت بازی کنه. 

قورباغه فردام اینه که بهش مسج بدم.