من از آن خوششانس های روزگار هستم، نه در هر زمینه ای. نه! خیلی جاها خیلی هم بدشانس و بدبیار بودم و هستم. در عرصه دوستی و رفاقت ولی دوستانی دارم بهتر از آب روان بهتر از برگ درخت بهتر از هر چیزی. تعداد انگشتشماری هم هستند که در حلقه یک هستند. آنها که کنارشان آرام میگیرم. میشود کنارشان ساعتها سکوت کرد. یا ساعتهای حرف زد و هیچ خسته نشد. آن چند نفر انگشت شمار که خستگی بار زندگی، با آنها از تنام در میرود. از این انگشتشمارها متاسفانه فقط یکی هست که همشهریام هم هست. که خودش البته شانس بزرگیاست در این دنیای وانفسا.
از دوستی ها که بگذریم، من آدم اهل قبیلهای هم هستم. همیشه از همان دوران بچگی و مدرسه قبیله خودم را داشتم. آدمهای قبیله عوض شدند، مدل قبیلهها عوض شدند، فانکشن قبیلهها هم همینطور، ولی میل به قبیله نه. بعد از مهاجرت هم توانستم و خیلی خوششانس بودم و آدمهای نابی پیدا کردم برای قبیله. مدرسه عوض کردم، کار عوض کردم، شهر عوض کردم ولی همچنان هرجایی همقبیله پیدا کردم و رفاقت با بعضی همقبیله های سابق ادامهدار شد و با بعضی هم نه.
تا سه سال پیش. سه سال پیش گذر جدایی به زندگی من هم خورد و پارتنر سابق را بعد از دوازده سال زندگی مشترک ترک کردم. داستان جدایی بماند برای وقتی دیگر. با [اف] که پارتنر سابق باشد، قبیله ای داشتیم از دوستان مشترک. رفقای گرمابه گلستان و سفر و هوای هم را داشتن و خاله عمو و بیبیسیتر بودن برای بچههای رفقا و شاهد عقد و ازدواج . ترکش جدایی ما به قبیله هم خورد و همه پخش و پلا شدند. هر چه زور زدم یار و یارکشی نشود، ولی شد. بعضی ها هم پابهپای ما برای این جدایی غصه خوردند. سال اول پس از جدایی که هزار سال طول کشید، به جمع کردن خودم مشغول بودم. سال دوم که صد سال طول کشید به پیدا کردن مختصات جدیدام گذشت. امسال تازه دیدم عه! ای بابا! قبیلهام کو؟
مشغول مزهمزه کردن ایده یک قبیله جدید هستم. قبیلهای از آن خود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر