تو هفته گذشته یه جوری نیاز داشتمبزنم به جاده که قشنگ هربار اون آهنگ گوگوش رو میشنیدم که جاده فریاد میزنه بییییاااااا.
بالاخره هم جاده طلبید و راه افتادیم.اینقدر از ترافیک شلوغی گفتن که چهارصبح راه افتادیم و تو خلوتی هشت و نیم رسیدیم بابلسر. همه خواب بودند و مغازه ها بسته بود. مونده بودیم خمار قهوه و تا لیلی باز شد چپیدیم تو. بعد هم رفتیم سه شنبه بازار که عاشقشم و زنده ام میکنه. باقی روز ولی کسل و خسته و خواب آلود گذشت .شهر هنوز خلوته و ما سیل جمعیتی که میگن ندیدیم. دلم برای دختره و اونگربه پدرسگ تنگ شده، انگار صدساله ندیدمشون. امروز فکر میکردم این بچه مهاجرت کنه چطور میگذره روزهام و ... لابد میگذره دیگه. مگه برای اون یکی نگذشت. بیا بعدن بهش فکر کنیم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر