۲۸ خرداد ۱۴۰۵

Sandbox diaries

 

Do we feed or release our obsessions by putting them down on paper? 

Diary of an ending - Lina Scheynius

عکس و جمله بعد از عکس از این خانوم عکاس هست که از دفتر خاطراتِ سوگ پس از جدایی‌اش و پروسه خروج‌اش از یک رابطه عاشقانه سمی، کتاب درست کرده. 

صفر- امروز قبل از خروج از خانه ایمیل‌های کاری را چک کردم و به چندتایی هم جواب دادم. خیالم راحت شد. دلم می‌خواست با خیال راحت در مترو کتاب بخوانم و ایمیل کاری چک نکنم. در مترو چه کار کردم؟ اینستاگرام! استوری آیدا درباره این تجربه گروهی نوشتن. اگر درست یادم باشد چیزی نوشته بود درباره حس تعلق داشتن به یک حلقه و احتیاج این روزهای همه ما به این حس تعلق. از یک نخ نامرئی هم نوشته بود. 

یک- به متافور/استعاره زمین بازی که دیشب ازش نوشتم دوباره فکر میکنم. چهل تا بچه، هر کدام با یک بیلچه و/یا سطل و/یا شن‌کش و/یا چند تا اسباب بازی مختلف، وسط زمین مشغول شن‌بازی. یکی مشغول قلعه درست کردن، یکی مشغول قلعه خراب کردن، آن یکی مشغول نقاشی روی ماسه و آن دیگری مشغول دفن کردن اسباب بازی زیر شن و در عین حال نگاه کردن به رنگ و شکل سطل و بیلچه و دم و دستگاه باقی بچه‌ها. دو سه تا از آن اجتماعی‌ها الان با هم مشغول بازی هستند و خجالتی ها در حاشیه از دور هم را زیر نظر دارند. پانزده روز دیگر باید جول و پلاس و سطل و بیلچه را جمع کنیم و از اینجا برویم پیِ کارمان. من احتمالا در دسته بچه‌هایی خواهم بود که با گریه و عربده و غلت زدن روی زمین نمی‌خواهد زمین را ترک کند!

دو- بعد از کشتار دی‌ماه و قبل از شروع جنگ، به [میم] و [نون] می‌گفتم کاش همگی، منظورم فقط خودمان سه تا نبود، همگی، واقعا همگی، یک جا جمع می‌شدیم و دست کم بیست و چهار ساعت با هم عزاداری می‌کردیم. می‌گفتم سوگ‌ و خشم جدا نشدنی از سوگ‌مان را انداختیم در کانال دعوا و خشونت به هم.

من خیلی سوگوار بودم، خیلی خشمگین، خیلی دلم یک گریه و فریاد‌کشیدن دست‌جمعی می‌خواست. خیلی. شش ماه گذشت و همه اینها یک جایی آن ته مه ها تلنبار شدند و فعلا دست‌ام بهشان نمیرسد. 

پ.ن. در پایان سی روز چالش، یحتمل یک روز مرخصی بگیرم برای خواندن تمام نوشته ها، یک جا و بی وقفه.

هیچ نظری موجود نیست: