۲۶ خرداد ۱۴۰۵

Oyster Sauce

صفر- سی و هشت دقیقه از شروع سه‌شنبه گذشته ولی من هنوز در دوشنبه هستم و این هم نوشتنِ آخر شب. می‌نویسم به نیت دوشنبه باشد که مقبول افتد. 

یک- با [اِس] قرار داشتم. اصلا حوصله نداشتم. تلی از قلوه‌سنگ این مدت در من جمع شده بود و آماده به فرار بودم، به گذاشتن و رفتن. همان «راهی» که بلدآم. می‌دانستم راه‌اش نیست، هی این پا به آن پا ولی راه خروج را سراغ نداشتم. امشب زورکی رفتم سرقرار.

دو- یکی از هزار شانسی که در زندگی آوردم خوردن گذرام به آدم‌های فرار نکن بوده. اگر همه مثل خودم اهل بستن فلنگ بودند که الان می‌شدم  تنهاترین آدم عالم. [اس] از آن فراری ها نیست. خیلی چیزها را درست بلد نیست ولی، با این سنِ کم اش، بلد هست سر صحبت را باز کند. امشب تلنگر زد به تل قلوه‌سنگ هام و قلوه‌سنگ های خودش را هم ریخت وسط. خطر ریزش کوه.

سه- هی به ساعت بالای تخت‌اش نگاه می‌کردم و هی می‌گفتم «باید برم الان ساعت دوازده میشه من هنوز هیچی اینجا پست نکردم». بماند که امروز صبح برنامه این بود: کار، جیم، شام بسیار کوتاه با [اس]، خانه و دمنوش و نوشتن و سپس مدیتیشن و بعد آماده کردن لباس‌های فردا و قبل از دوازده شب خواب چون فردا جلسه ساعت هشت onsite. که خب نتیجه با اختلاف زیادی این شد که من بسیار خواب‌آلود نشستم و اینها را می‌نویسم به حساب پست دوشنبه. 

چهار- قبل از رفتن از حال و احوال [اس] بعد از کندن قلوه‌سنگ‌ها پرسیدم. بلافاصله پس از گفتن اینکه خوشحال است که حرف زدیم گفت «هنوز مونده». من خوشحال ولی با یک حال «واویلا» طور از آن «هنوز مونده» برگشتم و روی تخت‌ام چنباتمه زدم و اینها را تایپ می‌کنم. هنوز چی مونده آخه؟! 

هیچ نظری موجود نیست: