۲۶ خرداد ۱۴۰۵

هر نکته مکانی دارد، جانم

 هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. اصلا هر چیزی باید به وقت خودش، به جای خودش ، واسه آدم‌خودش باشه آقاجان! حالا میخواد عشق باشه، مهاجرت باشه، درس باشه یا حتی همین مریضی! 

از اسمش پیداس، «سرما»خوردگی! مال فصل سرماست. که قشنگ بتونی لباسای گرم و‌نرمتو بپوشی، نوشیدنی دااغ رو‌بگیری دستت، کِز کنی کنج مبل یا رو تختت. اصلا حال میده اونجور مریض باشی. میچسبه به جونت حال میای. نه که تو چله ی گرما! از درون بلرزی، بیرون گرمت باشه، دلت نوشیدنی گرم بخواد اما تحملت به نوشیدنی خنک گازدار برسه فقط. اینکه نشد، نه خوب میشه آدم نه اصن به دلش میشینه بگه مریض شدم آ، سخت افتادم. این شده جریان این چند روز ما، ویروس مادر-دختری به قول ح، که علائمشو فقط من و مامان درک میکنیم انگار.

امروز تصمیم گرفته بودم مثلا روزمره نویسی کنم فقط، فیلمو بزنم عقب تماشا کنم خودمو.

دیشب خیال میکردم دیگه تا صبح باید خوب خوب شده باشم، ساعت رو گذاشتم رو ۰۷:۰۷ که وقت داشته باشم آروم آروم به کارام برسم. شب که بیهوش شدم با سرگیجه و تن‌درد. صبحم دیگه قبلی که ساعتم زنگ بخوره بیدار بودم. اما چشمامو ‌نمیتونستم‌ باز کنم. انگاار یه تااار سنگین بسته باشه رو پلکاام. دیگه تا زنگ بخوره، به هر حالی پاشدم، از همون موقع یه مه غلیظی تو‌ کله‌م گرفته بود. ( آخر نفهمیدم این مه مغزی که دکترا میگم چیه، ولی واسه من سرگیجه شبیه یه ابر و ‌مه غلیظه که دیگه هیچ جایی تو مغزمو نمیبینم و  پیدا نمیکنم که بهش دستور بدم چیکار کنه چیکار نکنه)

اتفاقا هوا هم امروز همچین سنگین و کدر و گرفته‌ست. احا دیگه من از قبل تصمیم چرفته بودم که شلوار لینن خنکمو بپوشم با تی‌شرت سفید. جونی واسه فکر کردن دوباره ندارم. حتی نتونستم دوش بگیرم، تخت بودم و میترسیدم زیر آب گرم دیگه واقعا وابرمو کسی نباشه به دادم برسه. 

ولی این موهای پیکسی بیکسیمو نمیشه دیگه رهاش کرد، به خیال خودم کوتاه کردم که خیلی شیک یه دست بکشم توش و عالی بشه. اما دردسر از اونجا شروع شد، منی که صد سال بودسشوتر دستم نگرفته بودم، حالا باید هر روز تاااب موهامو درست کنم، چتریا که اگه فروهری نشن اصن کار درنمیاد. 

با همون فس فس و‌شل شاکی قبل ساعت ۸ از خونه ا‌ز اومدم بیرون. حالا این روزایی‌که من نای گاز دادن ندارم همیچین همه جا خلوته که،  انگار داری فحش میدی با سرعت مجاز اگه برونی.

بازم تصمیم داشتم اول صبح قهوه نخورم، اما چشام بدجوری میسوخت. یه کافه ای هست همیشه از جلوش رد میشم شلوغه، همه ورزشکار! یا از دویدن صبحگاهی اومدن یا وسط مسیر رکاب زنیشونه، هیچوقتم دمش جا پارک نیست. 

امروز اما درست جلوی پرش برای من جا خالی کرده بودن، دیگه مجبور بودم قرارمو بشکنمو برم. تو پتیو که همیشه پر بود هیچ بشری نبود. رفتم تو سه تا پیرمرد کله هاشونو از پشت روزنامه دراوردنو یه نگاه عاقل اندر صفیجی بهم کردن. دیگه کار از کار گذشته بود، باید تو همون بوی «فست‌فودی» کافه ی مورد نظر وایمیستادم تا این لاته‌ی ۱۲ اونسیم آماده بشه. اینه که هرچیزی جایی داره و وقتی داره نازیلا جون. 

تو‌مسیر سعی کردم با آهنگایی که پخش میشد خودمو‌بیارم بالا که شایسته ی اثلین روز کاری برسم‌ به آفیس، اما متاسفانه اونقدرا جوون نداشتم که با آهنگای مورد علاقه م بخونم، فلذا آنگ بیچاره رو هم تلف نکردمو در سکوت خودمو رسوندم به ساعت ۹.

هیچ نظری موجود نیست: