۲۸ خرداد ۱۴۰۵

زیر میز زدن با تمام وجوووووووووووووود (ولی من یک ترسوی بی پولم)

با تمام وجوووودم دلم میخواد بزنم زیر میز و دور دیزاینر بودن رو خط بکشم. ولی جرئتشو ندارم. هیچ نمیدونم بعدشم میخوام چکار کنم. برم سراغ سفالگری؟ باریستا شدن؟ بیکری و شیرینی پزی؟

نتونستم تا پنج شنبه تحمل کنم، دیشبی اینستاگرام رو نصب کردم دوباره، دنبال یه رسپی میگشتم برای امروز. اما هرچی که دیدم کلود بود و کلود و کلود. حس عقب افتادگی و خستگی تمام وجودم رو گرفت. اینکه همش باید یه چیز جدید یاد بگیری و اون چیزهای یادگرفته قبلی رو بریزی دور حالمو بهم میزنه دیگه. هی میگن هوش مصنوعی نمیتونه جای دیزاینرها رو بگیره، باید یاد بگیری تا ازش به عنوان ابزار استفاده کنی، اگه عوض نشی، تعویض میشی و فلان و بیسار. اقا من از این حجم داده خستم. از این حجم تغییر روزانه هم نه، ساعت به ساعت خستم. من دیگه نمیتونم یکساعت بعد آینده شغلیمو پیش بینی کنم.

فکر کنم خود اینستا هم فهمید چه حالیم، شروع کرد نشون دادن ادمهایی که در وضعیت منن. همه‌ی اون دیزاینرهای خسته، دلزده، افسرده. دیدم تنها نیستم و این وضعیت جهانیه و خیلی دیزاینرها تو این وضعیت نامعلوم شخمی گیر کردن. یا باید تو وضعیت برزخی بمونی تا شاید کمی مشخص شه روند یا با یاد کلا بذاریش کنار و یه چیز جدید رو شروع کنی. 

ولی یه چیز جدید شروع کردن وقتی ندونی چی اصلا اسون نیست. ول کردن همه‌ی چیزی که براش زحمت کشیدی و براش هنوز رویا داری هم آسون نیست. و قشنگی ماجرا اینجاست من پولش رو هم ندارم.

خواهرم میگه دنبال یه شغل اداری سبک بگرد و بعد که به یه موقعیت مالی ثابتی رسیدی کنارش ببین چی دوست داری. الان زمان مناسب نیست و موقعیتش رو هم نداری که ریسک کنی. راست میگه. با اکانتهای مختلف علاوه بر دنبال گرافیست بودن دنبالش میگردم اما هیچی. یکبارم تلفنم زنگ نمیخوره. برای سالن دار بودن و کار تو کتابفروشی ها درخواست میدم، اما رد میشم. آگهی‌ها رو میبینم و به اتلیه شهرزاد شکوهی وند پیام میدم که حاضرم براشون مجانی کار کنم. به پراگ پیام میدم و ازم رزومه میخوان و تو افق محو میشم. چرا فکر میکنم مثل فیلما میتونم به زندگی برگردم؟ به همه سپردم اگه کاری سراغ دارن بهم بگن، هرچی! (اگه شما هم کاری سراغ داشتین من رو در نظر بگیرین)

در عین حال همچنان دارم تو فیلد خودم تلاش میکنم و تازه دو روزه پرتفولیوم رو شروع کردم و همش فکر میکنم همه‌ی تلاشهام بیهوده است و دارم وقتمو تلف میکنم. باید زودتر در بیام بیرون.

میدونید انگار پاهام تو مرداب گیر کرده و دارم هی توش فرو میرم. و بقیه بیرون وایستادن میگن خوب در بیا بیرون، راحته که... بعد حس میکنم نباید اینارو اینجا مینوشتم اینجا... به خودم میگم اینجا که مطب تراپی نیست... ولی با این حال مینویسم و پستش میکنم تا کمی سبک بشم... خوبی اینجا اینکه کسی آشنا نیست که بشناستم و این باعث میشه حداقل اینجا اون کاری که دوست دارم رو انجام بدم... .

 

هیچ نظری موجود نیست: