۲۸ خرداد ۱۴۰۵

 کلافه‌ام. وقتی والدینت پیر میشن همه چیز عجیب سخت میشه. کسی بهم نگفته بود که چقدر انرژی احتیاجه برای والدین پیر. غیر از اینکه در کل روز باید مواظب باشم که چرخ کار و شرکت بچرخه، حواسم به جواب دادن تلفنهای بی‌هوای بچه هم باشه که گاهی در حال فروپاشی روانیه و احتیاج داره یکی بهش بگه که نه نه اینجا آخر دنیا نیست، این فقط یه مانع دیگه هست، آخر روز رو هم باید اماده باشم برای مواجه شدن با شرایط مامان که گاهی در مرز دپرشنه. اون دیگه اون سنگه هست تو خستگی آخر روز که تحملش تقریبا از توانم خارجه. اما باز هم خودمو جمع کردم به زور لبخند زدم و سعی کردم اون رو هم تا حدی سر حال بیارم. تا چقدر دیگه این شدنیه. گاهی فقط باید بگی فردا به مشکلاتم فکر می‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست: